هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

من و تو !

من و توئیم ! اینجا ، توی اطاقم !  روی تخت یک نفره ی من .... دراز کشیدیم و فارغ از همه ی خستگی های روزانه مون داریم با هم حرف میزنیم. من از آرزوهام میگم و تو از دل مشغولی هات ..... حتی تصور نبودنت هم آزارم میده ! بهت نزدیک تر میشم و بی اینکه خودت بفهمی ، عطرت رو با تمامِ وجودم نفس میکشم. این که این همه بزرگ و خوب و مهربونی برام یه دنیا ارزش داره. این که همیشه واسم یه دوستِ واقعی بودی باعث افتخارمه.... یه وقتایی که ازت دور بودم ارزشِ واقعیت رو بیشتر فهمیدم....  همه ی قهر و آشتی های شیرینمونو دوست دارم و با تمامِ وجودم ! به وجودت افتخار میکنم....

بهت میگم ، امشب همین جا پیشِ من بخواب !!! نگاهم میکنی و لبخند میزنی ... و من پُر میشم از دوست داشتنِ تو !!!! توئی که بهترین مامانِ دنیایی .

.

.

پ.ن ١: پارسال ، این موقع ها خیلی غُصه داشتم . امسال از همه چی راضی ام .  خدایا شکرت !!!!

پ.ن ٢ :  یعنی الان مرده ی اونائیم که این متنو تند تند خوندن تا ببینن آخرش چی میشه !!!!  چی فکر کردین بابا ! من مثبت تر از این حرفام !!! و نتیجه این که : مامانا بهترین دوستای دنیان !

.

.

x تمامِ کامنتای پست قبلُ جواب دادم.

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/٢۸

این زمینی ها !

این زمینی ها موجوداتِ عجیبی هستند .

شروع می کنند !

دروغ می گویند !

وانمود می کنند که دل بسته اند !!!

ادای آدمهای عاشق را در میاورند ! " و انصافاً چه خوب هم در می آورند !! "

امید می دهند !!

دروغ می گویند !!!

لحظه های شاد می سازند !!!

دروغ می گویند !!!

دروغ می گویند !!!!!!

دروغ می گویند !!!!!!!!!!

شما را مثلِ خیار میفروشند و عینِ خیالشان هم نیست که شما را میتوانند هم چون  چیزهای دیگری مثلِ سیب زمینی و پیاز هم بفروشند !!!!

این زمینی ها !!!!

مطلب مینویسند !

ادعای دوست داشتن میکنند !!!

دروغ میگویند !!!

نقش بازی میکنند !

خیانت می کنند ......

خیانت می کنند ...

و پس از خیانت کردن چیزی را میگیرند به نامِ دست پیش !!! آن را میگیرند که پس نیافتند !!!

و مهارتِ زیادی دارند که شما را _ دور از جانتان _ چارپایی چیزی فرض کنند !!!!

x نکته ی جالب این جاست که سه موردِ دروغ گفتن ، خیانت کردن و دستِ پیش گرفتن از روزمرگی های زمینی ها حذف نمی شود !!!!

کلاً این زمینی ها موجوداتِ جالبی هستند .....

 

 

 

تماس ، فِرت !!!!!!!

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٥/٢٤

یک عدد هانیه ی مُنظم !!!

هفته ای که گذشت ، خیلی  جالب  بود همه چی !!! مجبور بودم صبح زود بیام شرکت و بعدازظهر بدوم برم خونه و حاضر شم واسه عروسی هایی که سه تاش توی ٣ روز پشت سر هم بود !!! وارد این هفته که شدیم ، یه کمی اوضاع روبراه شد _البته بعد از روزِ دوشنبه که دوره همیه دختر عمه ام بود _ و من وقت کردم کارای عقب افتاده ی شرکت رو صفر کنم و برم پیش دوست و همکارِ عزیزم و تا اون داره با تلفنش صحبت میکنه من بدوم برم توو تراسِ اطاقش و از اون بالا آویزوون بشم و هر چقد که دوست دارم تهرانو نگاه کنم !!!!  و نورِ آفتاب مستقیم بیفته توو صورتم و من کلی لذت ببرم ازش . الان دارین فکر میکنین که چرا از پنجره ی اطاقِ خودم آوویزون نمیشم بیرونو نگاه کنم؟؟! آهان ! چون اگه این کارو بکنم ،شک نکنید که مستقیم پرت میشم وسطِ کوچه !!!

 دیشب هم افتادم به جونِ اطاقم و حسابی تمیزش کردم و کلی حسِ خوب گرفتم .

