هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

یلدا

بُلـــنـــــــــــــــــــــــــــــــــدِ !!! بلندِ بلند !  مثه برنجِ‌ محسن ! از اونایی که وقتیَم نِشسته ، انگار وایساده !!!

 

x یلداتون مبارک !!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٩/۳٠

مُچ گیری !!!

خیلی برام جالب شده !! چند وقتِ که وبلاگُ زیر نظر گرفتم , به یه موضوعِ جالب برخوردم !! اگه  دقت کرده باشین , انتهای ستونِ سمتِ چپ وبلاگ یه باکسی گذاشتم که چهار تا قسمتِ مختلف داره . سه تا از قسمتاش که کاملاً مشخصه و  خب هیچ مشکلی هم این وسط نیست . اما قضیه برمیگرده به اون شکلک زرده ، که بازدید کننده های وبلاگ میتونن حال و هوای هر روزِ خودشونو اونجا وارد کنن. ۴ تا حالتِ‌ مختلف هم داره . لبخند ! شاد ( نیش باز ) !! قهر ! و عصبانی !!!

حالا ، من همین الان مرده ی اون کسی ام که هر روز میاد اون شکلکه رو میبره روو حالتِ عصبانی !!  من هی میام میبینم اون بیچاره عصبانیه !!! هی خندونش میکنم ، دوباره نیم ساعت بعد میام میبینم شده همون عصبانیه !! خُب نکُن برادرِ من ! نکُن خواهرِ من ! نکُن دوستِ عزیزم. مگه نمیدونی افکــــــــــار ، اوضاع رو میسازن !! والا !!!!

.

.

" اینم "  یه نقاشی از همه چی دون ( ١٩ ساله از تهران )

 

 

پ.ن : به نظرِ شما ، میشه با ماژیک پُف پُفی روو لیوان ماگ نقاشی کشید ؟ بعداً کنده نمیشه نقاشیا ؟؟! آخه میخوام یه لیوان ماگِ ساده بخرم ، بعد با همه چی دوون روش نقاشی بکشیم . بعد بیارمش شرکت توش چای بخورم .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٩

این پست رو نخونید ، طولانیه !!

زمان : جمعه ٢٠/٠٩/٨٨ _ مکان : بامِ تهران ، توچال .

اشخاص : من و پریسا ادیسه ! ( قرارِ کوه ، بدونِ پریسا مولوول انجام شد. چون برای مولوول کاری پیش اومد . )

شرایطِ آب و هوایی : کمی آفتاب ، سوزِ زیاد ، سرد .

شرایطِ آب و زمینی : زمین پر از برف بود !

.

.

+ با پریسا رفتیم رستوران شقایق ، صبحونه ( نیمرو ) خوردیم و حرف زدیم و یخ زدیم و باراکا خوردیم و  خندیدیم . بعدشم  حسابی سردمون شد . رفتیم بیرون از شقایق و یه کمی قدم زدیم. ( الان مدیونید اگه فکر کنید رفتیم دستشویی ! )  

 

+ برگشتیم توو شقایق تا نسکافه و کیک بخوریم.  این دفه من و پریسا متوجه شدیم که صبح که رفتیم نیمرو بخوریم اشتباهی رفتیم توو فضای بازِ رستوران نشستیم. یعنی کلاً اون فضای بسته ی مخصوصِ زمستونشو که یه دستگاه حرارتی خیلی بزرگم اون وسطش بودُُ‌ ندیده بودیم !!!!  این بار که اون جا رو دیدیم و  یه نگاهِ پت و متی بهم انداختیم و دوون دوون رفتیم توو اون فضا سر بسته  نشستیم. درست کنارِ گرم کننده نشستیم. من که دیگه رسماً داشتم میرفتم تووش بشینم از بس سردم شده بود  . باز پریسا ماخوذ به حیا تر بود ، یه کم فاصله گرفت !!! دوتایی باراکا خوردیم و موزیک گوش کردیم .

 

+ ( یه چیزی رو بگم اول : من و پریسا و مولوول فضایی هستیم ! اسمم داریم تازه ! من ٢٧ ام ! پریسا ٣٣ ! مولوول هم ۴٢ !! )  همین جوری که نشسته بودیم و موزیک گوش میدادیم ، آقاهه اومد و گفت : فیشِ ۴٢ !!! فیشِ ۴٢ !!! این پریسا هم نه گذاشت ، نه برداشت ! گفت:  آقا ! ۴٢ موون نیومده امروز ! این بیست و هفته . منم سی و سه شوونم !!!  حالا از شانسِ ما ، همون فیشِ شماره ۴٢ مالِ خودموون بود . آقاهه هم با تعجب  نسکافه با طعمِ تفاله چاییمونو آورد گذاشت روو میزمون. همچین یه لبخندِ ملیحی هم رو لبش بود !!

