هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

نسکافه با طعمِ تفاله چای !!

جمعه صبح تصمیم گرفتم برم کوه . یه کم با خودم تنها باشم. ساعت ٨.٣٠ بود که از خوونه زدم بیرون. هدفونِ ام پی تری مو گذاشتم توو گوشم که جز چیزایی که دلم میخواد صدای دیگه ای نشنوم. واسه یه گردش روزِ تعطیل توچالُ انتخاب کردم. ٢٠ دقیقه ی بعد اونجا بودم. اینقد هوا عالی بود که حد نداشت . کلی ذوق کردم. قدم زنون واسه خودم رفتم بالا و تا می توونستم از طبیعت دور و برم لذت بردم. دلم پیشِ همه چی دون بود چون اون روز آزمون داشت .. یه طرفِ دلمم پیشِ پریسا بود چون دلتنگش بودم. با افکار خودم قدم زدم و رفتم رسیدم رستورانِ شقایق. هموون جایی که واقعاً خیلی دوسش دارم. سفارش نسکافه دادم و رانی !!!! چون هم سردم بود هم گرم ! گفتم دو تا شو امتحان کنم. رفتم توو و یه جای دنج پیدا کردم و نشستم .... هنوز داشتم موسیقی گوش میدادم . کوله مو باز کردم و دفترمُ درآوردمو مشغول نوشتن شدم. نسکافه مو نیاوردن !!! نوشتنم که تمووم شد، یه اس ام اس به یکی از دوستام دادم و چند دقیقه ای مشغولِ اس ام اس بازی بودم ، نسکافه مو نیاوردن !!! کتابمو از کوله م درآوردمو یه ده صفحه ایشو خووندم .... دیدم هی نسکافه مو نمیارن !!! اون آقاهه رو صدا زدمُ گفتم: "پس چی شده آقا من ۴۵ دقیقه س این جا نشستم که !!! "گفت : "٣ بار شماره توونو خوندیم جواب ندادین !!!! " گفتم :" آهان داشتم موسیقی گوش میدادم نشنیدم." بعد خودم به خودم گفتم : " هانی ، به روح اعتقاد داری ؟؟" بعدش دیدم که آره اعتقاد دارم شدید :D نسکافه مو خوردم اینقده خوشمزه بود . مزه ی تفاله چای میداد. بعدشم رانیمو خوردم و بازم کتاب خووندم و از شقایق اومدم بیرون . اینقده آفتاب بود. عینِ جوجه ها رفتم زیر آفتاب نشستم. یه پیرمرده مهربوونی هم اومد کنارم نشست و کُلی با هم حرف زدیم از همه چی . خیلی آدمِ جالبی بود. عین باباها حرف میزد همش. خلاصه از اونم خدافظی کردم و راه افتادم بیام سمت درِ خروجی. سلانه سلانه می اومدم و از این کوه موها و هر چی منظره ی جالب بود عکس مینداختم. خیلی قشنگ شدن همشوون. 40 دقیقه ی بعد پائین بودم دمِ درِ اصلی . گفتم پیاده برم تا خوونه !!!! تا طرفای میدوون درکه رفتم ،  که یهوویی  سر از پمپ بنزین ولنجک  درآوردم !!!!  خلاصه اینجا دیگه پاهام درد گرفت و با خودم گفتم بهتره  پیاده نرم خوونه. پام ممکنه آنفولانزای خوکی بگیره ! والا !!! رفتم پارک وی سوارِ ماشین شدم و اومدم خوونه. ساعت 4 بود که رسیدم ..  خوابیدم خیلی خسته بودم. اما حسِ خووبی داشتم . وقتی بیدار شدم دوش گرفتم و کارامو انجام دادم واسه شروعِ هفته ی جدید. خیلی روزِ خووبی بود . جای همتوون خالی بود .

 

X میخواستم عکسارو بذارم اما امروز کابلِ گوشیمو نیاوردم همراهم.

 

X زندگی مثلِ یه لیوان چای می موونه. که میتوونی تلخ بخوریش.... یا با چند تا دوونه قند شیرینِ شیرینش کنی !!!!

 

X پیروِ مطلبِ بالایی ، گفتم شاید با خودتوون بگین زندگی زیادم شیرین که بشه دیابت میگیریم خب !!!! به دیابتم میگن قاتلِ شیرینِ انگار !!! اما تا  جایی که ما می دوونیم قاتلِ شیرین ، فرهاد بود . پس بی خیالِ دیابت بشین و زندگیتوونو شیرین کنین. 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۸/٢٧

این نامه را حتماً بخوانید.... سفارشی پُست شده است !!!

