هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

روی ماه خداوند !

زن چادرش رو روی شانه ش انداخت و گفت : ببینم تو نمی خوای امشب خوش باشی؟ این طوری بهتره. هم تو خوش بگذرون هم من چند تومن گیرم میاد . گمونم این طوری خداوند تو هم راضیه راضی باشه. قبوله؟

توی یک فرعی پیچیدم و گفتم : تو تا حالا چیزی درباره ی خداوند شنیدی ؟

آینه ی کوچکی از توی کیفش بیرون آورد و خودش رو توش برانداز کرد و گفت: یه چیزایی شنیدم اما چیزه زیادی ندیدم ، اما اون نسناس گمونم هیچی نشنیده باشه . منظورم شوهرمه. خیلی ها رو میشناسم که هیچی از خداوند نشنیدند.گمونم خداوند هم چیزه زیادی از من نشنیده.

بعد شیشه ی ماشین رو پائین آورد و گفت : اگه شنیده بود که لابد منو زیر دست و پای اون بی صفت رها نمیکرد .اگه شنیده بود که مجبور نبودم واسه یه لقمه نون هر شب یه جا باشم.

بعد بغضش گرفت . گفت: اگه شنیده بود که مجبور نبودم هر روز به بچه هام دروغ بگم که دارم میرم خرید .

کنار خیابون ماشین رو نگه داشتم و توی جیب هامو گشتم و هرچه تا اون وقت کار کرده بودم گذاشتم توی دستش. حتی پول خرد ها رو هم گذاشتم توی دستش. گفتم : خیال کن خداونده من از توی آسمونش این ها رو انداخته پائین. مثل کسی که جن دیده باشه چند لحظه به من نگاه کرد و بعد پول ها رو قاپید. از ماشین پیاده شد و زل زد توو چشام. اشک تو چشماش جمع شده بود. قبل از اینکه در رو ببنده گفت: از طرف من روی ماه خداوند رو ببوس !

بخشی از کتاب روی ماه خداوند را ببوس !

پی نوشت بسیار مهم :

دوستان عزیزم ، در سایت معروف Petition Online یک نظر سنجی قرار داده شده مبنی بر درج نوروز ایرانیان در تقویم بین المللی سازمان ملل متحد بعنوان یک روز جهانی و تا الان هم نزدیک 210000 رای جمع آوری شده است.

معمولا این سایت به رای گیری هایی که بیش از 1 میلیون امضاء جمع آوری کرده بشدت اهمیت داده و الان چیزی نزدیک به 800 هزار رای فعلا کم داریم ...

که از شما میخوام به این سایت برید و امضاء رو انجام بدید :
 

لطفاً به لینک زیر مراجعه کنید :

http://www.petitiononline.com/Norouz/

یه جاهایی لازمه که از ایرانی بودنمون دفاع کنیم ، اینجا فقط بحث وطنه نه چیزه دیگه!!! لطفاً کوتاهی نکنید و به بقیه ی دوستاتون هم خبر بدید. ممنون.

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/۱٠/٢٩

بهشت یا جهنم ؟

یک مرد روحانی روزی با خداوند مکالمه‌ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"

خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد. یکی از آن‌ها را باز کرد و مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود و آن‌قدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد. افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر و مردنی و مریض‌حال بودند و به نظر قحطی‌زده می‌آمدند. آن‌ها در دست خود قاشق‌هایی با دسته‌ی بسیار بلند داشتند که این دسته‌ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آن‌ها به راحتی می‌توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر کنند اما از آن جایی که این دسته‌ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه‌ی بدبختی و عذاب آن‌ها غم‌گین شد.

خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی" 

آن‌ها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آن‌جا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت. افراد دور میز، مثل جای قبل همان قاشق‌های دسته‌بلند را  به بازوهایشان داشتند، ولی به اندازه‌ی کافی قوی و تپل بوده، می‌گفتند و می‌خندیدند.

خداوند گفت: "تو بهشت را دیدی" 

مرد روحانی گفت: "نمی‌فهمم"  

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می‌بینی؟ این‌ها یاد گرفته‌اند که به هم‌دیگر غذا بدهند، در حالی که آدم‌های طمع‌کار تنها به خودشان فکر می‌کنند" 

 

پی نوشت : از این به بعد سعی دارم دو روز در هفته آپ کنم ، یکشنبه ها و چهارشنبه ها .

پس تا یکشنبه ی هفته آینده !

سبز باشید ...

