هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

طناب

سلام به همه ی دوستای خوبم. مطلب امروز رو از بلاگ یکی از دوستای گلم انتخاب کردم. دوستی که مستقیم و غیر مستقیم به من چیزای خوب یاد میده ....راستش حیفم اومد که این مطلب رو نذارم. چون به نظر میاد هزار تا حرف نگفته داره.

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلند ترین کوه ها بالا برود. او پس از  سال ها آماده سازی , ماجراجویی خود را آغاز کرد. اما از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود میخواست تصمیم گرفت که تنها از کوه بالا برود....

کوهنورد همان طور که داشت بالا میرفت در حالی که دیگر چیزی به فتح قله نمانده بود, ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام تر سقوط کرد.

 

سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس تمامی خاطرات خوب و بد زندگی اش را به یاد می آورد.داشت فکر میکرد که چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه شده و وسط زمین و هوا مانده است.

حلقه شدن طناب نجات به دور کمرش مانع از سقوط کامل او شده بود....در آن لحظات سنگین سکوت چاره ای نداشت جز اینکه فریاد بزند: خدایا کمکم کن.

ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد: از من چه میخواهی؟

- نجاتم بده!

-- واقعاً فکر میکنی میتوانم نجاتت دهم؟

-البته! تو تنها کسی هستی که میتوانی مرا نجات دهی.

-- پس آن طناب دور کمرت را ببر.

برای لحظاتی سکوتی عمیق فضا را در بر گرفت.... کوهنورد با نگرانی به آسمان نگاهی کرد و با تمام توان به طناب چسبید و آنرا رها نکرد....

روز بعد گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده ی یک کوهنورد را پیدا کردند که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود.در حالیکه تنها یک متر از زمین فاصله داشت!!!!

من و شما چطور؟ چندین بار به طناب زندگی چسبیدیم؟ بدون این که بدونیم نگاه نگران خداوند داره بدرقه مون میکنه؟ چند بار به خدا اعتماد کردیم و طناب رو بریدیم تا از سردرگمی زمین و هوا رها بشیم؟؟؟ یه کمی که فکر کنیم متوجه میشیم که زندگی ما هم پر بوده از این طناب ها. طناب هایی که گاهاً اونارو بریدیم و گاهی هم محکم نگهشون داشتیم.....

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/۳/٢٦

خداوند در همین نزدیکیست !

خداوند در لحظه لحظه های زندگی ما انسانها جاریه و ما خیلی وقتا اونو نمیبینیم!!! گاهی وقتا خداوند در یک قدمیه ما ایستاده و باز هم بهش بی اعتنایی میکنیم..... اما خداوند بازم ما رو تنها نمیذاره.مطلب زیر رو بخونید و خودتون قضاوت کنید :

در کشوری , مرد جوانی زندگی میکرد که مربی شنا  و دارنده ی چندین مدال المپیک بود. اما  به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره ی خداوند و مذهب میشنید مسخره میکرد.

شبی.. مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین مقدار نور برای شنا کافی بود. مرد جوان به بالاترین نقطه ی تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود. ناگهان سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت. .... از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد....

آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!!!!!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/۳/۱٩

جشن تولد هانیه!

سلام. قبل از این که پست جدید رو براتون بذارم تا یادم نرفته بگم که... چهارشنبه ١۵ خرداد تولدمهلبخندپس تولد تولد تولدم مبارکهورا

این کارت تبریکم خودم واسه خودم فرستادم!!!!

 

Happy Birthday

 

حالا بریم سراغ  مطلب امروز. راستش چند روز پیش ایمیلی دریافت کردم که خیلی خیلی به نظرم جالب اومد... بنابراین تصمیم گرفتم بنویسمش توی وبلاگم تا شما هم بخونیدش. امیدوارم که خوشتون بیاد:

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم این جا و آن جا

و هر روز برای دلم

مشتری آمد و رفت

و هی این و آن  سرسری آمد و رفت

******

ولی هیچکس واقعاً

اطاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد

*****

یکی گفت: چرا این اطاق

پر از درد و آه است

یکی گفت:

چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت:

چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت:

و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است!

*****

و رفتند و بعدش

دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم:

خدایا ! تو قلب مرا میخری؟

*****

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

*****

و من روی آن در نوشتم:

ببخشید! دیگر

برای شما جا نداریم

از این پس به جز او

کسی را نداریم!!!

 

 

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/۳/۱٢

آقای پدر !

ممکنه بعضی از ما بعد از گذشت چندین سال از زندگیمون  هنوز هم راه و رسم ارتباط با پدر! این فرشته سیبیلو رو بلد نباشیم.بیایید با رعایت نکات ساده  زیر قدردان زحمات او باشیم.

 

هر روز صبح صمیمانه به پدر سلام کنید. اما هیچوقت نگویید :  (( چطوری پسر! ))

وقتی پدر با عصبانیت مشغول نصیحت کردن شماست به سقف نگاه نکنید. (( میتوانید به تلویزیون نگاه کنیدنیشخند))

هرگز دستتان را داخل جیب شلوار پدرتان که از جالباسی آویزان است نکنید. اما اگر پدرتان حساب پولهای جیبش را ندارد میتوانید اینکار را بکنید!

در مقابل دوستتان با پدرتان با عصبانیت صحبت نکنید. چون ممکن است دوستتان ناراحت شود!!

سعی کنید گاهی با پدرتان شوخی کنید اما لپش را نکشید ...

در حین رانندگی برای خنده چشمهایش را نگیرید(( چون ممکن است بر اثر خنده ی زیاد تلف شوید!))

هیچوقت سیگار نیم سوخته تان را به پدر تعارف نکنید. (( تعارف سیگار کامل نشانه شخصیت شماست.))

هر سال روز پدر جوراب هدیه ندهید.. زیرپوش هم برای تنوع بد نیست.هورا

اگر پدر در مورد اینکه چرا شب دیر به خانه آمده اید سوال کرد.. هیچوقت نگویید:(( بروبابا .عشقمه.. دیر بیام.)) مودب باشید و بگویید : ((بروید بابا ! دیر آمدن عشق من است.))

اگر دارید با پدرتان درددل میکنید و او همچنان در حال روزنامه خواندن است عقده ای نشوید. بالاخره روی خودتان پدر میشوید (( البته اگر پسر هستید )) و میتوانید همین کار را با فرزندتان بکنید و تخلیه روانی شوید....

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/۳/٥
تگ ها : جوک کده