هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

closed !!!

تا اطلاع ثانوی* تعطیل !!!!

* : اطلاع ثانوی، میتوونه هر زمانی باشه ! فردا و یا هیچ وقت !!!

وقتی همه چیز بویِ رفتن میده ، من چرا بمونم !!!!؟

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۳/۳٠
تگ ها :

دعوت نامه !

خدایا میشود بیایی ؟!!!

این جا ! روی زمین همه منتظر آمدنت هستند ! بیشتر از هر زمانِ دیگری نیازمند حضورت هستند .  منتظر عدالت خدا گونه ات ! می دانی که از چه حرف میزنم ! می دانم که آن بالا از عرش ،شاهد همه چیز هستی خدای خوبم .  خودت حتماً این روزها اخبار را پیگیری میکنی !!! دلم  مدام میگیرد ، می سوزد ، آشوب می شود .خدایا این روزها  سه ، چهار میلیون خس و خاشاک !!!!! چشم انتظار آمدنِ تو هستند . منتظر تو و رحمتِ بی کرانت !! خدایا ، لطفاً بیا !

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۳/٢٧

این پست عنوان ندارد !

...  کِیف عالم را می دهد که سر صبحی از خانه بزنی بیرون ، بروی خرید و چرخ ِخریدت را پر بکنی از پیاز و سیب زمینی و لیمو ترش های درشت و یک دسته کرفس و پیازچه و دو سه تایی کلم پیچ و کلم بروکلی و بعد ، تا خود خانه آن را پشت سرت بکشی . و البته حرص مردها را هم دربیاوری که چرا خودشان یک چنین زنی ندارند که با این چرخ ها برود خرید و پیش از آنکه بیدار شوند میز صبحانه شان آماده باشد !!! .....

 

* بخشی از کتاب کافه پیانو.

.

.

پ.ن ١: سر صبحی دلم هوسِ چیپس و پنیر کرده !!! با یه عالمه پنیرِ اضافیِ داغ و سس معرکه ای که خودم اختراع کردم !

پ.ن ٢ : دوسِت دارم خدا ! خیلی زیاد .

بعداً نوشت : از تبعیض بدم میاد !!! زود رنجم . اصلاً لج کردم ! با خودم ! با همه !!!! وای به روزی که احساس کنم دیده نمیشم .

میخوام تنها باشم .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۳/٢٥

این روزها قرن شده اند !

کم آوردی ! مدعی همه چیز و اثبات گرِ هیچ چیز !!!! دلم را در سبد گذاشتم و به نیلِ تو سپردم ، آرزومند بودم موسی شوم  برایت ..... حتی نگاهی ، نیم نگاهی هم نکردی ! تو مدعی بودی فقط ! من حرف نزده ، عمل کردم و تو ........ حرف زدی و حرف زدی و حرف !!! حالا حتی نیستی که جوابی بدهی ، که سکوتی  کنی ! فریادی بزنی !!!! نمیدانم !! کاری بکن فقط ! که دلم آرام شود .که از تلاشی که کردم پشیمان نباشم. دلیلی بیاور ... برای من نه ! برای دلم !!!! این روزها قرن شده اند ! کجایی ؟

پ.ن ١ : خدایا ، هدفون گذاشتی و داری موسیقی گوش میدی انگار ! صدامو نمی شنوی ؟

پ.ن ٢ : دلم میخواد ١ ماه بی وقفه بخوابم .

پ.ن ٣ : دلم  یه کاسه آلبالو میخواد با یه عالمه نمک !

پ.ن ۴ : زمین مربع است !!! مدارکش هم هست !

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۳/٢٠
تگ ها : دلتنگی ، عاشقانه

قدرتِ نه گفتن !

حسنی میای بریم حموم ؟

نه !!! نمیام . نه !! نمیام !!!!!!

سرت و میخوای اصلاح کنی ؟

نه !!! نمی خوام . نه !! نمی خوام !!!!

.

.

 

پ.ن ١ : این مطلب رو تووی یه وبلاگی خوندم چند وقت پیش . نمیدوونم اسم وبلاگ چی بود . از نویسنده ش عذرخواهی میکنم ، بدون ذکر منبع شد !!!

پ.ن ٢ : امسال سالِ معجزه س ! روزِ تولدم خیلی از دوستایی که انتظارشو نداشتم ، بهم تلفن زدن یا پیام فرستادن ! و این خوشحالیمو چند برابر کرد . ممنون.

پ.ن ٣: هانیه جون ، غصه نخور کفش نداری !!! یکی رو دیدم پا نداشت !!!!!!‌

پ.ن ۴: این روزها همه مناظره نگاه میکنند ، شما چطور ؟؟

پ.ن ۵ : پ.ن های ٢ و ٣ تناقض آشکاری با هم دارن !!!  خودمم فعلاً متناقض ام !! اصلاً یه گلوله پارادوکس ام !!! این روزا هم میگذره !

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۳/۱٧

تولدِ خودم !!

