هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

من در سال 1400 + جشن تولد وبلاگم!

دوست خوب من ، نویسنده ی وبلاگ بهونه ی همیشگی ، منو به یه بازی دعوت کرده و اون بازی اینه که من خودمو در سال ١۴٠٠ توصیف کنم ! یعنی دقیقاً ١٢ ساله دیگه !

خب! ١٢ سال دیگه من در دهه ی سوم زندگیم قرار دارم و همچنان احساس جوونی میکنم. در مورد این که تا اون موقع این جا باشم یا یه گوشه ی دیگه از این دنیا، هنوز خودم تصور قطعی ندارم ! اما به هر حال خونه ای دارم به سبک و سیاق خاص خودم ، یه کتابخونه با تمام کتابایی که دوسشون دارم ‌! چند تا از عروسکای دوست داشتنیم و گیتارم ! که البته اون زمان هم فقط در حد یه خاطره گوشه ی اتاقم جا خوش کرده ! دلم میخواد یه حیاط یا یه جای کوچیکی داشته باشم که بتوونم یه عالمه گل و گیاه برای خودم نگه دارم ..... و دیگه این که تا  اون موقع ازدواج کردم و احتمالاً بچه دارم . هم چنان به خانواده م عشق میورزم ! .... ماشین مورد علاقه م رو خریدم و در کارم پیشرفت زیادی کردم ، زبانمو تکمیل کردم و هم چنان ورزش میکنم. تووی برنامه ی زندگیم یه جایی هم واسه ی کوه رفتن و دیدن طبیعت خالی میذارم .... و هنوز هم عاشق خرید کردن هستم ! در مورد ظاهر هم ، فکر میکنم ٢ یا ٣ کیلو چاق شده باشم ! اما اون موقع هم  شلوار بوت کات می پوشم و بلوزهای رنگ روشن ! گاهی دلم دوباره هوای بدمینتن میکنه و یه تایم کوچیکی رو به بازی کردن اختصاص بدم شاید ! و ... دیگه ! رنگ موهام هم تغییر کرده حتماً ، اما نمیدوونم چه رنگی ! فقط میدونم که بهم میاد ،‌ هم رنگ موهام و هم رنگ زندگیم !!!

منم دوستای خوبم نویسنده ی وبلاگ صورتی , وبلاگ محسن و سحر بانو و وبلاگ همه ی هستی ما رو به این بازی دعوت میکنم !

پ.ن ١ : زیاد در مورد بوت کات بودنه شلوارهام اونم ١٢ ساله دیگه مطمئن نیستم ! فقط میدوونم که اسپرته حالا مدلش و نمیدوونم شاید تا اون موقع خیلی چیزا تغییر کنه !!

پ.ن ٢ : فردا تولده یک سالگیه وبلاگمه ! منم امروز واسه وبلاگم جشن تولد گرفتم ,‌ توی این یک سالی که وبلاگ نویسی رو شروع کردم ؛ خیلی وقتا دلم میخواست با یکی حرف بزنم .... حرف بزنمو اون بشنوه ! اما خیلی وقتا هیچکس نبود که باهاش درددل کنم ! اما وبلاگم همیشه بود , مثل یه سنگ صبور ! و من هر وقت که دلم میگرفت اینجا مینوشتم , اونقدر مینوشتم تا آرووم میشدم ! .. پستهای زیادی هم فقط در حد پیش نویس باقی موندن و هیچ وقت روی صفحه ی اصلیه وبلاگم دیده نشدن ! شاید خیلی محرمانه بودن !!! به هر حال این وبلاگ رو مثل یه دوست واقعی دوست دارم و دلم میخواد همیشه ی همیشه بتوونم اینجا از خوبی ها بنویسم !

 

توی یک سالی که گذشت , وبلاگم۶۵ پست داشت و ١٠٢٣ نظر واسه مطالب ! و در کنار همه ی اینا دوستای خووبی پیدا کردم که دوستشون دارم و به دوستیشون افتخار میکنم !

 

وبلاگ جونم !!! تولدت مبارک !هورا

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۱/۳٠

پیشنهادهای کتاب جیبی -10

به افرادی که به دلیل کاری که می کنند دستشان پینه بسته ، احترام بیشتری بگذار !!!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱/٢٦

حلقه ی عشق

دیروز که داشتم میرفتم خونه تووی راه یه خانوم و آقای پیری رو دیدم که داشتن با همدیگه قدم میزدن , خیلی عاشقانه دستای همدیگه رو گرفته بودن و سرگرم صحبت کردن بودن . به جرات میتوونم بگم بالای ٧٠ سال سن داشتن اما یه جورایی احساس کردم خیلی شادن ! خیلی عاشقن.... من همیشه عاشق آدمایی هستم که بعد از سالها زندگی بازم حلقه ی ازدواجشون تووی دستشونه , خب , این حلقه که فقط یه نشونه نیست ... میتونه نماد عشق و تعهد دو تا آدم به همدیگه باشه .. این جور آدما هم خیلی برام ارزشمند و قابل احترامن ! چون وقتی عشقشون کهنه میشه دورش نمیندازن !!! بلکه با عزت و احترام بیشتری ازش نگهداری میکنن . دیروز خیلی به ذهنم فشار آوردم تا ببینم چند تا از زن و شوهرایی که خودم میشناسمشون , هنوزم حلقه ی ازدواجشون توو دستشونه .... متاسفانه ! چیزه خیلی زیادی به ذهنم نرسید ..... شما چطور ؟ شما فکر میکنید تا چه مدت حلقه ی تعهدتون تووی انگشتتون باقی می مونه ؟ سعی میکنید همیشه همراهتوون باشه و بهش افتخار کنید , یا بعد از چند سال براتوون عادی میشه و واسه ی همیشه تووی جعبه ی جواهراتتون خاک می خوره ؟؟؟

