هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

کمی تا قسمتی پائیزی !

۵ شنبه ٢٣- آبان-٨٧

صبح  ، ساعت ٣٠/٨ :

بیدار شدن از خواب دلچسب شبانه و یه دوش آب گرم .

شروع تعطیلات آخر هفته !

عقربه ها رو هل دادم تا ظهر و بالاخره بعدازظهر بشه و من ! به همراه خواهرم راهی سرگرمیه همشگیم یعنی خرید کردن بشم ! این بار دارم میرم کتاب بخرم.

بعدازظهر ، ساعت ۴۵/۵  :

نرسیده به خیابان الهیه ، انتشارات آشتیانی ..

من و یه عالمه کتاب و یه حس خوب پائیزی .

١- داستان زندگی دانیل استیل

٢-کیمیاگر پائولوکوئیلو ( گرچه یه بار خوندمش اما جای خالیش توی کتابخونه م چشمک میزد )

۳-از باربارا بپرسید! ( نوشته باربارا دی آنجلیس )

۴-خرده جنایت های زن و شوهری ( نمایشنامه )

۵-شازده کوچولو

اینارو خریدم و همراه خواهرم از مغازه اومدم بیرون ....

بعدازظهر  . ساعت ۷ :

یکی از شعبه های  ice pack توی تجریش :

من ! خواهرم ! شکلات داغ ، نسکافه و کیک توت فرنگی .... به همراه سرمای زود هنگام زمستانی در پائیز ! با یه عالمه کتاب که مشتاقانه دارن انتظار میکشن بیان خونه ی جدیدشون یعنی کتابخونه ی منو ببینن ! پس زیاد معطلشون نمیکنم .... لبخند

شب  ، ساعت 9 :

خونه بودم سرشار از حس خوب و مثبت . امروز همه چیز عالی و روبراه بود و باید از این بابت خداوند رو شکر کنم.

فقط یه مورد باقی موند ! اونم اینکه از نخریدن کتاب 11 دقیقه پائولوکوئیلو ( که چاپش توی ایران متوقف شده ) پشیمون شدم ... اما جای نگرانی نیست ! دیروز که داشتم از شرکت بر میگشتم خریدمش... اینم از این !

پ . ن : از دست شقایق ناراحتم ! شقایق دوستمه ... جمعه یه دوره همی دعوت داشت اما ازم نخواست باهاش برم... میدونست جمعه بیکارم اما چیزی نگفت ! خب ! هر وقت رابطه ش با دوست پسرش بد میشه میاد با من و هر وقت که با هم خوبن منو کاملاً فراموش میکنه !!!! نمیدوونم اسم رابطه مون دوستیه یا ..... ! مهم نیست ، بگذریم.

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/۸/٢٦

یک فنجان نسکافه داغ با خدا !!!

خدایا با توام !!! گوش میکنی ؟؟؟

خدایا ! حرفهای زیادی واسه گفتن دارم. حرفهایی که مدتهاس اینجا ! روی دلم تلنبار شده بود و من جرات گفتنش رو نداشتم. روزهای زیادی تو در حال آزمودن من بودی و من کم آوردم. بی قراری کردم ، سرت داد کشیدم و هیچ صبری به خرج ندادم. ... اما این تو بودی که همیشه صبور و مهربون کمکم کردی. خدایا ! منو ببخش .... قبول دارم که گاهی وقتا با شیطان گندم درو کردم و واسش سیب پوست کندم... اما ! باز هم شکر که هیچ وقت باهاش دست رفاقت ندادم !

خدایا ! روزهای زیادی بهم اشاره کردی که دارم سقوط میکنم و همون یه اشاره کافی بود تا من از لبه ی پرتگاه فاصله بگیرم. خدایا ! بابت تک تک این اشاره ها ازت ممنونم.بخاطر این که منو می بینی و تنهام نمیذاری ممنونم. می خوام اینو بدونی که  عاشقانه هامو توی این وبلاگ ! و وبلاگ دلم !! فقط به عشق تو مینویسم ... به عشق تو که یه دونه ای !!!

 

 

پ . ن : دوستای عزیزم یکی از دوستان خیلی خیلی گلم ( وبلاگ همه هستی ما ) منو به یه بازی دعوت کرده و اون بازی اینه که بنویسیم اگه نامرئی بودیم دوست داشتیم چیکار کنیم و کجاها بریم؟؟

خب ! من اگه نامرئی بودم اول از همه میرفتم جاهایی که عشق هست ! پیش آدمایی که ادعای عاشقی دارن ... میرفتم ببینم عاشقا وقتی از هم دور میشن چقدر به همدیگه وفادارن !!! و البته به یه عزیزی هم سر میزدم که الان شاید فرسنگها ازش دورم... اما بازم به یادشم !

منم این دوستان عزیزم رو به بازی دعوت میکنم :

کیوان ( وبلاگ کاغذی واسه تنهایی هام ) - گلبرگ ( وبلاگ رویای سبز ) -آرتمیس ( وبلاگ حرفهای دل من با تو )

امیدوارم همگی شاد و موفق باشید .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/۸/۱۳

دل نوشته های هانی !

سلام به همه ی دوستای عزیزم. امیدوارم همتون خوب و خوش باشید . چند هفته ای درگیر بودم بخاطره همین نتونستم آپ کنم !!! بنابراین امیدوارم منو بابت تاخیرم ببخشید.

جمعه ای که گذشت خیلی دلتنگ و بی حوصله بودم ... با خودم فکر کردم که خیلی نیاز به تنهایی دارم.... ساعت 8 صبح خونه رو به قصد بام تهرام ( توچال ) ترک کردم.... 30/8 بام بودم، تنهای تنها . یه کمی پیاده روی کردم تا رسیدم به رستوران شقایق ( شقایق جاییه که همیشه با دوستام اونجا دور هم جمع میشیم و واسم پر از خاطره س ) . یه جای دنجی از رستوران یه میز خالی پیدا کردم و نشستم.هوس سیب زمینی سرخ شده کردم !!! رفتم سفارش دادم و تا آماده شدنش یه کمی واسه دل خودم نوشتم و یه کمی هم کتاب دکتر شریعتی خووندم. اینقدر هوا اون روز عالی بود که واقعاً باید خودتون اونجا بودید و حسش میکردین.  جای همتون خالی بود. یکی دو ساعتی بالا بودم. خیلی حس خوبی داشتم .... وقتی سرشار از طبیعت شدم ، وسائلمو جمع کردم و راه افتادم سمت پایین. خیلی با خودم فکر کردم ، خیلی ! همه ی روزای زندگیم به سرعت از جلوی چشمم رد شد ، وقتی به خودم اومدم جلوی در پایین بام بودم. 20 دقیقه بعد خونه بودم... سریع دوش گرفتم و اومدم یه کمی استراحت کردم ، بعدازظهر با خواهرم باید میرفتیم زمین بدمینتن ، مسابقه ! روی هم رفته روز خیلی خوبی بود برام.  لبخند

 

تو ای معنای انتظار ، یک لحظه بایست !!

دیوانه شدن بخاطرت کافی نیست ؟

لطف کن یک لحظه بایست و فقط یک جمله بگو...

تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست ؟؟؟

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۸/۸
تگ ها : دلتنگی ، عاشقانه