هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ نیم پوندی ، در هيچ كجا شعبه ندارد ]

از اون پست های ستاره دار !

* فیلم just married دیدم . [ دو بار توو یه روز ]

* با همه چی دوون و دوستش رفتیم دانشگاشون + آهنگای بینظیر  توو تمام ِ طول مسیر .

* یک عالمه عکس انداختم .

* در حال جمع آوری مطالب برای موضوع ِ خاصی هستم .

* پنج شنبه به یه دوره همی دعوت شدم اما نرفتم . چون با همه چی دوون اینا بودم !

* دارم کتاب "کنار رود پیدرا نشستم و گریستم" ُ میخونم .

* به یک جیگرکی خوبی دعوت شدم خیلــــــی عالی بود .

* پنج روزه یه گیره سر خریدم ، یعنی عاشقشم . اینقد بهش وابسته شدم میخوام باهاش عکس دو نفره بگیرم بذارم توو فیـــ.ســـ.بوک .

 

گزیده ای از چند روزی که گذشت ..

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۸
تگ ها :

امروز زندگی را آغاز کن

تـــــــو

به آرامی آغاز به مردن میکنی !

اگر برده ی عادات خود شوی

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی

اگر روزمرگی را تغییر ندهی

اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی

اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۳
تگ ها :

صبر کن ! بذار کفشای گلشیفته رو بپوشم بعد راه رفتنشُ قضاوت کنم .

تابو شکنی همیشـــــــــــه درد داره و وقتی تابویی شکسته میشه یک نفر قربانیه . قربانی ِ قضاوت و نگاه ِ حق به جانب ِ آدمها . درد داره وقتی میخوای کاری رو انجام بدی که میدونی چه پیامدی رو در سرزمین ِ پُر از تابوی تو در بر داره . درد داره که بدونی چه قضاوتهایی در انتظارته ، که بدونی چه نگاههای تشنه و حریصی قراره از یک عکس تنت رو بــــِــدَرَن اما تو انجامش بدی . جدای از هر طرز فکر اعتقادی ‍، [ که قطعاً من خودم همچین کاری رو تائید نمیکنم ] اما بهش میگم شجاعت . چون اطمینان دارم تصمیم آدمها نه از اندامشون که از اعماق ِ نگاهشون پیداست و اونچه از تو منتشر شد تصویری اروتـــ.یک نبود که یک دنیا حرف بود . به اندازه ی تمام ِ زنان ِ محصور شده ی سرزمین ِ من حرف بود .

 

* با فرض ِ براینکه عکسها فتوشاپ نبوده و واقعی ست !

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱
تگ ها :

hair cut

یه هفته پیش از موهام خسته شدم . قیچی ِ گنده ی نارنجی رو از توو کشو برداشتم و خـــِــــــــــــــــــرررررررررررررچ. پائینه موهامو چیدم . قیچی ُ گذاشتم توو کشو و دستمو کردم لابلای موهامو یه تکونی بهش دادم و خیلی خوشحال از این تغییر رفتم دوش گرفتم و اینا .

اما ! اون منو راضی نکرد . دیروز طی یک تصمیم ِ بسیار ناگهانی ، مرخصی رد کردم و رفتم آرایشگاه . موهای قهوه ای ِ نازنیم ُ سپردم به یه تیغ ِ حرفه ای تر . الان هانیه ای هستم با موهایی تا یک وجب پائینِ شانه . و خیلی از این تغییر راضی میباشم و دیگران هم راضی بودند البته . یعنی اونقـــــــــــــــــــــــد زیاد هیجان دارم که همین الان نیازمند یاری سبزتان در برپائی ِ دوره همی های متعدد در ویکـــــِند هستم .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۸
تگ ها :

Multiple

Honor :

آقای اصغر فرهادی که باعث شد یه لبخند ِ غرور آمیز روو لبمون نقش ببنده و به ایرانی بودنمون افتخار کنیم .

 

interesting :

برنامه 90 _ دیشب _ اون قسمتی که مصاحبه میکردن با مردم ِ بوشهر _ ااااااااای جــــــــــــــــــــــــونم مردم ِ بوشهر که اینقد لهجه شون شیرین و دوست داشتنیه .