 

+ داشتیم نسکافه میخوردیم که یهو همون آقاهه دوباره اومد یه گوشه وایساد هی لبخند زد !! هی لبخند زد !!  حالا نگو میخواسته یه چیزی بگه رووش نمیشده ! خلاصه لبخنداش که تموم شد ، اومد جلو و به پریسا گفت : میشه این آهنگِتونو برام بلوتوث کنین ؟  پریسا هم گفت : بله میشه . اونم گوشی شو گذاشت روو میز و رفت ! اینجا دیگه من و پریسا باید خودموون حدس میزدیم که اسمِ بلوتوثِ آقاهه چیه !!!

 

+ من و پریسا خودمون حوصله نداشتیم حدس بزنیم که اسمِ بلوتوثِ آقاهه چیه ! من دویدم بیرون و آقاهه رو گیر انداختم و گفتم : ببخشید ، نگفتین اسمِ بلوتوثتون چیه !!!  و آقاهه جوابی به من داد که من هنوزم که هنوزِ خرابِ این اسمِ بلوتوثم !!! :D   گفت : آواره ی بیابان !!!

 

+ نزدیکِ یه ساعت همون جا نشستیم و حرف زدیم و عکس انداختیم !!

 

+ موقعِ برگشتن ، قدم زنون تا پایین اومدیم و کلی خندیدیم و خوشی کردیم . به درِ پایین که رسیدیم ، یهویی دلمون خواست شعر  بخونیم. اونم چی ؟  رپ !!!  پس باید یه مسیری رو پیاده میرفتیم تا صداموون توو تاکسی مزاحمِ کسی نباشه ! من و پریسا رو تصور کنین دست توو دستِ هم  شال گردانامونو تا بالای بینی مون کشیدیم رو صورتموون و داریم رپ میخونیم و خلُ خُلی میکنیم ....

 

+ تا دمِ دانشگاه بهشتی پیاده اومدیم . از اونجا هم سوارِ تاکسی شدیم برای تجریش . تجریش هم که آخرِ با هم بودنموون بود . اونجا از هم جدا شدیم ، من رفتم خونه . پریسا هم رفته خونه ی فیروزه جون اینا .

 

+ روزِ خیلی خوبی بود .  کلی خوش گذشت . جاتون خالی .

 

+ " اینم " من و پریسا ! " اینم " یه عکس که اون روز که خودم تنهایی رفته بودم توچال ، انداختم .

 

 

  x  طولانی بود، نه ؟؟ پس تا برنامه ی بعد !!!

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥

تحریکِ افکار ِ عمومی !!

.

.

فقط بخاطرِ یک عکس !!!!!!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٩/٢۳

ما و این همه خوشبختی محاله ؟؟؟؟

قبل نوشت : آدمِ ناسپاس و قدر نشناسی نیستم . سعی میکنم از چیزایی که دارم و ندارم راضی باشم و از داشته هام نهایتِ لذتُ ببرم. اما اینا دلیل نمیشه که سقفِ آرزوهام پائین باقی بمونه !  یه موضوعی چند روزیه ذهنمو درگیر کرده .... و اون موضوع اینه :

.

.

ما داریم جایی زندگی میکنیم که نهایتِ تفریحمون _ از دیدگاهِ خودم که یه دخترم میگم _  ایناس :

سینما  و تئاتر

استخر

کنسرت

کوه ، پارک ، و هر محیطی که ربط  به طبیعت داشته باشه .  

مهمونی با دوستامون

 

همینا واقعاً ؟؟؟!  راستش علت اصلی نوشتنِ این پست ، مطلبی بود که فکر میکنم توی وبلاگ آقای گلابی خوندم . مختصر اینکه گویا ایشون هم یه جایی خونده بود که یکی ، رستوران رفتن رو هم جزو تفریح حساب کرده و گفته این همه تفریح هست ! بازم ناشکری میکنین !!!!!

حالا حرفِ من اینه که واقعاً کارایی مثلِ رستوران رفتن ، کافی شاپ رفتن واسه خوردنِ یه  فنجون قهوه یا خرید رفتن که جزئی از زندگیِ آدماس باید جزو تفریحاتشون طبقه بندی بشه ؟؟؟  من شخصاً از خرید کردن توی فروشگاه های بزرگ و لیز خوردن بین قفسه ها کلی لذت میبرم. از اینکه میرم رستورانِ مورد علاقه م غذا میخورم لذت میبرم. اما به اینا نمیگم تفریح  !!!!

