هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

نظر سنجی !

می تونین تشریف ببرید " اینجا " و به ۵ تا از بانوان وبلاگ نویس رای بدید !!! مـــــــــــــُچکرم که به منم رای میدید و برام تبلیغ هم میکنین تازه !!! یادتوون نره به من رای بدین ، چون از الان گفته باشم اگه من رای نیارم صد در صد تقلب شده ! و خب میدونید که اگه تقلب بشه این وبلاگ قیامت میشه !!!!! حالا دیگه خود دانید !!!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٧/٢٦
تگ ها :

شادِ شادِ شاد

یه صبحِ قشنگِ پائیزی ... من و یه لیوان چای داغ و یه عالمه حسِ خوب و مثبت . یه مانیتور ! صفحه ی پرشین بلاگ که بازه و انگشتام که دارن بی اختیار روی کیبورد  میلغزن . همه و همه به من آرامش میدن ! یه عالمه حسِ خوب میدن . بی این که دلیلِ خاصی داشته باشم میخوام امروز شاد باشم. آدم که واسه شادی نباید دنبالِ دلیل بگرده . آدم باید همین جووری بی دلیل شادِ شادِ شاد باشه . همین جوری بی دلیل ، آدم باید پست های شادوون توو وبلاگش بنویسه . شما هم امروز رو بی دلیل شاد باشید لطفاً !!!!

 

x پی نوشت ندارد !!!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٧/۱٩

یادداشتِ سحر آمیز !

روی میز کارم یه گلدونِ کوچولوی قلب قلبی گذاشتم. از اونایی که گیره ای هستن و میشه بهشون یادداشت وصل کرد. هر روز یه نکته ی موفقیت آمیز میزنم بهش. اگرم کارِ مهمی توو اون روز داشته باشم ، مینویسم روو یه تیکه کاغذو وصلش میکنم به گلدونم . جمله ی موفقیت آمیزِ امروزو اینجا مینویسم تا شما هم بخونیدش :

" من کاملاً سلامت و خوشحال هستم و در وفور کامل زندگی میکنم. "

 

 

x یه عروسکِ میمون دارم خیلی کوچیکه اما باحاله . الان 2-3 ماهی بود داشت توو کشوی شرکت خاک میخورد !! دیروز گذاشتمش توو قفسه ی پشتِ سرم ، کنارِ کارت پستال ها !! جالب شدش .. کاشکی زودتر از اینا این کارو میکردم .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/۱٥

important

گاهی باید رفت ، بعضی وقتا  رفتن بهترین راه ممکنه !!!  و موندن جائز نیست .  کاش یاد بگیریم  کِی بریم و کِی بمونیم ، بی هیچ توقعی !!!  و از همین موندن ها و رفتن ها لذت ببریم ....

 

x به جهان خُرم از آنم ، که جهان خُرم از اوست *** عاشقم بر همه عالم ، که همه عالم از اوست !!!

 

x دیشب توو این هوای پائیزی ، یه شکلات گلاسه ی خوشمزه خوردم. اووووم ... خیلی عالی بود همه چیز .

 

x یه فرشته ی کوچولویی  " اینجا " هست که خیلی محتاج دعا و انرژی های مثبتِ شماس . لطفاً کوتاهی نکنید .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٧/۱۱
تگ ها : دلتنگی

زندگی سیبی است ....

دوشنبه سرمای شدیدی خوردم . خیلی بدن درد داشتم ، صبح نمیتوونستم اصلاً از جام تکون بخورم . بنابراین تصمیم گرفتم خونه بمونم و استراحت کنم . شاید زندگی یعنی همین !!! این که هر روز بری شرکت و کار و کار و کار ! و یه مریضیِ کوچولوو باعث بشه .تو زندگیتو بهتر لمس کنی ....

 

ساعت ٧.٣٠ که ساعت گوشی رو خاموش کردم .. از جام بلند شدم و قرصامو خوردم با یه لیوان آب پرتقال . یه نیگا توو آئینه به خودم انداختم ، دستمال قرمز رنگی که از دیشب بسته بودم دوره سرم ، چشمای پف کرده و خواب آلودم و چهره ی سرما خوردم همه و همه داشتن دوباره منو راهیه تختم میکردن ...

