هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

وقت و بی وقت !

یه وقتایی یه چیزایی هست که نمیتونی بگی !

یه وقتایی یه چیزایی هست که نگفتنش ، بیشتر از گفتنش دردناکه !

یه وقتایی یه حسی داری که نمیدونی چیه ! چه طعمیه ! خوبه یا بد !!!

یه وقتایی خیلی زود می فهمی که اون حسی که توو خط بالایی داشتی ، خلاء بوده !!!

یه وقتایی اون قدر احساس تنهایی میکنی که به جای چهارشنبه ، سه شنبه مطلب میذاری توو وبلاگت !!!!

یه وقتایی دلت میخواد واسه چند ساعتم که شده ، محو بشی !! سبک بشی !!!

یه وقتایی حتی گریه هم نمیتوونی بکنی !!!

یه وقتایی گریه نکردنت میشه فاجعه !!

یه وقتایی تنهایی .......

یه وقتایی تنهایی .....

یه وقتایی تنهایی ...

.

.

.

پ.ن : امروز میرم پیاده روی ، تنها ! تا آخرِ دنیا .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/٤/۳٠
تگ ها : دلتنگی

گفت و گو

گفتم : مطمئنی ؟؟!

گفت : مطمئنِ مطمئن !! خیلی وقته که دارم بِش فکر میکنم !!

گفتم : آدما یه وقتایی درگیر احساساتِ زود گذرشون میشن آخه !!!

گفت : من با عقلم تصمیم گرفتم !!

گفتم : خوبه !

گفت : تا آخرش هستی ؟؟!

گفتم : آره !! هستم !!!

گفت : منم تا آخرش هستم !!!!

.

.

.

.

اون گفت ! منم گفتم !!! اما دیدگاهِ آدما فرق میکنه ! آخرش واسه اون یک ماهِ بعد بود !!! درست یک ماهِ بعد !

 

پ.ن ١ : این چند روزه حسابی درگیرم ! دلم یه تعطیلاتِ حسابی میخواد ، یه بیکاریِ کوتاه مدت ! که بتونم برم سفر !!!

پ.ن ٢ : ببخشید که یه کم بینِ پست هام فاصله افتاد ! واقعاً وقت نمیشد مطلب بنویسم !! اما مرسی از دوستایی که بهم سر میزدن همیشه !! البته من میدونم که شما همتون منو دوست دارین و دلتون میخواد لپمو بکشید !!!  واسه همین هم  دوباره طبق روال همیشگی مطلب می نویسم !!!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٤/٢۸

برداشتِ آزاد

 آن‌ها که کافر شدند(حق را پوشاندند و راه طغیان پیش گرفتند) تصور نکنند اگر به آنان مهلت مى‌دهیم ، به سودشان است! ما به آنان مهلت مى‌دهیم فقط براى این‌که بر گناهان خود بیفزایند؛ و براى آن‌ها، عذاب خوارکننده‌اى (آماده شده) است.

* سوره آل عمران - آیه ١٧٨

.

.

.

پ.ن ١ : درباره ی الی رو تووی تعطیلاتِ هفته پیش دیدم ! خیلی عالی بود ! کلی از بازیِ ساده و جذابِ بازیگراش لذت بردم .

پ.ن ٢ : جمعه شب کتابِ بادبادک باز رو تموم کردم ! متن جذاب و قشنگی داشت !!!‌ اما تمام مدتی که داشتم می خوندمش ، خدا رو شکر کردم که توی موقعیت کتاب نیستم ! جایی  که همه چیز خیلی وحشتناکه !!! نمیدونم اما ، خدا رو خیلی شکر کردم ، خیلی !!‌ و بخاطر همه چیز ازش ممنونم.

پ.ن ٣ : دلم تنهایی میخواد !!! خیلی زیاد !

پ.ن ۴ : راستی ، از این جا تا نروژ پیاده چقد راهه ؟ چند روز ؟ چند ماه ؟ چند سال ؟؟

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٤/٢۱

آقای پدر

 

 ممکنه بعضی از ما ، بعد از گذشت چندین سال از زندگیمون هنوز هم راه و رسم ارتباط با پدر !! این " فرشته ی سیبیلو " رو بلد نباشیم .بیایید با رعایت نکات ساده ی زیر قدردانِ زحمات او باشیم.

