هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

کارِ خدا رو ببین !!! ( حذف )

این مطلب حذف شد !!!  دلم نمی خواد خاطره ی بد این جا ثبت بشه !!!

 

 

X این جا همش باید انرژی مثبت بفرستیم واسه همدیگه !

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٦/٢٥

برای این ذهنِ درگیر و آشفته و این بغضِ بی پایان !!!

تو رفتی و من نمُردم !!

.

.

تو رفتی و من ... نه ! مُردم .

 

x پُستی که عنوانش از خودش طولانی تر بود !!!

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٦/٢٢
تگ ها : دلتنگی

مخاطبِ خاص دارد !

اینو اینجا مینویسم که یادم بمونه دوشنبه شونزدهمِ شهریورِ ١٣٨٨ ، دوستی رو دیدم که برام به اندازه ی تمومِ دنیا ارزش داره . دوستی که قبل از دیدنش هم میتونستم با همون چهره ی مهربوون و لبخندِ دائمی تصورش کنم. کسی که میتوونی از همه ی غُصه هات باهاش حرف بزنی و بگی و بگی و بگی و درست چند دقیقه  ی بعد همه ی حسای خوبِ دنیا رو بگیری به جاش و اصلاً یادت بره که غُصه ای چیزی هم داشتی !!!! دوستِ خوبِ مجازیم حالا شده دوستِ واقعیم .... گرچه تووی مجازی بودنش هم از هزار تا دوستِ واقعی ، واقعی تر بود برام . پریسا  دختریه که  برای دلِ خودش مینویسه ... اما دلم میخواد بدونه که دلِ تک تکِ دوستاش حالا دیگه به خودش و نوشته هاش گره خورده !!! پریسا نمونه ی یه دوستِ خوبِ به تمام معناس . اینجا ثبتش کردم ، که یادم بمونه چقدر به دوستی باهاش افتخار میکنم همیشه . همین !!!

.

.

پی نوشت : بعضیا ، با خدا با زبونِ دلشون حرف میزنن. بعضیا با زبونِ جسمشون. بعضیا عربی میگن و بعضیا فارسی !!! خواستم بگم طاعات و عباداتتون به هر زبونی که هست ... قبول باشه .

پی نوشت : تو !!! قیامت را قیامت میکنی *** بر امامان هم امامت میکنی 

توو این شبا دعا یادتون نره واسه همدیگه لطفاً . به معجزه ی تک تکِ ساعتهاش اعتقاد دارم . پارسال شفای یکی از عزیزامو از همین ثانیه ها گرفتم .

شبهاتون آسموونی !!!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٦/۱۸

منو از خودت جدا نکن لطفاَ

فقط اومدم چند تا جمله بگم و برم . با تو که کلی حسِ خوب میدی و همیشه همراهیم میکنی ، یه حرفِ کوچیک دارم . این که این روزا ردِ پای تو رو توی تک  تک لحظه هام میبینم خیلی لذت بخشه برام . وقتی  وجودم با وجودِ تو آرووم میشه ، یعنی این که تو هنوز هم به فکر منی . هنوز هم با نگاهت دنبالم میکنی . من پر از گرما میشم وقتی تو به یادِ منی و من به یاد ِ توام . هیچ وقت با من قهر نکن لطفاً . هیچ وقت منو از خودت جدا نکن لطفاً . همیشه با من بمون. حتی اگه یه وقتایی دوست داشتنیِ تو نیستم باز هم  تحملم کن ، اما ترکم نکن هیچ وقت .  از صبر تو خیلی چیزا دیدم . از بزرگی و مهربونیت هم همین طور . پس همچنان برام صبور و مهربون و بزرگ باش ، خدای خوبم . دلم میخواد  قبل از هر خوشی و لذتی توو دنیا تو رو داشته باشم . "خدایی رو که این روزا به وضوح دستش رو توی زندگیم احساس میکنم .... "

 

 

x این پست، هیچ علامتِ تعجُبی نداشت . هیچ علامتِ تعجبی  . همین  .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٦/۱٥

یک پستِ طولانیِ دوست داشتنی !!!

هزار سالِ پیش !! پریسای عزیزم منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده بود . امروز میخوام اون بازی رو انجام بدم .

سوالِ اول بازی این هستش که اگه من یه ماشینِ زمان داشته باشم چیکار میکنم ؟؟!