دو روز دیگه تولدمه ! من که خیلی خوشحالم ! خودم واسه خودم یه تولد میگیرم !!! تولدم وبلاگیه ، اما کادوها دیگه وبلاگی نیستا ! یه شماره حساب میدم واسه هدایای نقدی و یه آدرس میدم واسه هدایای غیرِنقدی !!!!  آهان ، تا یادم نرفته بگم از پذیرفتنِ هدایای معنوی معذورم !!!  وقت واسه معنویا فراوونه !!! الان فقط مادی !!!!!!!  پارسالم یه تولد اینجا توو وبلاگم گرفتم ، آقا گشت ارشاد ریخت !!! نزدیک بود جشنموون بهم بخوره !!! خلاصه امسال زنوونه ، مردوونه ش کردم که مشکل منکراتی نداشته باشه !!! آقا برو توو قسمت آقایوون . این طرف زنوونه س ! نیا این جا !!! حالااااااااااااااااااااااا  دست دست !!!!  ای بابا چرا همه توون نشستین پس ؟؟ نا سلامتی تولدمه ها !!! آهان موزیک میخواین ؟؟! نداریم الان !!!! چه انتظارایی دارینا !!! الان اینجا از کجا موزیک براتوون پیدا کنم آخه . نمیتوونین با آهنگ خالی برقصین ؟؟؟!  دیگه میگم میخواین  کادوها رو بدین ، جشن تمووم شه !!! آهان زوده الان؟؟ باشه ، یه چند دقیقه دیگه صبر میکنم . خب دیگه صبرم تمووم شد !!! دخترا و پسرا ، مهموونی تمووم شد؟ چی ؟؟! دخترا و پسرا ؟؟؟ اِاِاِ مگه من نگفتم زنوونه مردوونه جداس !!! چرا شما ها قاطیش کردین ؟؟؟ یه دقیقه من اون ور بودم ریختین وسط دیگه !!!  خب حالا اشکالی نداره بابا ، شاد باشین دیگه.....  تولد تولد ، تولدم مبارک !!! .....

 

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۳/۱۳

خدایا با توام . نگاهم کن !!!

خدایا ! اسماعیلِ درونم را قربانی کردم !! ضربه بزن ، بیشتر ضربه بزن . هر زخمی که می خورم انسان می شوم ، انسان تر می شوم !!!! چشم که باز کردم ، پر از درد بود بدنم ! با تمامِ درد ها به این جا رسیده ام ! تو خووب می دانی که درد بخشی از وجودِ من است !!!! پس ، ضربه هایت را عمیق تر بزن !!! اما خدا ! مکث نکن ! فرصت نمیخواهم .... نمیخواهم بین ضربه ها نفس بکشم.... مدتی همه چیز آرام است و بعد معجزه ای و دوباره زخمی ، دوباره دردی ، اندوهی ! که می رسد به قلبم نهایتاً !!! نمیخواهم آرام باشم ! وقتی از درد ، تمامِ بدنم بی حس می شود ضربه ی کاری ات را بزن .... این طوری دارم خیلی رنج میبرم ! این طوفانِ بعد از آرامش توانم را می گیرد !!! مرا خرد میکند. ضربه ات پی در پی که باشد ، درد برایم عادی می شود !!! عذاب نمیکشم ! اما این کار را نکن با بنده ات ! صبر هم که باشد ، تمام می شود روزی ! درد هم باشد عادی میشود آخر !!!! این امتحان های تکراریِ بالاتر از سطح را تمام کن لطفاً . من آرامش می خواهم .... و کمکت را !!!! اما نه !!! آرامش نمیخواهم ... درد میخواهم و درد میخواهم و درد ......  من ! اسماعیلِ درونم را قربانی کردم ،‌خدا !!! بیشتر ضربه بزن !!!

پ.ن ١ : جمعه فهمیدم که هیچ چیز توو دنیا به اندازه ی نوشتن تووی طبیعت نمی تووه آروومم کنه !!!! نه دوستی ، نه رفیقی ، نه گوش شنوایی ! هیچی.

پ.ن ٢ : خدا کنه به این تنهایی عادت نکنم !!!

پ.ن ٣ : نمیخوام به حرفات گوش بدم ! نمی خوام دوستِ خوبت باشم .... دوست دورانِ مدرسه ت !!! من فقط گوش برای شنیدنِ حرف های تو نیستم لعنتی !!!! دست از سرم بردار !!! فقط به دردِ این میخوورم که هر وقت کاری داری ، باهام حرف بزنی و بگی دعا کنم برات !!! هانی برام دعا کن امتحانمو قبول بشم ! هانی واسم دعا کن ### زنگ بزنه ! هانی دعا کن !!! دعا کن ! دعا کن !!! کی واسه من دعا کرد آخه ! لعنت به این روزای #### .

پ.ن ۴ : نظام اخلاقیِ جامعه مجبورم کرد به جای بعضی کلمات از # استفاده کنم . خودتوون هر چی دوست دارین جاش بذارین .

