هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

شاد باش لعنتی !!!

انگار کسی به دلم چنگ میزند ... زیر و رو شده ام این چند روزه ! همش معجزه پشتِ معجزه بود ، میدانم ، قبول !!‌ اما این دلشوره ی لعنتی امانم را بریده . چه عذابی میکشم وقتی حتی نمیدانم همین حالا خوشحالم یا نه !!! دلم گریه میخواهد ، فریاد میخواهد ، دلم جایی دنج و آرام میخواهد که فکر کنم ... بنویسم ، گریه کنم ، خالی شوم ! خالی شوم از این همه طعمِ گس ... از این همه دلواپسی که مدام له ام میکند ! چرا وقتی باید حرف میزدم، نزدم ؟؟! چرا همین حالا این همه نشانه ی خوب و مثبت را ندیده گرفته ام و محکم چسبیده ام به نباید ها ! نشدن ها !!! منفی ها ! انگار ننویسم بهتر است !!!

پ.ن ١ : خدایا الان خیلی به کمکت احتیاج دارم . کوتاهی نکن !!!

پ.ن ٢ : فکر کنم قلبم ١،٠٠٠،٠٠٠ بار در ثانیه میزنه !! لعنتی !

پ.ن ٣ : میخوام برم یه جا تنها باشم . خب دلم گریه میخواد .. این بغض داره گلومو می سوزونه !

پ.ن ۴ : خدایا شکرت !  

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٢/۳٠
تگ ها : دلتنگی

د ی د ا ر !!!

مینویسم  د ی د ا ر  !!

تو اگر بی من و دلتنگِ منی ....

یک به یک فاصله ها را بردار !!!

پ.ن ١ : من پنج شنبه رفتم نمایشگاه کتاب ، واقعاً که جای همه تون خالی بود !

پ.ن ٢ : بعد از عید دوباره باشگاه رفتن رو شروع کردم !!! به به ! حالا دوباره از خودم راضیِ راضیم .

پ.ن ٣ : امروز هوا چقد عالیه ، من که حتماً بعدازظهر میرم بدمینتن ! حتماً خیلی کِیف میده توو این هوا .

پ.ن ۴ : دو تا خط پست جدید نوشتم ، ۶٠ تا پی نوشت داشتم !!! به ! چه جالبم من !!!

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٢/٢٧

یه عالمه چیزای خوب !

عزیزم ، من دلم نمیخواد نیچه بخونم. نمیخوام خودمو درگیرِ تضادهای ذهنیِ یه آدم دیگه کنم ! اگر یه روزی هم تصمیم میگرفتم مثلِ تو فلسفه بخونم ، سعی میکردم بیشتر بخدا نزدیک شم . نه این که روز به روز ازش دور تر بشم و گاهی هم انکارش کنم!!! اوکی ، تو عشقت فلسفه س ! یه عالمه کتابای فلسفی هم خووندی !! پس دیگه چرا هر وقت یه کتاب تو کتابخوونه ی من میبینی ، مسخره میکنی ! روانشناسی از نظرِ تو مسخره بازیه ! رمان ،بچه بازی و احمقانه س ! زندگی نامه ی آدمایی که کمتر مشهورن هم کتابای تخیلیه از نظر تو !!! خب ! تو دنبال دوست داشتنی های خودت باش عزیزم. میدونی که من یه وقتایی هم وورووجک و استاد نجار میخوونم ! شوشو شکمو ، جی جی جیغ جیغو رو هم دوست دارم! هم خودشو هم عکساشو !! شازده کوچولو هم همیشه باید همراهم باشه ! تازه یه عالمه کتابِ love is هم دارما ! از این جیبی  ها !! تازه ، مگه یادت نیست پارسال یه عالمه کتابِ مترو از نمایشگاه کتاب خریدم ! اما تو وقتی اونارو دیدی ، خیلی شیک خندیدی ! اما به نظره من چیزِ خنده داری نبودا ! حالا خلاصه اینارو گفتم که اگه خیلی ناراحتی دیگه به دوستیت با من ادامه ندی ، فامیل !!! اما یه چیزیم همین جا توو پرانتز بهت بگم ، آدما معمولاً اون قسمتی از شخصیتشون رو که همش مطرح میکنن در واقع ندارنش !!!  تو هم همش مستقیم نگو من کتاب زیاد خووندم و خیلی میفهمم ! این خووب نیست ، بذار اگه نکته ی مثبتی هست ، بقیه خودشوون بهش برسن و مطرحش کنن. تو دوستِ خووبِ منی . همیشه هم به تو افتخار میکنم اما دلم میخواد دوستیام بی شائبه باشه ، همین و بس !!!!

پ.ن 1: واااااای ! من امروز یه عالمه چای خوردم ! با  شکلاتِ تلخ . کلی لذت بردم. جاتوون خالی .

پ.ن 3 : دقت کردین قسمتِ جوکِ وبلاگمو حذف کردم؟! نه دیگه ! هیچکدومتوون دقت نکردین ، چون اصلاً چیزی نگفتین در موردش !!! من دیدم جوکاش خیلی لووسه ، واسه همین حذفش کردم . 

