هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

خواهر تذکر !!

یادته چقد همه با نفرت نگات میکردن؟ بنظرِ خیلی ها تو بدترین شغلِ دنیا رو داری . حتی بدتر از .... ! بگذریم . یادته ؟؟ سر تا پای بچه ها رو برانداز میکردی و یهوو انگشتِ اتهامتو میگرفتی سمتِ یه نفر و میکشیدیش توو اطاقکِ تاریکِ بدترکیبت ؟؟؟ و شروع میکردی به سوال پرسیدن و توهین کردن و توهین کردن و توهین کردن . کارتِ دانشجویی رو میگرفتی و همون بازیِ همیشگی !! تعهد و تحقیر و داد و بی داد . و علتش رو توی دفتر ِ رنگ و روو رفته ی سوره ای رنگت می نوشتی : ناخن های بلند و لاک زده !!! و دانشجو ها فقط نگاهت میکردن و تاسف می خوردن!!! حتماً همه ی اینا رو خوب یادته ! اما یادت نیست که پسرانِ دانشگاهِ ما به ابروهای پرپشت و نا منظمِ تو دقت میکردن . به دستهات که هیچ ظرافتِ زنونه ای نداشتن دقت میکردن  ... و به حجابت _که کامل که نبود هیچ ، خیلی هم جلب توجه میکرد _ هم حواسشون بود !!! چادری که محکم دورِ کمرت میپیچیدیش ، بالا تنه ت  رو با تمامِ اون چه داشتی و نداشتی بیرون مینداخت .. و این مصداقِ بارزِ بی حجابی بود . تو ! بیشتر از همه ی دخترای دانشگاهِ ما توو چشمِ پسرا جلبِ توجه کردی . و حرفت رو بیشتر از هر دختری ! سر ِ زبونِ پسرا شنیدیم. حرفی که نه از سرِ تائید ، که از روی تاسف بود . 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۳٠
تگ ها :

بازیِ آرزوها

من توسطِ‌ سارای عزیزم _ نویسنده ی وبلاگِ دختر خاله ها _ به یه بازی دعوت شدم . موضوعِ بازی اینه که آرزوهایی رو که قبلاً داشتم و الان بهش رسیدمُ اینجا بنویسم . خب به ترتیب شروع میکنم و چیزایی رو که به ذهنم میرسه مینویسم :

_ اون کفش کشیا رو یادتوونه بچه که بودیم ؟ خیلی جالب بودن . منم آروز داشتم که یکی شونو داشته باشم . مامانم یه مشکی بنفششو برام خرید . البته کفش تق تقیم آرزو داشتما . اما دیگه اینقد مامانم برام خریده بود  کلاً یکنواخت شد برام .

_ دوچرخه ای که بابام وقتی کلاسِ اول دبستان بودم برام خرید . رنگشم قرمز بود .

_ آرزو داشتم برم با گچ روو اون تخته سیاهِ دبستان بنویسم .

_ توو گروه سرودِ مدرسه باشم !

 

بزرگتر که شدم , آرزوهامم بزرگ شدن :

_ اینکه خانواده م همیشه با هم باشن و  مهم تر اینکه از با هم بودنمون خوشحال باشیم .

_ یه گیتار داشته باشم. ( حتی اگه الان بی استفاده افتاده باشه یه گوشه )

_ برم دانشگاه . اونم رشته ی حسابداری فقط !

_ توو دانشگاه موفق باشم . بی دغدغه درس  بخونم .

_ یه شغل داشته باشم .

_ تنهایی سفر کنم .

_ بتونم اطرافیانمو خوشحال کنم .

_ و اینکه همه ی عزیزام سلامت باشن .

 

 

x سارا جون . مرسی که منو دعوت کردی به بازی . فکر کردن به آرزوهام باعث شد یادِ این اس ام اس بیفتم :

" آرزوهاتو یه جا یادداشت کن نه برای اینکه خدا اونارو فراموش میکنه ! فقط بخاطره اینکه بدونی ، چیزایی که امروز داری ، آرزوهای دیروزت بوده !! "  

 

X من از هر چیزه کوچیکی برا خودم آرزو میسازم. تا زودتر به دست بیارمش . اما فقط  اونایی رو  اینجا نوشتم که بیشتر باعث خوشحالیم شدن  .

 

x  این بازی باعث شد خدا رو بخاطره همه ی داشته هام شُکر کنم. کاری که این روزا کمتر انجامش دادم !!! واقعاً چیزایی که امروز دارم ، آرزوهای دیروزم بوده ها ! خدایا ممنون !

 

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٧

بگو نگه دار .. من پیاده میشم !!!

_  سپرده خود رو به دستِ باد ، اسیرِ زندونه لحظه ها

توو دلش دردای بی کران

خسته از حرفای دیگران

اسیرِ مردای بی مرام

و اشک می باره باز .....  _

 

ادامه مطلب   
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢۳
تگ ها :

من هنوز نرفتم و دلم برات تنگ شده !

دلم با من نمیاد تا برم

دلم نمیاد از اینجا برم

بذار با دلم یه کم راه بیام

امروزم بمونم فردا برم

_ من هنوز نرفتم و دلم برات تنگ شده ... _

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢۳
تگ ها :

وقتی همه چی دوون نقاش می شود .