امروز صبح دیگه نوبتِ کیف شرکتم بود که مرتبش کنم... کیفمو گذاشتم روی میزو محتویاتش رو ریختم بیرون ... چشمتون روزِ بد نبینه !!! یعنی کلاً امیدوارم این همه شلوغی هیچ وقت واسه کیفتون پیش نیاد !!‌ اول کیفِ پولم رو بیرون آوردم ، و به ترتیب : آیینه م ! دستمال  جیبی جینگیلی مستونم ! تسبیحِ رنگارنگِ دوست داشتنی م که سوغاتیه مشهده ! روان نویسِ بنفشم ، قوطیِ قرصم ! باطریِ mp3 !!! خودِ mp3 م !!! کارتِ ساعت زنی م ! کلیدهای اطاقم و کشوهام با سگِ قرمزی که بهشون آویزونه !!! اسپری ام ، کیفِ عینکم !! گوشی موبایلم !! کتابِ اعتبارات اسنادی !!! یه دونه سکه ی 25 تومنی ، و فلش مموریم با یه بنده بلندِ آبی !!!  ... اِ  چیه خب ! چرا اون جوری نگام میکنین؟  کی بود گفت : اه این هانیه چقده علافه ؟!!!!  منم میگم : چرا ؟؟ چون که ندارم سانتافه ؟؟!  یا پرورش ندادم زرافه ؟؟!  ... خلاصه این که هر کدوم از وسایلی رو که تو کیفم بود ، مرتب کردم و گذاشتم تو جای مخصوصِ خودش و یه نفسِ عمیق کشیدم ... فکر کنم کیفم هم خیلی خوشحال بود ! فکر کنم حتی بهم لبخند هم زد !!! بخدا این یه اتفاقِ نادر بود تو زندگیم ، اصلاً نمیدونم چرا این همه کار و مهمونی و اینا یهویی پیش اومد . یه جوری بود که صبح ساعت 30/7 که از خونه میرفتم بیرون درگیر بودم تااااااااااااااا  ساعتِ 30/2 اینای  شب که میخوابیدم . خلاصه خواستم بگم که الان همه چی ok یه ! من خوبم . کارام روبراهه . وسائلم سرجاشون هستن و یه عالمه انرژی دارم واسه تعطیلاتِ آخره هفته . همین !!!

 

پ.ن 1: امیدوارم همتون آخرِ هفته ی خوب و شادی داشته باشید .

پ.ن 2 : یادداشت های تقویمِ روزانه مُ چند روزیه که ننوشتم ! اونم باید از همین امشب شروع کنم دوباره .  

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/٢۱

ماهِ من ! حافظه ام را چه کنم ؟؟؟!

x سنگ در برکه می اندازم و می پندارم  /  با همین سنگ زدن ، ماه به هم میریزد

کِی به انداختنِ سنگ پیاپی در آب  /  ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت !!!

 

X این روزها حالِ من خوب است ، اما تو باور نکن !!!

 

پ.ن 1 : این تنهایی مفید بود برام ، دوباره اومدم.

پ.ن 2 : این چند روزی که نبودم چند مدل بازدید کننده داشتم :

* دسته ی اول اونایی بودن که اومدن ، برام کامنتای سرشار از انرژی  گذاشتن و با لطفشون شرمنده م کردن خیلی زیاد !  ممنون از همتون .کامنتا رو چک میکردم ، چون واقعاً بهشون احتیاج داشتم .

* دسته ی دوم اونایی بودن که اومدن ، و برام کامنت گذاشتن که حتماً بیا !!! من آپم !  یا مثلاً عزیزم آپ کردم ، خوشحال میشم سر بزنی !!! از اینا هم ممنون ، چون حضورشونو اعلام کردن برام.

* دسته ی سوم ، کسایی که اومدن ، مطالب رو خوندن و کامنت نذاشتن . بازم ممنون !! چون جزو بازدید کننده های خاموشِ وبلاگم هستن و من خیلی زیاد دوسشون دارم .

پ.ن 3 : تمامِ کامنتها رو جواب دادم.

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٥/۱۸

nothing

درد ، اگر اندازه داشت !!!!! شاید به اندازه ی تمامِ  این روزها و شب های من بود !!!! تمامِ این روزها و شبهای سیاه و لعنتیِ من !!!

+ مردادِ کثیفِ بی رحم......

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/٥/۱۳
تگ ها :

تلخِ تلخ مثلِ نون خامه ای !!!!

نقطه ی عطفِ فیلم درباره ی الی بنظرم اونجائی بود که شهاب حسینی  توی ماشین به الی گفت :

" همیشه یه پایانِ تلخ خیلی بهتر از یه تلخیِ بی پایانه !!!! "

اون روز خیلی به این جمله فکر کردم ... پایان های تلخ ، شاید توو لحظه تلخ و دردناک باشن . اما بعد از مدتی وقتی زخم ها خوب شد و درد ها کمتر ! میشه  فهمید که اون پایان ، یه شوک بوده واسه این که ما رو به خودمون بیاره ، در واقع یه توفیقِ اجباریِ که ما رو می ندازه توو مسیرِ درست .... پس خیلی هم نباید به یه پایان تلخ ، تلخ نگاه کنیم !!!! بعضی هاشون بعد از چند وقت ، مزه ی نون خامه ای میدن ! باور کنین !!!

