هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

راز کاسه چوبی

 سلام به همه ی دوستای عزیزم. لبخندامیدوارم خوب و خوش و سلامت باشید. مطلب امروز درباره  ی بازخورد رفتاره آدمهاس. اینکه هر کار خوب یا بدی که انجام میدیم توی همین دنیا نتیجه ش رو میبینیم. شایدم تا الان بعضی هامون تجربه ش رو داشتیم... این مطلب به نظرم جالب و واقعی میاد.. با هم بخونیمش:

مردی به همراه پدرش و همسر و پسر چهار ساله ش در شهری زندگی میکرد. اونا فقط از روی اجبار از پیرمرد نگهداری میکردند. گاهی موقع غذا خوردن، پیرمرد ظرف غذا رو میریخت یا بشقابی رو ناخواسته میشکست... پس از مدتی زن و شوهر تصمیم گرفتند محل غذا خوردن پدر رو تغییر بدن. اونا پدر رو به گوشه ای از خونه بردن و براش توی یه کاسه ی چوبی غذا میریختن. اینجوری خوشحال بودن که دیگه ظرفها نمیشکنه و میز هم کثیف نمیشه... پیرمرد در تنهایی غذا میخورد و گاه گاهی قطره های اشکش آروم آروم میریخت روی گونه ش.... اما برای راحتی بچه هاش باز هم اعتراضی نکرد!

مدتی گذشت.. یه روز مرد دید که پسر چهار سالش داره روی زمین با چند تا تیکه چوب کلنجار میره... جلو رفت و با مهربونی پرسید: پسرم داری چیکار میکنی؟

پسر بدون لحظه ای تامل جواب داد: دارم کاسه ی چوبی درست میکنم ، تا وقتی بزرگ شدم واسه شما و مامان توش غذا بریزم!

همین جمله کافی بود تا زن و شوهر به زشتی کارشون پی ببرند و در صدد جبران خطاشون باشن. از اون روز به بعد خانواده اونا دوباره گرم و صمیمی شد. پیرمرد به جمع خانواده برگشت و زن و شوهر با محبت تمام بهش رسیدگی کردن.

اون پسر چهار ساله درس بزرگی به پدر و مادرش داد.... اونا فهمیدن که قانون عمل و عکس العمل همه جا جاریه و یه روزی هم ممکنه نوبت اونا بشه!

 

 

پی نوشت: تا دیدم میخوای بری، دلم راتو سد نکرد*** برو فردا مال تو ، دیگه اینجا برنگرد!!!

شمارش معکوس شروع شد...شمارش معکوس یک عشق!

دوستای گلم ، منتظر پست استثنایی من باشید. ( ١٢ مرداد ماه ) میخوام داستان عشقی رو بنویسم که... نمیدونم اسمش عشقه یا عادت! اما به هر حال باید بگم!

پس منتظر پست شنبه ١٢ مرداد ماه باشید.

براتون آرزوی موفقیت دارم.

شاد باشید.

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/٤/۳٠

پ مثل پایداری .... مثل پدر !

سلام دوستای گلم. امیدوارم همتون خوب و خوش باشید. بابت غیبت دو هفته ایم معذرت میخوام ، منو ببخشید که بدون خبر رفتم. لبخند

بچه ها لطفاْ قبل از خوندن مطلب به ستون سمت چپ وبلاگ( ستون صفحات) مراجعه کنید و مطلب کمک به کودکان فقیر دنیا رو بخونید. چون موضوع خیلی مهم و فوریه!!!  از همکاریتون ممنونم.

حالا پست جدیدمو بخونید:

طبق معمول یکشنبه ها آپ میکنم و امروز مطلبم درباره ی روز پدره. پیشاپیش روز پدر و تولد امام علی رو به بابای گلم و همه ی باباهای دنیا و همینطور همه ی دوستای گلم که وبلاگنویس هستند  تبریک میگمهورا

متن زیر رو بخونید .... امیدوارم پسرا هیچوقت توی همچین موقعیتی گیر نکنن!!! آخه میدونین دیگه... خدا نکنه که بابا ها عصبانی بشنخنثی

 

 ماجرا مربوط به یک پدر و پسره! یه روز پدر میره توی اتاق پسرش و میبینه اتاق خیلی مرتبه و یه نامه هم روی میز هستش که روش نوشته : برای پدرم....

اگه مایل به خوندن ماجرا هستید ، لطفاً به ادامه مطلب برید.

 

   

ادامه مطلب   
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/٤/٢۳
تگ ها : پسروونه!

لبخند خدا

سلام به همه ی دوستای گلم.  امیدوارم حال همتون خوب باشه. پست امروز یه داستانک در مورد بخشش خداونده... امیدوارم خوشتون بیاد:

لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس و نگاهی غمگین. روزی او وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد.به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و بچه های کوچکشان بی غذا مانده اند.

جان لانگ هاوس ,صاحب مغازه با بی اعتنایی از او خواست مغازه را ترک کند. زن نیازمند در حالیکه اصرار میکرد گفت: آقا شما را به خدا ! به محض این که بتوانم پول تان  را می آورم.

جان گفت نسیه نمیدهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آنها را می شنید به مغازه دار گفت: ببین خانم چه میخواهد؟ خرید این خانم با من.

خواروبار فروش با اکراه گفت: لازم نیست! خودم میدهم. لیست خریدت کو؟

لوئیز گفت: اینجاست.

- لیست خرید را روی ترازو بگذار. به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر .

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد سپس از کیفش تکه کاغذی در آورد و رویش چیزی نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت. خواروبار فروش باورش نشد....مشتری از سر رضایت خندید.

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند. در این موقع خواروبار فروش با تعجب و دل خوری ,تکه کاغذ را برداشت تا ببیند روی آن چه نوشته شده است!!!

کاغذ لیست خرید نبود .. دعای زن بود که نوشته بود: ای خدای عزیزم ,تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن.

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد!!!

لوئیز خداحافظی کرد و رفت. مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت : فقط خدا میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است !!!!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/٤/٩

اول تبریک و بعد قصه های من وبابام !

سلام . قبل از هر چیز یه تبریک خیلی خیلی صمیمانه از ته قلبم به عزیزترین موجود دنیا ...مامانم  ! و همه ی مامانای گل . و یه تبریک از راه دور هم به مادرایی که در قید حیات نیستن . امیدوارم همه ی ما قدر مامانامون رو بدونیم و براشون بچه های خوبی باشیم.

 

 

برای مطالعه داستان من و بابام لطفاْ به ادامه ی مطلب بروید.....

 

ادامه مطلب   
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/٤/٢
تگ ها : جوک کده