پ.ن ۵ : این چای و شکلاتِ من کجاس ؟ دلم تنوع میخواد !!!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۳/۱٠

کوله ات را از خداوند پر کن !

کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد ...

رفت که دنبال خدا بگردد و با خود گفت : تا کوله ام ار خدا پر نشود بر نخواهم گشت . نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود ، مسافر با خنده ای به درخت گفت : چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن ! درخت زیرلب گفت : ولی تلخ تر آن است که بروی و بی رهاورد برگردی.کاش می دانستی آن چه در جست و جوی آنی همین جاست ...

مسافر رفت و گفت: یک درخت از راه چه میداند ؟ پاهایش در گِل است ، او هیچ گاه لذت جست و جو را نخواهد یافت. . و شنید که درخت گفت : اما من جست و جو را آغازکرده ام و سفرم را کسی نخواهد دید جز آنکه باید ! مسافر رفت. کوله اش سنگین بود .هزار سال گذشت . هزار سالِ پر پیچ و خم ، هزار سالِ بالا و پست . مسافر بازگشت ، رنجور و ناامید . خدا را نیافته بود اما غرورش را گم کرده بود .به ابتدای جاده رسید ! جاده ای که روزی از آن آغاز کرده بود . درختی هزار ساله ، بلند بالا و سبز کنار جاده بود .

زیر سایه اش نشست تا کمی استراحت کند . مسافر درخت را به یاد نیاورد . اما درخت او را می شناخت  ! درخت گفت : سلام مسافر ، درکوله ات چه داری ؟ مرا هم میهمان کن . مسافر گفت: بالا بلندِ تنومندم ، شرمنده ام ، کوله ام خالی ست و هیچ چیز ندارم !!! درخت گفت : چه خوب ! وقتی هیچ چیز نداری ، همه چیز داری . اما آن روز که می رفتی در کوله ات همه چیز داشتی ، غرور کمترینش بود ، جاده آن را از تو گرفت . حالا در کوله ات جا برای خدا هست ...

.. وقدری از حقیقت را در کوله ی مسافر ریخت . دست های مسافر از اشراق پر شد و چشم هایش از حیرت درخشید و گفت : هزار سال رفتم و پیدا نکردم ، و تو نرفته ، این همه یافتی !!!

درخت گفت : زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم ! و پیمودنِ خود دشوار تر از پیمودنِ جاده هاست . ...

این داستان برداشتی است از فرمایش حضرت علی :

آن کس که خود را شناخت به تحقیق خدا را شناخته است .

پ.ن ١ : این مطلب با ای میل به دستم رسیده .

پ.ن ٢ : اسمتو نمیتونم دوست بذارم !!! تو دوست نیستی ، حتی حاضر نشدی حرفامو بشنوی .. من میخواستم باهات درددل کنم  ! اما وقتی به بی توجهیت فکر میکنم اول واسه تو بعد واسه خودم متاسف میشم.

پ.ن ٣ : این روزای سرشار از معجزه رو  دوست دارم ، برام خیلی  دعا کنید لطفاً.

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۳/٦

یک پستِ سبزِ سبزِ سبز !!!

جمعه 01/03/88 - دانشکده ی مدیریت ، جشن تولد پرشین بلاگ :

مراسم ساعت 15/4 شروع شد و تا ساعت 30/6 ادامه داشت . منم اون جا بودم . کلی خوش گذشت . جای همه تون واقعاً خالی بود . یه عالمه برنامه اجرا شد و به نفرات برگزیده ی مسابقات وبلاگی هم جایزه دادن ! آهان ! لابد می پرسین به منم جایزه دادن یا نه ؟!!! خب معلومه دیگه این که پرسیدن نداره !!! میخواستن جایزه بدن ، اما من چون خیلی خاکی ام !!! نگرفتم که ! گفتم اون وقت دووستام می بینن دلشون میخواد !!! نیشخند( نه نه ! تشویق لازم نیست - خودم میدوونم خیلی با معرفتم ) !!! اما جداً مراسم خووبی بود . خانم بهاره رهنما و عمو پورنگ هم توی اون برنامه بودن . من خیلی دوسشون دارما ! مخصوصاً بهاره رهنما رو ! خلاصه این  که روزِ خیلی خوبی بود و خیلی خوش گذشت . آهان آهان ! به ما هدیه هم دادن. چند تا سی دی آموزشی و یه سی دی بازی ، که همشون با هم توی یه بسته بندی بود ! من خیلی هدیه گرفتن و دوست دارم.

همین ! دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه !!

پ.ن 1 : این روز ها من شالِ سبزم رو مثلِ چفیه میبندم دورِ گردنم ، شما چطور ؟؟!

پ.ن 2 : یه عالمه حسِ خوب و مثبت دارم !

پ.ن 3 : همیشه سبز باشید ، حتی در انتخابات !!!!

پ.ن ۴ : خدایا بابتِ همه چی ممنونم.

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۳/۳