 

x دیشب یه دوستی بهم اس ام اس داد و گفت " هانی ، تو دخترِ خیلی عجیبی هستی ، خیلی زیاد !!!!  "  میخوام بهش بگم که  عجایب هفتگانه ی دنیا ، الان 23 ساله که هشت تا شده ، هشتُمیش منم !!!!

پ.ن: عصر دیروز هواپیمای تهران - مشهد ، سالم به مقصد رسید . کارشناسان در حال بررسیِ علت این حادثه هستند !!!!

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٥/۱۱

farewell *

+ چند تا سوال مثل خوره روحمو می خوره

                      بعدِ من کی می آد ، دلم از دلهره پُره !!!

 

+ تو بدون تا آخرِ عمر از دلم نمیری هرگز

                  نمی خواد که سخت بگیری ! خیلی ساده ، خداحافظ ...

 

* farewell : خداحافظی ، بدرود

 

                              

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/٧

خونه تکونیِ رابطه ای !!!!

تا حالا شده هی بخوای بنویسی اما چیزی به ذهنت نرسه ؟؟ انگار یکی همه ی در و پنجره های ذهنتو محکم بسته باشه ... الان من اون جوری شدم !!! یعنی از سرِ صُب میخوام بنویسم اما نمیدونم چی بنویسم و از کجا شروع کنم اصلاً !!! اما یه موضوعِ مهمی که ذهنمو درگیر کرده این روزا ، اینه که یه خونه تکونی احتیاج دارم توو رابطه هام !! دوستی هایی که من حتی معنی شونو نمیدونم چه برسه به این که ازش بخوام لذت ببرم !!! مثلاً من یه دوستی دارم که از دورانِ دبیرستان با هم همکلاس بودیم ، حالا به دلایلی این روزا کمتر با هم در ارتباطیم ! من خیلی وقتا سعی میکردم رابطه مو باهاش حفظ کنم !!! حالا از طریق تلفن و اس ام اس و اینا اما هیچ وقت پیداش نمیکردم !!! یا نبود ! یا وقت نداشت ! اما یه وقتایی یهویی پیداش میشه و زنگ میزنه و کلی و خوش وبش و اینا بعد یه دفه میگه هانی خیلی بی معرفت شدیا ... معلوم هس کجایی ؟ ! بعد دو دقیقه ی بعدش میگه شماره ی فلانی رو بهم میدی ؟!!!!  بعد من کلاً مرده ی این دوستیم !!! نمیدونم اصلاً سرش کجاس ، تهش کجاس ؟؟؟ فلسفه ش چیه !!! خلاصه که خیلی واسم عجیبه !!! از اون طرف ، دوستای خوبی هم دارم که شاید سالی دو یا سه بار باهاشون حرف بزنم یا ببینمشون اما از همون ملاقات ها و مکالمه هاموون کلی لذت میبرم ! چون کلی انرژی میگیریم از با هم بودنمون. و مهم تر از همه ی اینا ، همین جا توو دنیای مجازی دوستایی دارم که با هیچی عوضشون نمیکنم ،همین طوری دورادور و محدود هم از با هم بودنمون کلی لذت می بریم !!! خلاصه این که الان میتوونین منو با پیشبند نظافت ! یه سطل آب ! یه جارو و یه گردگیرِ حرفه ای تصور کنید چون خونه تکونی رابطه ایمو از همین امروز شروع میکنم .... ! شما هم حساب کنید ببینید چند تا از این دوستای سالی یه باری اما دوست داشتنی دارید و چند تا دوستِ قدیمی اما غیرقابلِ دسترس !!!! امیدوارم تعدادِ گروه  اول براتون بیشتر از دومی باشه .

.

.

.

x میگم خوبه چیزی به ذهنم نمیرسید اینقد نوشتم !! اگه چیزی به ذهنم میرسید چی میشد !!!!!!

.

.

پ.ن 1 : اس ام اس را خدا آزاد کرد !!!  * یکم مرداد ماه روز آزاد سازی اس ام اس مبارک باد !!!!!!

پ.ن 2 : یکی از دوستام پیشنهاد داده با همدیگه یه شعبه ی آیس پک راه بندازیم !!! کلی ایده های جدید داریم واسه این کار ! البته من نمیتوونم اسم اون دوستمو بهتون بگم ، چون ممکنه ناراحت بشه .... ! دیدی پریسا جون ، دیدی من چه آدمِ رازداری ام ! دیدی اسمتو نگفتم !!!!!

پ.ن 3 : آخه شماها چرا اینقد با جنبه اید !!!!!! تا من پ.ن 2 رو نوشتم ، تند تند زنگ میزنید سفارشِ آیس پک میدین !!! بابا جون اون فقط در حدِ یه شوخی بود نه بیشتر !!!!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٥/٤