 

دوباره رفتم توو جام و خوابیدم . ساعت ١٢ بیدار شدم و دوباره قرص خوردم. یه پتوی کووچیک مسافرتی پیچیدم دورِ خودم و رفتم توو آشپزخونه . دارو ها و آب پرتقال و یه لیوان آب رو گذاشتم توو سینی و آوردم گذاشتم روو میز . تلویزیونو روشن کردم و مشغول بالا پائین کردنِ کانالا شدم .. دلم میخواس سام- سون بده ! اما اون موقع ظهر سام- سون نمیداد . زدم شبکه خودموون. برنامه ی آشپزی بود . داشت طرز تهیه ی یه نوع کوکوی سبزیجاتُُ نشون میداد.با کدو سیب و زمینی و یه عالمه سبزیجاتِ تازه ،  خیلی لذت بردم از دیدنش .... شاید زندگی یعنی همین لذت های کووچیک و گذرا ...  شاید زندگی یعنی این که ،من مریض بشم و بموونم خونه و  مامانم واسه من که سرما خوردم سوپ درست کنه و ما همگی کنارِ هم ناهارموون رو بخوریم و من هی به مامانم اصرار کنم که یه کمی از کباب دیگی و ماست خیار به منم بده !! و هی مامان بهم بگه "اینا واسه گلوت خووب نیست و تو باید سوپتو بخوری فقط ". و آخرِ سر هم راضی بشه و به من یه بشقاب پر از کباب دیگی و برنج و گوجه بده .... و ما کنار هم کلی حرف بزنیم و غش کنیم از خنده ... شاید زندگی یعنی این که یه دوستِ عزیز و دوست داشتنی وسطِ روز اس ام اس بده و حالِ آدمُ بپرسه .....   شاید زندگی یعنی یه روز خووب داشتن ، حتی اگه سرماخوردی و سخت مریضی !!!  همه جوره میشه  از زندگی لذت برد !!!  تو چی فکر میکنی ؟؟!

 

x راستی ، " آلیس" به روز شد . اگه دوست داشتین یه سر بزنین . البته اینقده مطالبش  جالبه که می دونم وقتی ببینینش دلتوون میخواد لُپمو بکشید !!!!  میگی نه ؟؟! نیگا کن .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/۸

تقدیم با تمامِ عشقم !

تقدیم به خواننده ای که با search  " دیگه بهت زنگ نمیزنم عشق من ، خداحافظ !!! " به وبلاگِ من رسیده.

.

.

من از عین و شین و قاف میگم .....  تو از دلار !!!

 

پاتوقِ من خیابوونه .... تو مَک دونالد !!!

 

پس همین الانم بدو گم شو !!

 

برررررو  با یکی دیگه جُفت شو !

 

چون اینا diss love نیست احمق عشقه !!!

 

که دلِ من واسه نفرت نوشته !!!!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٧/٥
تگ ها :

سهمیه بندی

 روزایی که بنزین سهمیه بندی شد ، روزای خوبی نبود .  بنزین که سهمیه بندی شد ، تو هم فلبتو سهمیه بندی کردی برام !!!  درست یک ماهِ بعد سهمیه ی من از قلبِ تو تموم شد .....   و بعد از اون دیگه هیچ وقت ،  هیچ لایحه ای واسه تمدیدش تصویب نشد .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٧/۳

all star

هنوز هم این all star ها تمامِ خاطراتم رو برام تداعی میکنن .. اونقدر شیرین میشه همه چی برام که دلم میخواد دوباره اونارو پام کنم و تا آخرِ دنیا پیاده راه برم . گرچه مدتهاس که دیگه نمی پوشمشون  و فقط یه جای کوچیکی از قفسه ی کفشارو بهشوون اختصاص دادم ! اما با دیدن بعضی چیزا آدم فقط واسه خودش خاطره زنده میکنه و بس ! من و all star های دوست داشتنیم و هوایی بی نهایت بهاری و قدم زدن بین بلوک هایی که حالا هر روز آرزوشو میکنم !!!! اون قدر اون روزا برام نزدیکِ که راحت میتوونم حسش کنم ! زیاد دور نبود انگار ! سبُکِ سبک راه رفتن  و حرف زدن و خندیدن و جیغ جیغ کردن هنوز هم ملکه ی تمامِ خاطراتمه ! هر چی حسِ خوبِ بهاری دارم با دیدنشون برام جونِ تازه میگیره  ...  وقتی بی خیال از همه ی خوب ها و بد های زندگی سرشار از همه ی حس های قشنگِ دنیا  قدم میزدم و انگار نه انگار که غمی هم ! غصه ای هم دارم !!!! همین all star ها پام بود ! همین کفش های جادویی و دوست داشتنیِ خودم !!!!

 

 

 

X دیشب تا ساعتِ 2 بیدار موندم . سفر  که بودم چند تا بسته قابِ چوبیه کوچیک خریدم ! دیشب سه تاشو باز کردم و سه تا  عکس انتخاب کردم _ دو تا تکی و یه دونه دسته جمعی _  و گذاشتمشون توو قابِ عکسا ! خیلی جالب شدن ! حالا هر سه تا شو گذاشتم رو میزه کنارِ تختم ! صبح که بیدار شدم و چشمم بهشوون افتاد کُلی حس خوب گرفتم !!!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/۱