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما
به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی .
تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی !!!
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!
موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!
هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی . آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم. 
 دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...
 

دوست و دوستدارت: خدا

 

 

+ این نامه برام ایمیل شده بود.

 

 

 

یک چشم زدن غافل از آن شاه نباشید +

 

شاید که نگاهی کند ، آگاه نباشید

 

 

+ منم برات نامه نوشتم خدا. همین دو شب پیش !!! با پریسا قرار گذاشتیم که برات نامه بنویسیم !!! نامه ی من همش گله بود و نامه ی تو پر از امید .... چرا درست وقتی نامه نوشتم برات.... نامه ت به دستم رسید ؟؟! که باز هم شرمنده م کنی !!! و یادم بیاری دارم کم صبر و زود رنج میشم ؟؟؟ توو نامه م یه جاهایی باهات قهر کردم .... اما نامه ی تو همش آشتی بود. این ! فرقِ بین من و توئه !!!  خدا !!! حالا فهمیدم که حواست به من هست . ممنون خدا !!!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۸/٢٠

numb

+ تو بیمارستان بودی و ما اومدیم ملاقات. پارسال مهر ماه بود اگه اشتباه نکرده باشم. بهم گفتن باید برم داروهاتو بگیرم حتماً . اومدیم تجریش ، داروخانه طالقانی ، من داروها  رو گرفتم. دوباره برگشتیم بیمارستان. ساعت 7 بود گویا ، از ماشین پیاده شدم و خواستم بیام داخل. آقای نگهبان بهم گفت وقتِ ملاقات تموم شده. گفتم : " داروهاشو آوردم ".  گفت: " بده من میبرم بهش میدم " گفتم : " تو رو خدا بذار برم بالا ، این آدم عزیزِ زندگیمه . بذار برم  ببینمش دوباره" در رو باز کرد و من  اومدم بالا.... داشتی شامتُ می خوردی . نگام کردی و لبخند زدی. اومدم کنارتُ بهت لبخند زدم. گفتم داروهاتو گرفتم... بوسم کردی و گفتی : " بیا یه کم غذا بخور " گفتم : " مرسی قربونت برم باید برم ، وقتِ ملاقات نیست و یواشکی اومدم پیشت" خندیدی و دوباره بوسم کردی . گفتم فردا میام پیشت . لبخند زدی . ازت جدا شدم . تا دمِ درِ خروجی گووله گووله اشک ریختم. دلم طاقت نداشت. قبل از این که بیام بیرون از بیمارستان ، اشکامو پاک کردم.3 نفر توو ماشین منتظرم بودن ... نباید منو اون جووری میدیدن. باید بهشون روحیه میدادم...... حالا یک سال گذشته. تو رو خدا باز دوباره خوب باش ، بخدا دیگه طاقت ندارم. بخدا دلم دیگه طاقت نداره. بخدا .... !

 

+ مطلبِ بالا فقط تداعیِ یه خاطره ی شخصی  بود ، لطفاً در موردش کامنت نذارین .

 

+ یه دوستِ عزیز دارم که همکارمه !!! از این به بعد به اسمِ همکار " میم " مینویسم ازش. خدا رو شکر خانوم ِ موفق و با شخصیتیه . یه آدمِ کامل که میتونه الگو باشه واسه بقیه . همکار "میمِ " عزیزم ؛ مرسی بابتِ دیروز. مرسی بابتِ این که بهم درس محکم بودن میدی. خوشحالم از بودنت.

 

+ پریسا به من گفتی شیر طالبی ، من هوسِ شیر موز کردم !!! چیکا کنم حالا مامی جان این جا توو شرکت !!!!!

 

+خدا جون ، میشه لطفاً یه فرشته کمکی بفرستی اینجا روو زمین !!! که  کُمکم کنه ، امروز همه ی کارامو توو شرکت انجام بدم ؟؟!! قول میدم کارای سختُ خودم انجام بدم . آسوناشو بدم به اون. میشه آیا ؟

 

* numb : بی حس ، کِرخت !!!

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۸/۱٧

خودت می دونی این پُست فقط برای توئه !!!!