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱٠/٢٤

پلیس اینترنتی + تشکر از دوستام

قبل نوشت : سلام. حتماً شما ماجرای پلیس دیجیتال اینترنتی رو خوندید... من توی وبلاگ هفت ! خوندمش.. قراره پلیس اینترنتی ، کاربرای متخلف رو جریمه کنه  و از فضای اینترنت پرتشون کنه بیرون .

خب ! از اونجایی که من بسیار بسیار به قانون اهمیت میدهم ! یه دونه پلیس اینترنتی گذاشتم اینجا توو وبلاگم... دیگه خود دانید... با نامحرم و اینا بیاین توو میگیرتون و میبره کجا ؟ آفرین آفرین میبینم که همتوون واردید !!! خلاصه اینجا ، حرکات موزون تک نفره تصاویر متحرک ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست             www.bahar-20.com، حرکات موزون دسته جمعی تصاویر متحرک ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست             www.bahar-20.com، برپاییه گروه سرود  تصاویر متحرک ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست             www.bahar-20.com،از این کارا تصاویر متحرک ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست             www.bahar-20.comو.... ممنوعه !!! تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

 

 

گفتم پلیس گذاشتم اینجا... حالا باورتوون شد ؟

 

دیگه بریم سراغ مطلب امروز ! گفته بودم که میام و براتون بابت پست دو هفته پیش توضیح میدم... خب ! راستش موضوع این بود که من چند روزی خیلی بهم ریختم ، به دلایل زیادی اصلاً مخم رد کرده بود... واسه همین خواستم فکری رو که مدتها تووی سرم بود اجرا کنم... اما بخدا منظوره من فقط زندگیه  تنهایی بود نه چیزه دیگه ! ( آخه بعضی از دوستام فکر کرده بودن منظوره من آخ آخ ! مردن  و آخ آخ .. ازاین چیزاس !! ) اما نه! من فقط دلم میخواست واسه مدت  زیادی تنها باشم ... همین ! اما خب دیگه اینجا توی ایران میخ های زیادی هست که ما رو پابند کرده... یکی از اون میخها بابای گلمه.. که معتقده دختر باید همیشه پیش خانواده ش باشه...تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com اما طی صحبت های من با مامان و بابا قرار شده که یکی دو هفته ای برم دوبی پیش دختر عمه م !! حالا کی ؟ خدا میدوونه.... !

اما الان خدا رو شکر خووبه خووبم و از همه ی شما دوستای عزیزم هم بابت نگرانی ها و راهنمایی های خوبتون واقعاً تشکر میکنم... ممنون از این که به یادم بودید . امیدوارم بتونم محبتهاتونو یه روزی جبران کنم ...

سبز باشید !

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/۱٠/٢٢

سلام بر حسین

سلام به همه ی دوستای عزیزم. فرارسیدن ماه محرم رو تسلیت میگم . یادمون باشه این شبا هر جایی دست به دعا بردیم واسه ی همه ی دوستای وبلاگیموون هم دعا کنیم... لازمه از همه ی دوستای  گلم بابت محبتهای همیشگی شون تشکر کنم ، به خصوص در مورد پست قبلیم که شاید خیلی از دوستامو نگران کرد! از همگی عذرخواهی میکنم .. اما صحبت کامل تر راجع به این مسائل رو میذارم برای پست هفته ی آینده ( یکشنبه ) !!! لازم دیدم امروز خیلی مختصر در باره ی واقعه ی عاشورا بنویسم . امیدوارم توی این شبا دعاهای همگی مستجاب بشه !

شیعیان در بزرگداشت شهدای کربلا، هر روز از دهه اول ماه محرم را مختص به یکی از بزرگان این نهضت جاویدان می دانند.


روز اول محرم : مسلم ابن عقیل علیه السلام

روز دوم محرم : ورود کاروان به کربلا ( ورودیه )

روز سوم محرم : حضرت رقیه علیها السلام

روز چهارم محرم : حضرت حر و اصحاب علیهم السلام - طفلان زینب علیهما السلام

روز پنجم محرم : اصحاب  و عبدالله ابن الحسن علیهم السلام

روز ششم محرم : حضرت قاسم ابن الحسن علیه السلام

روز هفتم محرم : روضه عطش و علی اصغر علیه السلام

روز هشتم محرم : حضرت علی اکبر علیه السلام

روز نهم محرم : روز تاسوعا - حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام

روز دهم محرم : روز عاشورا - حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام - حضرت زینب علیها السلام و شام غریبان