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۱/٢۳
تگ ها : عاشقانه

پیشنهادهای کتاب جیبی-9

امور کاری ات را در دفتری یادداشت کن تا هرگاه خواهان ترفیع شدی اطلاعات لازم و کافی را برای ارائه تلاش های خود در دست داشته باشی .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱/۱٩

میشه لطفاَ ! ؟ !

میشه لطفاً فقط وقتایی که با من کار دارید به من زنگ نزنین ؟ میشه اصلاً بدونم فلسفه ی  دوستیه ما با هم چیه ؟؟؟  * ش * وقتی توی تعطیلات عید رفتی شیراز و از اونجا بهم زنگ زدی خیلی خوشحال شدم ، با خودم فکر کردم چه دوست خووبی هستی و من این چند وقته داشتم در موردت اشتباه قضاوت میکردم !!! اما وقتی گفتی با دوست پسرت دعوات شده و از من خواستی بهش اس ام اس بدم , فهمیدم قضاوتم زیاد اشتباه نبوده ! خوب یادمه که توی این 8 سالی که با هم دوست بودیم به راحتی به من دروغ گفتی ... صد بار دروغ گفتی و همیشه هم دستت رو شد !!!! من واسه چی باهات ادامه دادم ؟!؟ هنوز یادم نرفته روزایی رو که حسابی بهم ریخته و درگیر بودم و ازت خواهش کردم یه مدتی رو بیشتر با هم باشیم ! و تو طبق معمول همیشه گم شدی و کم شدی و کمرنگ !!! مهم نیست !

* ر * تو چرا  هیچ وقت گوش شنوایی برام نبودی؟ چرا وقتی فقط خودت حرف داری و دوست داری با یکی مشورت کنی من میشم واست سنگ صبور ؟؟ چرا وقتی میخوام باهات حرف بزنم شروع میکنی واسم خاطره تعریف میکنی و تجربیاتت و رو میکنی ؟! من فقط یه وقتایی احتیاج دارم حرف بزنم ! همین !! گرچه از مدتها قبل دوره تو رو واسه درددل کردن خط کشیدم , حتماً خودت یادت هست که اولین بار که تلفنی باهات درددل کردم همونجا پشت تلفن بلند به همه ی خانواده ت موضوع رو گفتی !!!! خب منم از اون روز قید درد دل با تو رو زدم واسه همیشه !! از هر ده باری هم که بهم زنگ میزنی 8 بارش رو میخوای بری تجریش خرید !  و میخوای ببینی من میتوونم باهات بیام که تنها نباشی یا نه !!! خب ! اصولاً من وقتی  واسه ی دوستای بی معرفتم نمیذارم !

* م * تو دوست خووبی هستی برام ! بماند که خیلی صفاتمون شبیه هم نیست و با هم یکی نیستیم اما , الان لااقل میدونم که سرت به زندگیت گرمه و توقع زیادی ازت ندارم ....یعنی کلاً هیچوقت اونقدر با هم صمیمی نبودیم که بخوام روی رفتارات دقیق بشم .  گرچه کاری رو که چند سال پیش کردی رو هنوز هم یادم هست ....

روزایی که من احتیاج به یه دوست داشتم شماها کجا بودین ؟ میشه بگین ؟؟ خب من خودم تنهاییم میتونم برم کافی شاپ همیشگیمون، میتوونم خودم برم کوه ! برم پیاده روی ، برم خرید !!!!  بخدا همه ی این کارا رو تنهایی هم میشه انجام داد .... اما موضوع اینه که  این روزا کم کم دارم یه تجدید نظر اساسی توی دوستیام میکنم ! دوستی که فقط وقتی  کارش پیش من گیر میشه به من زنگ میزنه ، واقعاً ارزش  دوستی رو داره ؟!؟‌

پ.ن : البته خووبیهاتونو فراموش نکردم و نمی کنم، اما نظرم که راجع به یه رابطه منفی بشه خیلی سخت میشه درستش  کرد .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۱/۱٦
تگ ها : دلتنگی

قایم باشک !

١  ٢  ٣  ۴  را شمردم تک تک

آهسته به دنبال تو رفتم با شک

وقتی که بزرگتر شدم فهمیدم

تمرین جدایی است , قایم باشک !!!

 

پ.ن : این اولین پست سال ٨٨ ()هستش . امیدوارم امسال سال خوب و سرشار از موفقیتی باشه واسه همگیمون .

پ.ن : مموریه گوشیم ویروسی شده !!! کمک !

پ.ن : حالا !  میخواستم عکسای هفت سین رو بذارم اینجا , اما فعلاً نمیشه !!! عکسام همش تووی همون مموریه س که ویروسی شده !!

پ.ن : دقت کردین این پستم چقدر جینگیلی مستوون شده ؟؟؟! Happy Dance

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۱/٩