هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

i am a girl

باید دختر باشی تا بفهمی من چی میگم .شاید باید این نیازی رو که من دارمُ تجربه کرده باشی تا بفهمی چی میگم . یعنی فقط باید دختر باشی تا بدونی یه وقتایی هست که دخترا دلشون میخواد با مامانشون حرف بزنن ، از حرفاش انرژی بگیرن ،  باهاش درددل کنن ، ازش راهنمائی بخوان . باید دختر باشی تا بفهمی اینجور وقتا خدا هم که بیاد پائین پیشت بشینه و بخواد باهات حرف بزنه تو راضی نمیشی ، بازم فقط مامانتو برا حرف زدن لازم داری .

اگه دختر باشی میفهمی خیلی فرق ِ بین دخترایی که مامان ندارن با دخترایی که مامان دارن اما جواب ِ همه ی حرفاشونُ با یکی دو کلمه میده . مختصر و مفید . بی هیچ حسی . بی هیچ اشتیاقی .

باید دختر باشی و همـــــــــــــــــــــــــه ء ذوق و اشتیاقت از یه ماجرایی در عرض دو ثانیه بخـــُــشکه و از بین بره تا بفهمی من چی میگم ..

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٧
تگ ها :

ادامه ء دوست

آره همونطوری که بهتون گفتم مطلب ِ سروش صحت ُ پرینت گرفتم و با خودم بردم خونه . شب که همه چی دوون از دانشگاه برگشت ، همینجوری که من داشتم آئینه قدی اطاق ُ تمیز میکردم نشستیم راجع بهش با همدیگه حرف زدیم . بعد دیدیم یه جاهاییش خیلی ظریفه . اصلن دوستی به معنای واقعی ِ کلمه س . بعدش ..

فکر کردیم به اینکه : با دوستانمان می توانیم قدم بزنیم, می توانیم نصفه شب زنگ بزنیم و بگوییم: پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم: حرف نزن فقط بیا.

فکر کردیم به اینکه : از دوستمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم.

فکر کردیم به اینکه : به دوستانمان می توانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیایید و حوصله نداشتیم بگوییم: امشب نیا حوصله ندارم.

 

اهرم ِ شیشه پاک کن ُ پیس پیس فشار دادم . روزنامه رو مچاله کردم و محکم کشیدمش رو سطح آئینه .

 همه چی دوون که پا شد از اطاق بره بیرون . بهم گفت : پس با این حساب من هیچ دوستی ندارم .

گفتم : منم همینطور ..

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳
تگ ها :

دوســــــت

بفرمائید شام ِ ایرانی رو که نگاه میکردیم یه جاش صحبت ِ مطلب ِ "سروش صحت" شد که راجع به دوست نوشته بود . یادم اومد که قبل تر ها توو وبلاگ بهاره رهنما خوندمش . اما هیچی ازش توو ذهنم نمونده بود .

تا اینکه چند روز پیش توو وبلاگ ِ اِل اون مطلب رو دیدم .

 

دوباره و چند باره خوندمش . ازش پرینت گرفتم و گذاشتم توو کیفم .

تا اینجا اینارو داشته باشین ..

 

چون ، این داستان ادامه دارد ..

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/٢/٢
تگ ها :

به مناسبت ِ چهار ساله شدن ِ وبلاگ

 

  وبلاگم [بهمراه خواننده هاش] به اندازه یه فنجون چای و یه کیک ، برام شیرین و لذت بخشه

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/۳٠
تگ ها :

i will try

میخوام کاملن به خودم یاد بدم که هیچوقت در مورد آدما قضاوت نکنم . در مورد ِ پوشش شون ، رفتارشون ، سبک زندگی شون هیچ برداشتی نداشته باشم . من میخوام خودم باشم ، همینجوری که هستم ، با همه ء خوبی ها و بدی هایی که دارم . من نمیخوام از لباس پوشیدن آدما در مورد شخصیت شون قضاوت کنم . من نباید فکر کنم اگه یکی شبیه ما لباس نمیپوشه روش زندگی و طرز فکرش اشتباهه . متاسف میشم وقتی توو جامعه میبینم که هر کسی دقیقن فکر میکنه پوشش و رفتار خودش فقط درسته . اگه یکی باز میپوشه و یکی بسته ، یکی یه حجابی برا خودش قائله و یکی نه فقط و فقط به خودش مربوطه و بس . من میخوام یاد بگیرم خودم باشم ، خود ِ خود ِ خودم .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/۳٠
تگ ها :

The Edge of Earth

 

Bunda Cliffs of Australia

[ لبه ء کره ء زمین ]

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/٢٩
تگ ها :

وسوســـــــ ه

من یه کاری کردم توو تعطیلات ِ عید . یعنی در واقع یه کاری رو چندین بار کردم . واقعن نمیدونم چرا اما خب بهاره دیگه همه ش آدمو وسوسه میکنه . الان که یه مدتی گذشته خیلی از کارم احساس پشیمونی میکنم هی مدام به خودم میگم کاشکی نمیکردم اونکارو . عذاب وجدان گرفتم . حالا یکی نیست بگه دختر چرا چند بار ؟ حداقل فقط یه بار امتحان میکردی .اما حالا که دیگه گذشته و من نباید بهش فکر کنم . باید سعی کنم از این به بعد دیگه تکرارش نکنم . از شما چه پنهون که من توو تعطیلات عید نوشابه خوردم . یه بارم نه ، چـــــــــــــــار بار ..

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/۱/٢٧
تگ ها :

چارشنبه های شُکلاتی

نمیدونم چقد به وجود ِ انرژی اعتقاد داری اما روزای چـــارشنبه برا من همیشه پُر از اتفاقای خوب ِ ریز و درشت بوده . همیشه چارشنبه ها برام معجزه ای بوده . دلم میخواد از همه ی چارشنبه های زندگیم یه کتاب بنویسم .. یا حتی یه وقتایی فک میکنم کاشکی میشد همه ی این چارشنبه ها رو قابشون کنم بزنمشون به دیوار . چارشنبه های زندگی ِ من پُر رنگن ، انگار زندگی صد برابر توشون هست .

شاید شما هم یه روز پُر رنگ توو تقویم ِ زندگی تون داشته باشین . اونروز چند شنبه س ؟

 

* نمیدونم چرا ، اما مدام فکر میکنم این پست ُ قبلن پابلیش کردم . گرچه هر چی توو آرشیو گشتم چیزی پیدا نکردم . حالا اصلن اشکالی نداره ، بخونین و خـــــــــــــوش باشین  .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/۱/٢٦
تگ ها :

← صفحه بعد