روز یازدهم محرم : حرکت کاروان از کربلا

روز دوازدهم محرم : ورود کاروان به کوفه

 

علت نامگذاری این ماه و حرمت ویژه آن در میان مسلمانان:
 

تاسیس تاریخ برای مسلمانان در زمان خلافت خلیفه دوم مسلمین و با مشورت علی (ع) در سال شانزدهم هجری صورت گرفته است. مبدا تاریخ را هجرت پیامبر و ماه نخست آن را محرم، سالی که هجرت روی داده بود گرفتند .... علت نامگذاری این ماه آن بود که در ایام جاهلیت، جنگ در این ماه را حرام می دانستند.

در دوم ماه محرم الحرام سال 61 هجری کاروان حضرت امام حسین (ع) وارد کربلا شد و سپاهیان دشمن که هر روز بر تعدادشان افزوده می شد در روزهای تاسوعا و عاشورا که روز نهم و دهم محرم می باشد او و یارانش را به شهادت رساندند. پیشوای هشتم شیعیان امام رضا (ع) در خصوص این ماه فرمود: در جاهلیت، حرمت این ماه نگاه داشته می شد و در آن  نمی جنگیدند ولی در این ماه، خونهای ما را ریختند و حرمت ما را شکستند و فرزندان و زنان ما را اسیر کردند و خیمه ها را آتش زدند و غارت کردند و حرمت پیامبر را دربارة ذریه اش رعایت نکردند..... به همین دلیل ماه محرم با حادثه عاشورا عجین شده است و فرا رسیدن آن دلها را پر از غم می سازد و پیروان و شیفتگان امام حسین (ع) از اول محرم، محافل و مجالسی را سیاهپوش کرده، به یاد آن امام شهید به عزاداری می پردازند....

دلاتون سبز و دعاتون مستجاب !

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱٥

نیومده رفتیم !

وقتی یکی از روزهای خوب خدا از خواب بیدار میشی و صبحانه می خوری و خودتو برای رفتن به شرکت آماده میکنی ، حس خوبی داری . وقتی میرسی شرکت و یه نگاهی به تقویم رومیزیت میندازی و یادت می افته این چند وقته چه روزای تلخی داشتی ، حس خوبت کم کم خشک میشه و یه لبخند تلخ روی لبت نقش می بنده ! وقتی یادت می افته که  این روزا تو رو با مسائل پوچ و بی اهمیت سنجیدن و به انسان بودنت بها ندادن دلت میگیره.... وقتی حرفایی توی دلت هست که حتی اینجا ! توی وبلاگت هم نمیتونی بگی بغض میکنی... بغضی که حتی نمیدونی باید باهاش چیکار کنی ! توی این مدت ، از این روزای پوچ و تلخ زیاد داشتی ، به شکل های مختلف . احساسی و روحی و شغلی و همه چی ! تاسف میخوری که وبلاگ عاشقانه ت بخاطر این حس های مبهم داره غمگین و غمگین تر میشه.... تاسف میخوری از اینکه صبر ایوبت ته کشیده دیگه !!! حال خوبی نداری ، وقتی این روزا مدام خون دماغ میشی و مامانت بهت میگه : بخاطر استرس هایی که داشتیه ... اینقدر خودتو درگیر این مسائل نکن ! تو اما ، به مامانت میگی که دوست داری از اینجا بری ! بری یه جای خیلی دور و تنها زندگی کنی ... بهش میگی خوب بلدی با حفظ اصول و حرمت ها تنها بمونی ... بهت خیره میشه و میگه : امنیت چی ؟ اصلاً طاقت دوری ما رو داری هانیه ؟؟ و تو سرت رو پائین میندازی و نمیدونی چی بگی ...

امروز اما ، بعد از اینکه هزار دفعه با خودت فکر کردی ... بعد از اینکه دلداری های شقایق هم نتونست آرومت کنه ، تصمیم میگیری بری .... خب ! دل کندن از همه ی چیزای خوبی که دوروبرت هست سخته ولی ممکنه ! تو تصمیم میگیری بری و به این طعم گس خون ، به این سرگیجه های لعنتی این چند روزه خاتمه بدی ... زمان لازم داری برای رفتن ... تا  کاراتو رو به راه کنی و البته ! امیدواری اگه داری تصمیم غلط میگیری ، دوستان مجازیت بهت کمک کنن و اگه تصمیمت درسته ،  دعای خیرشون رو بدرقه راهت کنن....