 

" این "    و  " این "  نقاشی های همه چی دونه .

 

بی ربط نوشت : من یه پیشنهاد دارم . میگم بیاین دعا کنیم  خدا ساعتِ 20 رو کلاً همینجوری بزنه حذف کنه . بعد وقتی ساعت 20 حذف بشه، دیگه 30/20 هم وجود نداره . خلاص !!

 

بعداً نوشت : آلیس  به روز شد !!!   "اینجا"

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٠

برای بیست سالگی !

دو ، سه شب پیش داشتم بینِ سی دی هام دنبالِ رضا صادقی ٨۵ میگشتم که بدمش به همه چی دوون . همه ی سی دی ها رو پخش کردم وسطِ اطاقُ خودمم نشستم همون جا و دونه دونه سی دی ها رو گذاشتم کنار ، تا اونی رو که میخوام پیدا کنم . نمیدونم یه ربع طول کشید یا بیشتر . آخر سی دیِ رضا صادقی رَم پیدا نکردم . اما بجاش ، متنِ روی هر سی دی رو که میخوندم پرت می شدم به گذشته . به روزای قبلِ دانشگام . به روزایی که دانشجو بودم ... خاطره هام مثلِ اسلاید از جلوی چشمم رد میشدن . با سی دی که آهنگِ "یه فرشته" ی بنیامین تووش بود . با سی دیِ واران و اهنگِ "بارون"ِش !! با اون سی دی که فقط بخاطره  آهنگِ "قسم" نگهش داشتم تا حالا . با هر کدوم از اونا یه خاطره و یه روز بخصوص برام زنده میشد .... دوباره یادم افتاد که چقد دلم برای اون روزا .. برای دانشگاه ، برای بیست سالِگیم تنگ شده !

 

پ.ن : اون موقع ها همش روزا رو میشمردم تا ببینم کی بیست سالم میشه . وقتی دبیرستانی بودم یکی از آرزوهای بزرگم درکِ بیست سالگیم بود . فکر میکردم بیست  سالم که بشه حتماً باهاش یه معجزه هم اتفاق می افته . حالا میبینم ... معجزه، همون  بیست سالگیم بود .. و همه ی اون روزای خوبی که گذروندم .  میگم ! همیشه هم فکر کردن به گذشته بد نیست . گذشته های معجزه ای ، بعد از هزار سال بازم براموون شیرینه . درست مثلِ بیست سالگی !

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٦

میدونی فاجعه یعنی چی ؟

فاجعه یعنی وقتی که در حالِ رانندگی هستی و یه دفه میبینی راننده ی یه ماشینِ بالای ۵٠ میلیون ، شیشه رو میده پائین و آشغالشُ پرت میکنه وسطِ خیابون !

 

فاجعه یعنی وقتی داری با یکی از دوستات که خیلی ادعای همه چی  داره توو خیابون راه میری . دوستت میره کارت شارژ میخره و بازش میکنه و خیلی ریلکس !!! پوشش رو پرت میکنه توو باغچه !

 

فاجعه یعنی همکارت !! وقتی که مُدام توو کارات سرک میکشه . مُدام با تلفنش بلند بلند حرف میزنه و وسطِ اطاق ریسه میره از خنده !! ( همکارِ مذکور یک عدد مذکر است !! )

 

فاجعه یعنی اون خانومایی که محرم میرن هیئت .  دور هم جمع میشن و آدما رو نشون میکنن و بهمدیگه میگن : _ وا !!! کی اونو راه داده اینجا !!!!! قیافه رو !! _

 

 

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱۳

martyr

رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی

قانونِ جنگلُ زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

[ تو ‍] توو جنگل نمی تونستی بمونی !!!

 

X به بهانه ی همین روزها .

 

 martyr  X : شهید !

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٩
تگ ها :

reason

_ تو خیلی خوبی . خیلی مهربونی .‌‌‌{من} !! لیاقتِ تو رو ندارم .

 

x این احمقانه ترین جمله ایه که پایانِ هر رابطه ای میشه شنید !!!!

 

X تحتِ هیچ لِیبلی هم نمیشه قرارش داد !!  از اون جمله هاییه که  تو حتی نمیدونی باید از شنیدنش خوشحال باشی یا ناراحت !!!!!

 

x این یه پستِ فیریز شده بود . چند وقت پیش نوشتمش . امروز پابلیشِش کردم . همین جوری و بی هیچ دلیلی ! ‌‌[ پریسا جونم ، نگران نباش عزیزم . اتفاقی نیفتاده . ]

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٧

به بهانه ی این روزها !

این روزها مُدام در افکارم غوطه ورم . مُدام میجنگم با افکارم . انگار کسی با  پتک به جانِ‌ ایدئولوژی و جهان بینی ام افتاده . مثلِ طوفان . مثلِ گرد باد ! که می آید و میشکند و بهم میریزد و میرود !!!!  این روزها سخت با عقایدم درگیرم . دنبالِ اثباتم !!!! کمتر نتیجه میگیرم و بیشتر پیش میروم. حریص میشوم که بدانم . که کشف کنم . که قانع شوم !!!!! و همش فکر میکنم تحولی اساسی در پیش دارم . به زودی شاید !!!!

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