داشتم سرِ صُبی با خودم فکر میکرد که آدما برای چی وبلاگ میسازن؟ برای چی حرفای دلشون ُ اون جا می نویسن. البته بماند که یه گروه از وبلاگ نویسای موضوعی با یه هدف خاص و با یه سری اطلاعاتِ خاص این کارو انجام میدن. اما مثلاً خودِ من انگیزه م از داشتنِ این وبلاگ چی بود از اول ؟ یکیش تنهایی بود ... یکیشم علاقه ای که به نوشتن داشتم. خب نوشتن رو که توو دفترم هم میتوونستم انجام بدم ، مثلِ قدیما. پس پیدا کردنِ دوستای جدید دلیلِ مهم تری واسه کارم بوده حتماً . این همه روز گذشت و من به اینجا رسیدم و این همه دوستِ خوبِ مجازی پیدا کردم. بینِ این دوستای خوبِ مجازیم یکی از اونا برام شد دوست واقعی .... یعنی هم دیدمش ! هم باهاش حرف زدم ! هم خندیدم ، هم گریه کردم ...هم خُل خُل بازی درآوردم..... هم دلش ُ شیکستم. منِ لعنتی !!!! بی هیچ دلیل و منطقی !!! شاید البته این یه جورایی ربط به خردادی بودنم داشته باشه . اما بازم هیچکدوم از اینا دلیل نمی شه که آدم دلِ دوست خوبشو سرِ هیچ و پوچ  بشکنه. بعدشم یه عالمه بچه بازی دربیاره و آخرش !!!! آشتی کنه !!! بی این که قهر کرده باشه اصلاً . خُب این کارا از منِ ٢٣ ساله باید بعید باشه دیگه . اما اینجا براش مینویسم تا بدونه سوء تفاهمی که من برای هر دومون بوجود آوردم فقط از دوست داشتنم بوده و به قولِ خودش خر خریام !!!! مامی جانِ مهربونم می دوونم دیشب توو اس ام اس بازیاموون بازم شدیم همون مامان و جوجه جان. اما گفتم شاید ته دلِ دریاییت بازم از دستم حتی یه کووچوولوو ناراحت باشی . این معذرت خواهیه یه جوجه س از مامی جانش !! می پذیرید آیا؟ یا از روش های خشن تری استفاده کنم :D  خب انگار همینو قبول کردی و کار دیگه به خشونت نمیکشه !!!! میخواستم سوپریز !!! یا به عبارتی سوپلایست :D کنم ، اما گفتم واسه قلبت ممکنه هیجان ضرر داشته باشه.

 

x خب مامی  جان درسته که ما هممون به خردادِ پُر از حادثه عادت داریم . اما تو باید به یک عددِ خردادیه پر حادثه هم عادت کنی !!!! البته سعی میکنم دیگه حادثه ساز نشم کلاً .... لبخند نزن اون جووری !! گفتم سعی میکنم، نگفتم قول میدم که مامی جان.

 

x امروز خجالت میکشم بیام اونجا خُل خُل بازی دربیارم و شلوغ کنم. تو میگی چیکا کنم؟

 

x ببعی هم دلتنگته ! از دیروز لب به علف گلاسه ش نزده . میترسم زخمِ معده بگیره بچه !!! از ما گفتن بود حالا .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۸/۱٢

مثلِ تمومِ وقتا ....

امروز بعدازظهر با همه چی دون و فرزانه قراره بریم ملاقاتِ یکی از دوستاموون که تازگیا یه جراحی داشته روو گردنش ! امروز باید بریم ملاقاتِ اون. فکر میکنم باید یکی دو ساعت مرخصی بگیرم و زودتر از شرکت برم بیرون . قبلش کلی کار هست که باید انجام بدم .  بعدشم تا برم خونه ، دوش بگیرم و آماده شم برم گل بخرم کلی وقت میگیره ازم !!! راستی ! واسه ملاقاتِ مریض چه گلی خووبه؟ رز هلندی جالبه بنظرم.  مثلاً ۵ تا شاخه رز هلندی . آره خودم که موافقم باهاش ! دیگه چی باید بگیرم ؟ کمپوت و آبمیوه هم که لازمه دیگه حتماً . واسه روحیه دادن به دوستم می خوام براش کیندر شانسی و لُپ لُپ اردکی هم بگیرم . به قولِ اون خانوومه توو شمس العماره می خوام دوستمو سوپریز !!! یا به عبارتی سوپلایس !! کنم :D  دیگه ما اینیم دیگه ... مقداری خُل و چل میباشیم و از کارهای ناگهانی خوشمان میاد !!!

 

x هستم !! کامنتینگم نبستم!!!

 

X امروز صبح قدمامو شمردم از خونه تا دمِ تاکسی . کارِ جالبیه پیشنهاد میکنم امتحانش کنین. این جوری ذهنتون خالی میشه و یه حسِ خوبی به آدم دست میده !!!!