 

هر روز صبح صمیمانه به پدر سلام کنید. اما هیچوقت نگویید :  (( چطوری پسر! ))

وقتی پدر با عصبانیت مشغول نصیحت کردن شماست به سقف نگاه نکنید. (( میتوانید به تلویزیون نگاه کنید!!!))

هرگز دستتان را داخل جیب شلوار پدرتان که از جالباسی آویزان است نکنید. اما اگر پدرتان حساب پولهای جیبش را ندارد میتوانید اینکار را بکنید!

در مقابل دوستتان با پدرتان با عصبانیت صحبت نکنید. چون ممکن است دوستتان ناراحت شود!!

سعی کنید گاهی با پدرتان شوخی کنید اما لپش را نکشید ...

در حین رانندگی برای خنده چشمهایش را نگیرید(( چون ممکن است بر اثر خنده ی زیاد تلف شوید!))

هیچوقت سیگار نیم سوخته تان را به پدر تعارف نکنید. (( تعارف سیگار کامل نشانه شخصیت شماست.))

هر سال روز پدر جوراب هدیه ندهید.. زیرپوش هم برای تنوع بد نیست.

اگر پدر در مورد اینکه چرا شب دیر به خانه آمده اید سوال کرد.. هیچوقت نگویید:(( بروبابا .عشقمه.. دیر بیام.)) مودب باشید و بگویید : ((بروید بابا ! دیر آمدن عشق من است.))

اگر دارید با پدرتان درددل میکنید و او همچنان در حال روزنامه خواندن است عقده ای نشوید. بالاخره روی خودتان پدر میشوید (( البته اگر پسر هستید )) و میتوانید همین کار را با فرزندتان بکنید و تخلیه روانی شوید....

.

.

* شاید این پست به نظرتون آشنا بیاد ، خب ! دلیلش اینه که این پست تکرارِ یکی از پست های سالِ گذشته ی وبلاگمه  ! اما چون خیلی دوسش داشتم ، دوباره امسالم از  اینجا* برش داشتم و گذاشتم اینجا !!!

پ.ن ١ : چیه ؟؟؟ چرا اون جوری نگام میکین ؟؟ وبلاگِ خودمه دوس دارم کپی پِیست کنم !!!! 

پ.ن ٢ : تولد امام علی "ع" و روز پدر مبارک !

+ و یه تبریک ویژه و شکلاتی به بابای خودم و همه ی باباهای مهربونِ دنیا !

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٤/۱٤

خیلی دور ، خیلی نزدیکِ خاطراتم !

دیروز که دنبال یه تاریخ تولد می گشتم ، مجبور شدم سری به دفتر خاطرات چند سال قبل بزنم . تا شاید بتوونم چیزی رو که میخوام اونجا پیدا کنم .رفتم سراغ قفسه ی کتابا و وسایلی که تقریباً برام بلااستفاده شدن ، خوشبختانه اون جا مرتب بود و من وقت زیادی واسه پیدا کردن دفتر خاطراتم صرف نکردم . یه ردیف دفترا و یادداشتای خودم ! یه ردیف کتابای درسی حسابداری و کنکورم !! و ردیف آخر قاب عکسها و سی دی ها و چیزایی که دوسشون دارم و دلم میخواد واسه همیشه حفظشون کنم .همون جا توو ردیف اول 3 تا دفتر خاطرات پیدا کردم ، یکی مربوط به دوران راهنمایی ، یکی مربوط به اول دبیرستان ! و آخری هم واسه سال دوم و سوم دبیرستان !!! دفترا رو برداشتم و پریدم روو تختخوابم* ، کلی وقت گذاشتم و دونه دونه ی مطالبی رو که دوستام برام نوشته بودن رو خوندم !!! خیلی حسِ قشنگی بود ! گرچه سالهای زیاد دوری نبودن اما مرور دوباره ی اون روزا برام خیلی لذت بخش بود ! و بیشتر به این فکر کردم که توی همه ی اون مقاطع زندگیم ، من دقیقاً فکر و احساس میکردم که بزرگ شدم !!! که با تجربه شدم . و هر چی روزا میگذشت و من بزرگ تر میشدم ، میفهمیدم هنوز خیلی چیزا رو تجربه نکردم و شاید هنوز واسه ی بزرگ شدن هم وقت داشته باشم .....  جالب بود ! یکی از دوستام برام نوشته بود : "شاید سال ها بعد که این نوشته رو میخونی دیگه حتی چهره ی من و بقیه ی بچه های کلاس ٣٠٣ رو هم یادت نمونده باشه ، اما اون چیزی که باقی می مونه خاطره های تلخ و شیرینیه که با هم داشتیم ." من واقعاً هر چی که فکر کردم تصویر دقیقی از چهره ی اون دوستم توو ذهنم باقی نمونده بود ، فقط یه صورتِ محوی ازش توو خاطرم بود !!! خیلی از جمله ش خوشم اومد ! جمله ای که شاید اون سال ها نمیتوونستم خوب درکش کنم . به هر حال دیشب ، شب خوبی بود برام !!! خیلی به گذشته فکر کردم و خوشحال بودم از این که چیزی رو تو گذشته هام از دست ندادم ، و از تمومِ لحظه هام استفاده کردم و لذت بردم. آرزو میکنم همه ی دوستام هم الان زندگی و موقعیتِ خوبی داشته باشن و از اونی که هستن رضایت کامل داشته باشن !!!