یه موقع هایی فکر میکنم چرا من نباید برم  استادیوم ؟؟ یه دختر احتیاج به تخلیه ی روانی نداره ؟؟! چرا نمیتوونم اصلاً با پدرم با داداشم با دوستم برم یه مسابقه ی فوتبال نیگا کنم و کلی جیغ بزنم و بالا پائین بپرم ؟؟؟  چرا نباید برم تیمِ مورد علاقه مو تشویق کنم ؟

اگه میرم کنسرت ، که اونم خیلی کم پیش میاد اینجا ، چرا باید از اول تا آخر بشینم روو صندلی و بی هیچ هیجانی فقط خواننده رو نیگا کنم و به موزیکش  گوش بدم ؟ خب من که میتوونم همین کارو توو خونه هم انجام بدم. بشینم رو تختم و یه موزیک بذارم گوش بدم !!!!! دلم میخواد کنسرت جایی باشه که من خوش باشم و بی دغدغه شیطوونی کنم و بالا پائین بپرم و بلند بلند آواز بخونم..... بی هیچ نگاهی ! حرفی ، حدیثی !!!!  این جوریه که کنسرتای زیرزمینی برپا میشه و هزار تا اتفاقِ بد و ناخوشایند هم ممکنه تووش باشه !!!! ( گفتم ممکنه )

من از علائق و دوست داشتنی های خودم میگم . دلم میخواد با دوستام برم بولینگ !!! اما بولینگ اینجا اکثراً برای پسراس ! یا به هر حال جداس محیطش !!! شاید من دلم بخواد با یه اکیپ از دوستای دختر و پسرم برم بولینگ !!!  نمیتونم یعنی ؟ خب معلومه که نه !!!

میخوام برم بیلیارد !!!! واسه خانوما ممنوعه !

میخوام برم گیم نِت !!!!! فقط ماله پسراس ! یعنی یه پسر هم اونقدر آزادی نداره که با دوست دخترش , دوست اجتماعیش , خواهرش یا هر دختری که به نوعی باهاش ارتباط داره بره گیم نت حتی !

 

با همه ی لذت های خوب و تفریحای قشنگی که دارم .. . اما یه وقتایی دلم پر میزنه واسه یه بولینگِ دسته جمعی !! یا استادیوم توو یه روزِ تعطیل با خانواده .... اگه اینا چیزای زیادیه بهم بگین.

 

 x دلم میخواد شما هم نظرات شخصیتونو  بگین تا روو این موضوع بیشتر بحث کنیم و یه جورایی به یه جمع  بندیِ کُلی برسیم .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٢

یه موزیک و من و نوستالژی هام !!!

چند روز پیش سوارِ تاکسی بودم داشتم میرفتم خونه. آقای راننده رپ گذاشته بود و من کلی خوشحال شدم که به به ! ما چقد با هم تفاهم داریم و از این حرفا . اما چیزی که میخوام در موردش بنویسم  اینه که آهنگِ رپی که گذاشته بود از این جدیدای رپ و شیش و هشتی نبود !!! که یکی پاپ میخوونه ! یکی رپ میخوونه ؛ یکی میرقصه ! آخرشم دعوا میشه که مالِ من پروداکشن ! یا مالِ رقیبم پروداکشن !!!!! ( گرچه من خودم همه ی اینا رو هم گوش میدم و کلی هم دوست دارم !!! )  اما موزیکی که آقای راننده گذاشته بود کارِ " هیچکس " بود . رپری که من از هموون اولا هم کاراشُ دوست داشتم و همش گوش میدادم .   خواننده ای که بی شک پدرِ رپِ فارسیه و دیگه کمتر کسی میتوونه این طوری  صدا و موزیک و تکس قوی و مفهومی رو یکجا توو آهنگش داشته باشه . ناخودآگاه رفتم به ٣ سالِ پیش !!!!  تهران و من  !!! و خیابونهای دوست داشتنیِ من .... و آهنگهای هیچ کس که بلند بلند می خوندم و هر جایی هم که بیب داشت ( که خیلی هم کم پیش اومد توو آهنگاش ) خودم سانسور میکردم و ..... خلاصه ،هیچکس دوباره منو برد  به اون روزا !!! به همه ی نوستالژی های خوبم !!!! برد به روزایی که زمزمه میکردم " داره یه صدایی میاد همه در میرن !!!! " برد به " اگه الان گربه س ، یه زمانی ببر بوده !! به چه هیبتی این ببر از شرق تا غرب بوده !!! (ایران ) "   و یادِ " میخوام برن دستا بالااا بالاتر ، ٠٢١ ِ بالا تا ابد ! یه مشت سربازِ باحال باهامن  که هر کدوم واسه خودشون داستانا دارن " افتادم  و با خودم فکر کردم واقعاً میشه بهش گفت پدرِ رپِ فارس !!!!!