_ خب ! من با ماشینِ زمانم به گذشته نمیرم !! خیلی فکر کردم ، من توو گذشته م چیزه اونقدر تلخی نداشتم که بخوام برگردم و تغییرش بدم ، هر چی که بوده تجربه شده برام !!!

بنابراین ترجیح میدم اول یه سر برم آینده . مثلاً ١۵ تا ٢٠ سالِ دیگه و ببینم زندگی م چطوری شده ... اگه نقطه ضعفی توش بود برگردم و درستش کنم ! و اگه خوب و دلخواه بود به مسیرم همین جوری ادامه بدم . و اینکه ببینم خانواده م اون موقع در چه حالین و دارن چه جوری زندگی میکنن !!!

یه جای دیگه هم دوس دارم برم با این ماشین زمان . اوووم ، دلم میخواد برم به گذشته ی خیلی خیلی دور سر از یه  جزیره دربیارم که  تاحالا هیچکس پاشو اونجا نذاشته باشه و من اولین آدمی باشم که اونجا رو کشف و به اسم خودم ثبت میکنم .... خدایی خیلی اینو دوس دارم !!! ( امضاء : هانیه کُلُمب !!! )

 

بخش دومِ بازی هم اینه که اسم پنج نفر از کسایی رو که توو زندگیم خیلی دوسشون دارمُ بگم :

* مامان و بابام که بیشتر از این که مامان و بابام باشن دوستم هستن !  با دوتاشون خیلی مچم و کلی حسِ خوب میگیرم ازشون .مهربون ترین و  عزیزترین موجوداتِ زندگیم هستن ، با تمومِ تلخی ها و شیرینی ها !!! دوسشون دارم یه عالمه ، هرچی بگم بازم کمه !!!

* خواهر و برادرم که دوسشون دارم خیلی زیاد !!! باهاشون راحتم و خیلی خوش میگذرونیم همیشه با هم. البته اونا بیشتر با من خوش میگذرونن ، چون نصفِ شب که میشه میان توو اطاقم کامپیوتر بازی میکنن ! آروم و بی صدا نه ها !! با جیغ و داد و دست و سوت و خنده !!!! بعد خدا نکنه یکیشوون بازی رو ببره ، آخ آخ دو تایی با هم رو میز ضرب میگیرن ، کلی فضا شاد میشه !!! کلاً عجیب غریبای با مزه ای هستن !!!!

*مادربزرگم که الان فوت کرده رو خیلی خیلی دوسش داشتم و دارم و همیشه خاطره ش برام زنده س ، بی برو برگرد . نمونه ی بارزِ یه خانوومِ صبور و با اراده و مهربونِ خالص!!!

*  عمه م که همه میگن رفتار و اخلاقمون خیلی شبیه همه !!! جزو دوست داشتنی های زندگیمه و خیلی مهربونه .

* آخرین مورد یه باکس از کساییه که دوسشون دارم ... و چون همشون برام مهم هستن اسمشونو با هم میگم .... و واقعاً بی هیچ اغراقی دوسشون دارم .... الهام و سمانه + جمع های منحصر به فردمون !!! پریسا اُدیسه دوستِ عزیز وبلاگ نویسم ! اون یکی پریسا دوست عزیزِ وبلاگ نویسم !! مژگان که هم همکارمه هم دوستِ خوبمه !! فائزه ، دختر خالم !! مریم و سمانه از دوستای خوب ِدورانِ دبیرستانم ! تپل ، یکی از دوستای دانشگاهیم !! آخری هم یکی از دوستای اکیپِ بدمینتنم .

.

.

x سه نفرم تو پرانتز میگم چون برام جالبِ شخصیت هاشون !! آقای مهندس همسایه مون که یه پیرمرده مهربون و با شخصیتِ !!! خانوم مختاری معلمِ کلاس اولِ دبستانم که خیلی دوسش دارم و هنوز چهره ش توو ذهنمه !!! و منصوره جون که مثل مامانم دوسش دارم و آرزو میکنم الان هرجایی که هست خوب و خوشحال باشه !!!

.

.

x از پنج تا بیشتر شد ، نه ؟؟ !!

.

.

x من از کسی بدم نمیاد ، از هیچکس . اما وقتی داشتم فکر میکردم تا اسم آدمای دوست داشتنیه زندگیمو بنویسم ، چند نفر اومدن توو ذهنم که یه روزایی دوسشون داشتم اما یه رفتارایی باعث شد که دیگه هیچ وقت جزودوست داشتنی هام نباشن !!!