 

x روو کوه برف اومده ! بالاترین نقطه ش سفیده سفیده ! اگه کار نبود ، الان قطعاً من اونجا بودم. بینِ اون همه سفیدی .

 

x همه ی خردادیا اینقده لجبازن ؟ اینقده زود رنجن ؟ یا فقط بعضی هاشون ؟ یا فقط یکیشوون ؟؟!

 

بی ربط نوشت : بالایی رو با خودم بودم. خردادیا به دل نگیرن لطفاً !

 

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۸/۱۱
تگ ها : دلتنگی

khoda ! key mirese lahzeye didar

daram degh mikonam , tahamol nadaram

dge khaste shodam , daram kam miyaram

delam tang shodeo dge naa  nadaram

hamash fekre toam , hamash bighararm

 

x    khodaya !!! faselat ta man , khodet gofty ke ko0tahe !!!! az inja ke man istadam cheghadddd ta asemo0n rahe

 

 

x hamchenan minevisam inja, ama ba ejazato0n commentaro mibandam. mido0nam injo0ri neveshtan , mesle harf zadane adam ba khodesh to0 aynas!!! ama dge pish miyad gahi 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۸/۱٠

آخرِ هفته با پرشین بلاگ

۵شنبه هفتمِ آبان ماه جشن برترین بانوان وبلاگنویس بود که از طرفِ پرشین بلاگ برگزار میشد. منم کامنتی ازشون دریافت کردم و به جشن دعوت شدم . اما از رتبه ی وبلاگم خبر نداشتم ولی  قطعاً می دونستم که جزو اولین ها نیستم خب !!! اما دیدن وبلاگ نویس های مورد علاقه م ارزش رفتن به جشن رو داشت. خلاصه ۵شنبه آماده شدم و از بابا خواهش کردم منو تا محل برگزاری همایش های تالار شهریاران جوان برسونه. با ترافیکی که بود ، من ساعت ١٠/۵ رسیدم به جشن و سالن تقریباً پر بود . اما یه جای خالی پیدا کردم و بدو بدو رفتم اونجا نشستم ، البته بعداً شنیدم که جشن به جای ساعت ۴ با یک ساعت تاخیر شروع شده یعنی به عبارتی من هموون اولای جشن رسیدم!!!! آهان تا یادم نرفته بگم که پریسا ادیسه جوونم اون روز براش یه کاری پیش اومد و نتونس با من بیاد . من اون جا تهنا بودم دیگه. مجری های برنامه خانوم بهاره رهنما دوست عزیزم و همین طور مجری رادیو  آقای پور محمودی ( اگه درست گفته باشم فامیلیشونو) بودن. و کلی هم با همدیگه کل کل میکردن و باعث جذابیت جشن میشدن. اون روز به من کلی خوش گذشت ، گرچه خیلی ها از بی برنامه گی مراسم شاکی بودن اما خب به نظره من این مسائل طبیعیه و هر جایی ممکنه که پیش بیاد. خلاصه جوایز نفرات برتر که به سه گروه طلائی ، برنزی و نقره ای تقسیم شده بودن بهشون اهدا شد و در پایان مراسم من رفتم سمت دبیر خونه تا لوح تقدیرمو بگیرم . اون جا کلی شلوغ بود اما توو هموون شلوغی من وبلاگ نویس مورد علاقه م خانومِ زیگزاگ رو دیدم و یه گپِ کوچوولوو هم توو همون شلوغی باهاش زدم . و از اون آقاهه که لوح تقدیرارو میداد لوحمو گرفتم و از سالن اومدم بیرون. البته قبلش ازمون با کیک شکلاتی و آبمیوه پذیرایی شد. کلاً این که به من خیلی خوش گذشت و آخره هفته ی خووبی بود برام. خواستم شما رو هم توو خوشحالیم شریک کنم.

 

x  جمعه 8/8/88 تولدِ همه چی دوون ( خواهرم) بود و ما هموون 5شنبه شب قرار بود براش جشن بگیریم ،  بخاطره همین من مجبور شدم بعد از جشن خیلی زود راه بیفتم سمتِ خونه تا به کارام برسم. و این موضوع باعث شد تا خیلی از کسانی رو که دوس داشتم ببینم ،نبینم . اما بازم خوشحالم که با چند تا از وبلاگ نویسایی که همیشه وبلاگاشون رو می خونم از نزدیک آشنا شدم.