نیومده رفتیم !!       دی ماه - ١٣٨٧

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۸
تگ ها : دلتنگی

خدایا ازت ممنونم

بلند میشم و یه لیوان نسکافه داغ درست میکنم ، روبروی پنجره میشینم و زل میزنم به فضای برفیه بیرون .حالا وقتشه که از خدا  تشکر کنم...  بابت اون فرصت و تمام فرصت های خوب زندگیم .... میخوام ماجرایی  رو که چند روز پیش برام اتفاق  افتاد واستون  تعریف کنم .اینکه شما چه جوری تعبیرش میکنید به عهده ی خودتونه اما ! این اتفاق واسه من یه نشونه بود ، نشونه ای که بفهمم خدا هنوز هم به من نگاه میکنه ....

یه روز ظهر بود و من یه کمی خواب آلوده بودم ... دراز کشیدم اما قصدم خوابیدن نبود چون کارای ناتموم زیادی داشتم ، آرووم چشامو بستم  اما حواسم کاملاً متوجه اطرافم بود ... چند لحظه گذشت و من دیگه صدایی نشنیدم فقط احساس کردم چیزی از بدنم با شتاب به سمت بالا پرتاب شد !  بعد از اون فضا تاریک و سیاه بود اما نمیدونم چه جوری بود که من اتفاقاتی رو که می افتاد رو میدیدم .... من حالا جایی بودم که آدمای زیادی با چمدون هاشون به سمت یه قطار میرفتن که با سرعت نور به طرف جلو حرکت میکرد.... یه چمدون هم توی دست من بود فهمیدم که منم باید برم ، اما نمیدونستم کجا !!! انگار گیج شده بودم !!! رفتم طرف آدمایی که اونجا بودن و ازشون پرسیدم : شما میدونید این قطار کجا داره میره ؟ من الان کجا باید برم ؟ آخرین جمله رو که گفتم ، همون چیزی که از بدنم پرتاب شده بود دوباره با شدت تووی جسمم برگشت طوری که من یه کمی از زمین بلند شدم و دوباره افتادم روی زمین ... البته بلند شدنم شاید به اندازه ی 10  سانتی متر این حدودا بود ، نمیدوونم ، اما وقتی چشمامو باز کردم یه درد خفیفی رو توی بدنم احساس کردم.... و یه حس شیرین و لذت بخش داشتم .... من واقعاً نمیدونم کجا داشتم میرفتم !  فقط میدونم که بازم خدا بهم فرصت داده.... بازم نگاهم کرده و دست نوازشی به سرم کشیده ... شایدم داشتم غفلتی میکردمو خدا میخواسته یه تلنگری بهم بزنه ..... چشمامو که باز کردم دیدم هنوزم اینجام ! اینجا ! که پر از آدمایی هستش  که به خودشون اجازه  میدن بقیه رو تحقیر کنن. ... آدمایی که معیاراشوون واسه زندگی کردن خیلی خیلی سطحی و کوچیکه !  آره دیدم هنوز اینجا دارم نفس میکشم ... من متاسفم که هر روز اتفاقات عجیبی توی این شهر میبینم.... واقعاً متاسفم وقتی میبینم که روبروی پاساژ تندیس آقایی !!!  با یه بطری آب پسری رو وادارمیکنه  که موهاشو بشوره و تعهد بده  که دیگه کارشو تکرار نکنه !!!!  خدا همه جا هست اما انگار بعضی از آدما دارن محبوسش میکنن توی جاهای خاص ....من  متاسفم بخاطر خیلی چیزا ..... انگار دارم خیلی پراکنده مینویسم... لیوان نسکافه م خالی شده و من هنوز چشم دوختم به  منظره ی برفیه بیرون ، به خودم میگم : ساده نباش هانیه !!! تو باید از زندگی ت  لذت ببری و خدا رو به خاطر چیزای خوبی که بهت داده شکر کنی ... دوباره از قانون جذب استفاده کن هانیه ... ! خودتو نباز... فقط از زندگی لذت ببر..... یاد این جمله می افتم : غصه نخور اگه کفش نداری ، یکی رو دیدم پا نداشت !  ..... لبخندی میزنم و بلند میشم موسیقی مورد علاقه مو انتخاب میکنم .. دوباره لیوان نسکافه مو پر میکنم و زل میزنم به منظره ی برفی  ، به سفیدی ... به پاکی ، باید دوباره از زندگیم لذت ببرم !!!!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