 

.

.

x هر کسی این بازی رو دوست داشت میتوونه تووش شرکت کنه ، همه از طرف من رسماً دعوتن .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٦/۱۱

یه خبرِ داغ دارم ، یه خبرِ داغ ، آره !!!

اگه شما یه بچه داشته باشید و براش اسمی هم انتخاب کرده باشین و یه مدتی هم اونو با اون اسم بزرگ کرده باشین ، بعد یهویی تصمیم بگیرید اسم بچه تون رو عوض کنید !!! احتمالاً دچار افسردگی میشید ! من الان همینم ! یعنی داشتم افسرده میشدم . یعنی وبلاگم برام غریبه شده بود .

این چند روزه یه سری از دوستام گفتن این اسم مناسبِ وبلاگ و نوشته هامه و یه سری هم گفتن همون اسم قبلی بهتر بود . اما واقعاً دلبستگیِ من به این وبلاگ و نوشته هاش ، با همون اسمِ قبلی لذت بخشه . بنابراین ، دوباره "هرچه میخواهد دلِ تنگت " می شویم !!!

X نتیجه این که ارتباط من با اسمِ جدید وبلاگ برقرار نشد ، گویا مشترکِ مورد نظر در دسترس نبود !!!

X اگه عصبانی نمیشید و سرم داد نمیزنید میخواستم از همه ی دوستایی که لطف کردن و اسم وبلاگمو توو لینک هاشون تغییر دادن خواهش کنم که دوباره دست بکار بشن و همون اسم قدیم رو بزارن . ممنون.

X و خبر مهم این که آلیس همچنان پابرجاست !!!! یه وبلاگ جدید درست کردم به نامِ "آلیس ، در سرزمینِ عجایب" . فکر میکنم وبلاگِ خوبی از آب دربیاد ، یعنی امیدوارم که این طوری بشه . گذاشتمش تو ستونِ لینک ها . از ( اینجا!! ) هم میتونید بازش کنید . خیلی دلم میخواست توو وبلاگِ جدیدم ازتون پذیرایی کنم ، با چای و کیکِ شکلاتی ! قهوه و کیکِ توت فرنگی ! یه ظرف آلبالوی پر نمک !! پیتزا با پنیرِ فراوون ! یا یه لیوان شربت آلبالوی خنک با پای سیب !! اما خب دیگه توو ماه رمضون که نمیشه از این کارا کرد !!!‌ پس همتون دعوتین به وبلاگِ جدیدم فقط به صرفِ دیدن !  

X وبلاگِ جدید هر ماه فقط یکبار آپ میشه !! اما این وبلاگِ عزیز و دوست داشتنیِ من همچنان به نوشتنِ مطلب بصورت 2 بار در هفته ادامه میده .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٦/٩

عنوان ، بی عنوان !!!

حالا می فهمم خالی ! یعنی چه حس و حالی !!!!

خالی ام الان ، خالی !

 

 

 

X جمع همسفرای دبی ام  ، یکی از اون اکیپاییه که هیچ وقت دلم نمیخواد خونه تکونی رابطه ایش کنم. همیشه با هم خوشحالیم و کلی خوش میگذرونیم .و اصلاً  متوجه گذشتِ زمان نمیشیم توو با هم بودنمون . اینو این جا نوشتم که یادم نره همیشه قدرِ دوستای خوبمو بدونم !!!

.

.

X پریسای عزیز منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده. خیلی جذابِ برام ! دارم به موضوعش فکر میکنم .... توی پست بعدی حتماً راجع بهش مینویسم .

.

.

X یه چیکه خواب میدونین چقده ؟ آره ! الان دلم یه چیکه خواب میخواد فقط !!!

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٦/۸

قاطی پاطی !!!

پنج شنبه میخواستم برم دانشگاه اصلِ مدرکمو بگیرم ! اما نمیدونم چی شد که با همه چی دون* و "س" و "م" سر از استخر درآوردیم !!! یعنی این اصل مدرک معضلی شده واسه من ! همش میخوام برم بگیرم اما هی این تفریحات دست و پای منو میبنده !!!!!

.

.