 

x از همه ی مسئولین پرشین بلاگ که برای برگزاریِ جشن زحمت کشیدن تشکر میکنم و بهشوون خسته نباشید  میگم.

 

x خانوومِ الهام پاوه نژاد ( بازیگر ) هم به عنوان یکی از مادرانِ وبلاگ نویس روی سن حاضر شدن و چند دقیقه ای واسه حاضرین صحبت کردن.

 

x از همه ی کسانی که تووی نظر سنجی وبلاگی به من رای دادن ممنونم.

 

پ.ن خاص : همه چی دون جانِ عزیز 8/8/88 تولد امام رضا (ع) که امسال مصادف شد با روزِ تولد تو ، میتوونه برات یه عالمه معجزه و شادی درست کنه امسال. بازم تولدتُ تبریک میگم و امیدوارم همیشه موفق باشی عزیزم.

 

پ.ن غیرِ خاص : دیروز صُب که میخواستم بیام شرکت سوار یه تاکسی شدم و دست بر قضا جلو هم نشستم ! آقای راننده از این آدمایی بود که عادت دارن موقع رانندگی کج بشن سمتِ دنده ! خب تا این جاشو مشکلی نداریم. اما خیلی دلم میخواد  ببینم اون آقای راننده حمام نمی رن آیا؟ یا اصلاً از چیزی به نامِ اسپری استفاده نمی کنن ؟؟ توی تمامِ مسیر با این که پنجره باز بود اما اینجانب داشتم از بوی ناخوشاینده عرقِ ایشون خفه میشدم.

.

.

x  پیرو پ.نِ بالا میخواستم ببینم آیا اون آقای راننده به روح اعتقاد دارن ؟؟؟؟

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۸/۱٠

مثلِ لیلی توی پائیز ! مثلِ مجنون زیرِ بارون !!

پائیز قشنگه . من عاشق قدم زدن توو هوای پائیزم ، البته به شرطی که یه عالمه لباس گرم تنم باشه. من عاشق اینم که دونه دونه برگای نارنجیِ تیره رو با پام له کنم و صدای لذت بخششونو بشنوم. من عاشقِ کافی شاپِ مورد علاقه م هستم که به مامان هم قول دادم یه روز به یه قهوه دعوتش کنم اون جا !!!! من عاشقِ بارونای تند و زود گذرِ پائیزم ، که بدوم برم زیرش و حسابی خیس بشم و کلی کِیف کنم . پائیز قشنگه ، تا میتونین ازش لذت ببرین.

 

x توی نظر سنجیِ پرشین بلاگ ، وبلاگ من با روزی 2547 بازدید کننده اول شده و من از طرفِ پرشین بلاگ دعوت شدم به جشن واسه این که ازم تقدیر بشه و وبلاگم به عنوانِ وبلاگ برگزیده ی امسال معرفی بشه . یهو تنم سرد میشه ، سردِ سرد !!! مامانم پتو رو از رووم کنار زده و میگه : " هانی پاشو ، دیرت میشه !!! " بهش میگم : " مامان میذاشتی لااقل جایزه مو میگرفتم بعد بیدارم میکردی !!!! "

 

x خدا جون دستت درد نکنه که این روزا هوامو داری . یه لحظه هم ازم چشم برندار لطفاً .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۸/٦

من و این همه دلیلِ قشنگ !!!

وقتی میشه یه عالمه حسِ خوب داشت و کلاً از زندگی لذت برد چرا نباید این کارو کرد؟ وقتی یه دوش آب گرم شبانه و بعدش فیلم دیدن با اعضای خانواده میتوونه آدمو این همه فِرش کنه ، چرا نباید این کارو کرد ؟ وقتی یه صبحانه ی لذت بخش با مامان تووی  یه صبحِ قشنگ پاییزی میتوونه تمامِ روز رو شادوون و پر طراوت کنه ، چرا باید ازش گذشت ؟؟ وقتی یه دوستِ خووبی هست که میتوونه به تنهایی بهت انرژی بده و شادت کنه چرا باید غصه خورد ؟ وقتی هموون دوستِ خووبت پایه ی لحظه های تلخ و شیرینِ زندگیته و حتی حاضره باهات خُل خُل بازی در بیاره  و توو کارای عجیب غریبت شریک بشه ، دیگه چرا باید بی تابی کرد؟ وقتی این همه دلیل توو زندگی هست واسه شاد بودن ، دیوونگیه که شاد نباشیم !!!!

 

x پریسا جونم ، من نوستالژی مو خوردم امروز صبح !!! با یه لیوان چایِ داغ !

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۸/۳