 

*تختخوابمو خیلی دوست دارم ، اون صمیمی ترین وسیله ی منه !

.

.

پ.ن: دلم میخواد برم خرید کنم !!! کلاً دلم میخواد الان یه لیستِ بلند بالا داشته باشم ، برم دونه دونه شو بخرم و تووی لیستم روی اسم هر کدوم که میخرم یه خط بکشم و برم سراغ بعدی !!! این کار ، جزو یکی از کاراییه که واقعاً ازش لذت می برم .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٤/۱٠

خواب و بیدار

وقتی !!! تمامِ حس های ناخوشایند دنیا توی دلت جمع میشه و تو می مونی و یه عالمه غصه ، وقتی که یه روز پر استرسِ کاری رو می گذرونی و خستگیِ اون روز تمام وجودت رو پر می کنه ... وقتی دوست داری از دست دنیا و آدماش  گریه کنی تا آرووم بشی ، یه دفعه یه موجودِ دوست داشتنی و عزیز پیدا میشه که با یه جمله ش تمامِ حس های بدت رو از بین می بره و لبخند رو مهمونِ لبت می کنه !!!!!! یه تایمِ کوچیک با هم حرف میزنید و تو سرشار از انرژی میشی و تمامِ خستگی های روزانه ت رو فراموش میکنی و پر میشی از لبخند و معجزه و امید !!! وقتی یکی کنارتِ و تو میتونی تمام لحظه هات رو با اون قسمت کنی ، خیلی حسِ خوبی داری هانیه !!!! اون قدر که آرزو میکنی حتی اگه داری خواب میبینی ، دیگه هیچ وقت بیدار نشی !!!!!

.

.

.

پ.ن ١ : دوستی بهم گفت از این علامت تعجبایی که توی نوشته هات میذاری خیلی خوشم میاد !!! ضمن تشکر از دوستِ‌عزیزم ، میخوام بگم از اون جایی که من استادِ مسلم جو گیر شدن هستم ، متن بالا رو پر از علامت تعجب کردم (!!!!) چون هدف من در این وبلاگ ، جلب رضایت شماست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

پ.ن ٢ : نداریم !!!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٤/٧

چشم هایش !!!

نمی دانم وقت  رفتن چه در سر داشتی . لحظه ی پر کشیدنت ، نه اخمی بر چهره ات بود و نه لبخندی بر لب !!! تو فقط یک نگاه بودی . نگاهی که دلم را به آتش کشید  ! چشم هایت یک دنیا حرف داشت . می دانم دلِ خیلی ها شکست ....فقط نمی دانم  در نگاهت چه بود که هنوز هم پس زمینه ی ذهنم باقی مانده !! هنوز هم وقتی چشم میبندم ، چشم میبینم !!! چشم تو را !! که حتی بعد از جان دادن هم باز مانده بود و خیره به جایی در دوردست . کاش نگاهم نمیکردی !!! نگاهت آتش به جانم کشید ندا !!!!  

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٤/۳