* "همه چی دون " خواهرمه !! میخوام یه اعترافی کنم اینجا !!! ببین ! اون paint ی رو که تو کامپیوتر کشیده بودی ، خیلی هم وقت گذاشتی بودی براش ! همونی که خیلی هم خوب از آب دراومده بود و گذاشته بودی بک گراندِ کامپیوتر ، آره همون دیگه ! آفرین !!! میخواستم بگم اون پاک شده کلاً !!! یعنی shift+delete شده !!! خیلی سعی کردم برش گردونم اما نشد !!! یکی دیگه بکش لطفاً !!! آخِیش !!!

.

.

دیگه این که میخوام برم چند تا کتابِ جدید بگیرم ، اگه کتابای خوبی خوندین تازگیا ، بهم معرفی کنید لطفاً .

.

.

همکار ! همکار !!! آقای همکار ! آره با شمام ، با خودِ خودِ شما !!! اون جوری بلند بلند پای تلفن جیغ میزنی و با دوستات میخندی من دو قدم با شما بیشتر فاصله ندارم که !!! کر میشم خب بچه جان !!! اِ اِ اِ !!! اون تلفنت داره ازش دود بلند میشه خب !!! بخدا !!! اسم خانوما بد در رفته فقط !!! 

.

.

پ.ن 1 : گفتم استخر ، یه چیزی یادم اومد ! یه استخری بود که اجازه نمیدادن مایو دو تیکه بپوشیم !!! قانونشون  این بود که فقط باید مایو یه تیکه میپوشیدیم . خب ، من یه بارم  اونجا نرفتم !!! آخه هیچ وقت نتونستم تصمیم بگیرم که کدوم تیکه شو بپوشم !!!!!!! 

پ.ن 2 : پریسای عزیزم تو داشتنِ یه اسم وبلاگی به من کمک کرده ! ممنونم پریسا جونم . از امروز من با اسمِ آلیس براتون کامنت میذارم . چیه ؟ جانم ؟ کی گفت : این لوس بازیا چیه ؟؟؟ چرا بد نِگام میکنین خب !!! دلم تنوع میخواس دیگه. خلاصه از امروز من آلیس ام !!!!

پ.ن 3 : مهره ! پیچ ! وبلاگ شماها برام باز نمیشه !!! چیکارش کردین ؟ مهره جونم یه خبری از خودت بهم بده لطفاً .

پ.ن ۴ : عنوانِ جدید وبلاگ آزمایشیه . اگه باهاش به نتیجه نرسم حذفش میکنم.

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٦/٤

صدمین پستِ وبلاگم !!

امروز از اون روزای پر کار و شلوغه که دور وبرم پر از کاغذ و سند و نامه س  !!! ماشین حسابم مدام در حالِ شمارشه و فکر میکنم کامپیوترم همین الانا منفجر بشه دیگه !!!! تنها فرقِ امروز با بقیه ی روزا اینه که دیگه الان لیوان گنده ی گاویم ( یعنی همون لیوان بزرگه که روش عکسِ گاو داره !!! ) با یه عالمه شکلات تلخ رو میزم نیست !!!!  و من باید تا افطار صبر کنم و اون موقع هرچقد دلم خواست توو لیوان گنده چای بخورم . و این که ماه رمضون اومده و کلی حسِ خوب دارم الان ! کلاً خیلی ماهِ جالبیه ، از سحر و افطار گرفته ، تا فیلمای یکی در میون  آبکیِ بعد از  افطار که تا آخرِ شب آدمُ میخکوب میکنن پای T.V .

دیگه این که زیاد چیزی به ذهنم نمیرسه امروز ، جز این که این پست صدمین پست وبلاگمه !!!! و امروز هم اولین روزِ شهریوره ! بنابراین سالِ ٨٨ هم به نیمه رسید ! به همین راحتی ، به همین خوشمزگی !!! فقط اومدم که صدمین پست وبلاگمُ ثبت کنم و بهتون بگم : دوسِتون دارم یه عالمه ، هر چی بگم بازم کمه !!!

.

.

پ.ن : دیشب یه خوابِ دوست داشتنی و دور از دسترس دیدم !!! خوابی که می دونم هیچ وقت تعبیر نمیشه ! اما با همه ی اینا دوسش داشتم .

پ.ن : راستی ! اون خونه تکونیِ رابطه ای رو یادتونه ؟ انجامش دادم ، خیلی جواب داد واقعاً . احساس میکنم این کار هر از گاهی لازمه ، مثلِ خونه تکونیِ سال نو آدمُ  refresh میکنه .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٦/۱