پ.ن 4 : امروز یه معجزه اتفاق می افته برام ! یه معجزه ی کووچیک.... مطمئنم. فکر کنم باید یه جشنِ کووچوولو بگیریم ! من و دلم !

پ.ن 5 : پیمان ابدی ، ابدی شد ! روحش شاد .

پ.ن 6 : دقت کردین که پ.ن 2 نداشتیم ؟ یه بار دیگه پ.ن ها رو مرور کنین !!!!!!!!!!!

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٢/٢۳
تگ ها : دلتنگی

ابراز عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.

شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.
شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد... همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.

 بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.

ببر رفت و زن زنده ماند...

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است  !   پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند !

 پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٢/۱٩

استخوانهای دوست داشتنی !

بعد از مردنِ من هنوز نشده بود که بابام از خواب بیدار بشه و یه موضوعی پیش نیاد . اما حقیقت این بود که روزِ مجلس ترحیم من بدترین روز نبود. حداقل صادق و درست بود . حداقل یه روزی بود که اون موضوع اصلی رو که اینقدر مامان و بابا رو  درگیرِ خودش کرده بود رو توو خودش داشت : فقدانِ من .

.... تا اواخر تابستون ١٩٧۴ هیچ پیشرفتی توی پرونده ی من بوجود نیومد . هیچکسی، هیچ قاتلی ، هیچ چیزی !!!

* بخشی از کتابِ استخوانهای دوست داشتنی .

پ.ن ١ : اخراجی های ٢ رو دیدم ! بر خلاف تمامِ انتقاداتی که ازش شده ، خیلی پسندیدمش و از دیدنش لذت بردم .

پ.ن ٢ : امروز نگاهی بود که از من دریغ شد !!! مهم نیست ، سعی میکنم به دل نگیرم ! خدایا شکرت .

پ.ن ٣ : بالاخره نمایشگاه کتاب شروع شد ... کلی خوشحالم ! لذت میبرم از راه رفتن بین غرفه ها و جستجو برای کتابهایی که دوسِشون دارم.

پ.ن ۴ : تکرارِ پ.ن ٢  !!!!! دلم گرفت !

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٢/۱٦

sugar free

مدتها بود که چای ام را تلخ می خوردم . تلخِ تلخ !!! چند روزی ست که تمامِ تلخی ها را کنار گذاشته ام ، چای ام را شیرینِ شیرین می کنم !! و زندگی را نیز ! این شیرینی را دوست دارم ، با تمامِ امراض و سختی هایش ! تو شیرین کردی تمامِ لحظه هایم را ! دیگر نمی خواهم sugar free  باشم !!!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٢/۱۳
تگ ها : عاشقانه

پیشنهاد های کتاب جیبی - 11

به محض آن که عکس  هایی را که برای چاپ داده بودی از عکاسی گرفتی ، تاریخ و نام اشخاصی را که جزو فامیل نیستند ، پشت هر عکس یادداشت کن !

پ.ن : خدایا با توام !! گوش میکنی ؟میخواستم بگم خیلی ممنونم !! خیلی خیلی خیلی ممنونم که باز هم کمک کردی و مثل همیشه درست زمانی که انتظارش رو نداشتم بهترین اتفاق ممکن رو نشونم دادی . از اینجا به بعد هم به توکل میکنم... چون تو همیشه بهترین چیزها رو برام رقم زدی .... تو بهترین و مطمئن ترین دوست منی !

* بچه ها واسم دعا کنید لطفاً .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٢/٩

دست و پا گیرِ دوست داشتنی !!! + پ.ن دوست داشتنی تر !

دوستی نوشته بود : آن قدر تو را بزرگ کردم که دیگر در دلم جا نمی شوی !!

بارها و بارها جمله اش را خواندم و تو را مرور کردم لابه لای افکارم ... جمله اش دقیقاً تو بودی ، خودِ خودِ تو ! توی کوچکی که حتی بزرگ بودن را تاب نیاوردی ! دور شدی و دورتر شدی و رفتی !!! گاهی صبور بودن ، احمقانه ترین کار ممکن است ! و من در مورد تو ، حماقت را تمام و کمال رعایت کردم .... با رفتنت ، یک قانونِ دیگر به قانون های زندگی ام اضافه شد  : _ که باز هم کوچکی را بزرگ کنم و ارزشمند ... اما حقیری را ، نه !!!!

پ.ن : همان دوست برام مطلبی نوشته که با خوندنش کلی آرووم شدم ! واقعاً ممنونم پریسای عزیزم. الان پر از حس و خووب و مثبت شدم ... و شادِ شادم ! بی دلیل ! آخه شاد بودن که دلیل نمیخواد ، اینو خودت بهم یاد دادی پریسا !! بازم ممنونم ازت !

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٢/٥

اصلاح الگوی مصرف !

الگوی مصرفم را که اصلاح کردم ، دیگر جایی برای تو در قلبم باقی نماند !!!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٢/٢
تگ ها : دلتنگی