 

Bad character :

اونایی که توو بفرمائید شام شرکت میکنن ، اونا نه ها ! اون عده ای شون که میگن : غذا خوب بود ، عالی نبود ولی بد هم نبود . به هر حال ما هم گرسنه مون بود خوردیم . خونه شون خوب نیست ، ما یه انتظار ِ دیگه ای داشتیم  :|   بعد موقعی که میخوان امتیاز بدن دقیقن میگن :

با تشکر از میزبان ِ عزیز که خیلی خیلی زحمت کشیده بودن و به ما خیلی هم خیلی خوش گذشت . اما این نمره ای که ما میدیم "فقط" بخاطر ِ میزبانی ِ خوب ِ ایشونه و از این حرفا . بعد با یه لبخند ِ ملیح اون کارتِ امتیازُ میارن بالا . میبینی رووش نوشته : 2 !!!!!!!  

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
تگ ها :

یه همچین فازی

زیر سیگاری ِ گرد ِ بلوری ِ مامانم با چند تا ته سیگار و خاکستراش چَپه شده بود روو زمین ، شاید حتی پای خودم گرفته بود بهش ُ برگشته بود ، نمیدونم اما یه روز ِ کامل همونجا جا خوش کرده بود . منم خونه نبودم . دیروز عصر که رفتم خونه زیر سیگاریِ دیگه چپه نبود . اصلن اونجا نبود ، روو میز بود . اما خاکسترا هنوز همونجا بودن . اول جمعشون کردم بعد رفتم جاروبرقیُ آوردم و خاکسترارو کشیدم توو جارو . اونجا مرتب شد . من دلم شیکست .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
تگ ها :

مرسی ورون ِ عزیزم

"صادقانه"!

این کلمه ای است که اگر بخواهم در مورد خودم بگویم... باید بهش اعتراف کنم. نه! نه اینکه خوشحال باشم از این صادق بودنم. که نیستم. که گاهی وقت ها هست که دلم می خواهد سرم را بکویم به دیوار اما صادق نباشم. که بلد باشم دروغ بگویم. که بلد باشم فیلم بازی کنم. که بلد باشم آدم ها را به بازی بگیرم و بهشان در دلم بخندم.

آرزو می کردم این طوری باشم. اما نیستم. توی وجود من اگر قرار است کسی توجهی ببیند، صادقانه ی صادقانه ست. یک صادقانه ی لعنتی.

و من بیزارم از این ور ِ صادقانه م.

کاش یک دروغگو بودم. یک دروغگوی بزرگ!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٥
تگ ها :

همچین خواهری دارم من !

خب ، پیرو پست ِ قبلی اطلاع دارید که اینجانب هانیه هستم یک مخترع و خاطرتون هست که قبل از اختراع ِ اخیرم [ جینگیلی جَلَب ] یه اختراعی داشتم [ سالاد خیار و گوجه ای که به جای لیموترش تووش پرتقال ریختم ]  و در کنار همه ی اینا خواهری دارم که از اختراعات من سوءاستفاده میکنه . میگین چه جوری ؟ این جوری :

پریشبا همه چی دوون [خواهر مخترع] وقتی داشت برامون یه قورمه سبزی خوشمزه درست میکرد بهم گفت : لطفاً بیا این دو تا لیمو ترش ُ قاچ کن بریز توو خورشت .

گفتم :زیادی ترش نشه دو تا میریزم .  

گفت : نه بریز ، تازه شانس آوردی .. میخواستم پرتقال بریزم تووش ، اما دیدم پرتقالمون تموم شده :|

 

[ مکالمات بالا واقعی بود اما در قالب ِ شوخی های سیستـــِر سیستــــِری بین من و همه چی دوون رد و بدل شد ]

عرض کنم خدمتتون که شما مثه همه چی دوون نباشید یه وقت . اختراعاتُ در هر شرایطی بکار نبرین . مثلن پرتقال ِ جوشیده اونم توو قورمه سبزی ممکنه فقط باعث بشه شما بعد از غذا یه سری الفاظ ُ نثار مخترع بکنین .

اووهووم راستی باید برم به همه چی دوون بگم یه وقت فردا نره دانشگاه لپ ِ استادشو بکشه ، بهش بگه : خیلی جینگیلی جَلَب درس میدی :|

 

× مرسی از طاهره ی عزیزم که اختراع ِ قبلی ِ منو بهم یادآوری کرد .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٠
تگ ها :

← صفحه بعد