 

 

پ.ن : آی جیگیلی جیگیلی جیگیلی جیگیلی !!! اخماتو وا کن . ( با شما خواننده ی خاموش یا روشنِ عزیزی بودم که با خوندنِ این پست ، به من اخم کردی . _ اخماتو وا کن لطفاً )

 

پ.ن : این پست صرفاً دیدگاه و سلیقه ی شخصیِ خودم بود و من پذیرای هر نظرِ مخالف و موافقی هستم .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/۱۸

انجام دادن یا ندادن !!! مسئله اینست !!

کارهایی که در تعطیلاتِ 4 روزه انجام دادم :

- کتابِ داستانِ جاوید رو خوندم ! ( هنوز تمووم نشده )

- کنکور دادم !! جمعه .

- آرایشگاه رفتم و ناخنامو آراستم !!!

- خوابیدم .

- موزیک گوش کردم .

- چای و شکلات خوردم.

- رفتم شهروند ، خرید کردم . ( یه بار رفتیم هایپر استار و توبه کردیم که دیگه نریم !!! هموون شهروندِ فرمانیه رو ترجیح دادیم !!! )

* مامانم از شهروند کافی میکس و نسکافه خرید براموون ! ( چه ربطی داشت الان !!! )

*  من از شهروند یک عدد سنگِ پای طبیِ بنفش خریدم !!!!!  D:

- استراحت کردم .

- گوشیمو ویروسی کردم !!!!

 

 

 

کارهایی که در تعطیلاتِ 4 روزه میخواستم انجام بدم و ندادم :

- برم کوه .

- به چند تا از دوستام اس ام اس بزنم. که یادم رفت !! به به !!

- برم سینما .

- با پریسا اینا بریم بیرون !!! نشد بریم !

- برم یه کم بدمینتون بازی کنم.

- برم بانک !!! ( شنبه بانک باز بود ، اما من خب تعطیل بودم ! )

- یه قرارِ وبلاگی بود ... نشد برم !!

- فیلمِ هشدار برای کبرا 0011 رو میخواستم ببینم . اما آرایشگاه بودم خب اون موقع !!!

-کتابخونه مو تمیز کنم !!!

- برم خرید کنم !!!!  این روزا دلم شال گردنِ بلند میخواد با یه رنگِ جیغ !!!

 

 

 

X اِه !!!! الان مدیونید اگه فکر کنین من تعطیلاتمو هدر دادما ! نخیرم ... به جاش کُلی خوش گذشت خب !!!!

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٩/۱٦

orginal post

این روز ها همه چیز fake شده . جُدا از مارکهای معروفی که میمانیم که orginal  هستند یا نه . این روزها آدم ها هم fake شده اند. دوست داشتن ها ... محبت ها ... دلسوزی ها !!! آدم هایی که ادعا میکنند دوستمان دارند و برای مشکلاتمان دل میسوزانند ، آنها هم fake شده اند !!!!

 

x خدایا ، تو از عرشِ کبریایی ات ، چند تایی فرشته ی اُرجینال برایمان بفرست لطفاً .

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۸

ثبت است بر جریده ی عالم دوامِ ما :D !!!!!!

جمعه ۶ امِ آذر ماهِ ١٣٨٨ :

برای اولین بار قرار بود برم خونه عزیزترین دوستم. کسی که همیشه برام از خونه ش و از دوست داشتنی های خونه ش حرف میزد ؛ منم همیشه دلم ضعف میرفت که برم خونه ش و از نزدیک همه ی اون چیزایی رو که برام توصیف کرده بود رو ببینم.

بابا منو رسوند اونجا . چون دلش میخواست با دوستی که تازگیا کشفش کردم آشنا بشه و شد !! ساعت ١٠ بود که رسیدیم. وقتی پامو گذاشتم توو خونه ش فهمیدم خونه ش هم مثه خودش مهربوون و گرمه !!! فرداش تولدش بود راستی !!! ( یعنی ٧/آذر/88)  خلاصه اولش به تبریکِ تولد و باز کردنِ هدیه هاش گذشت . بعدشم نوبتِ خُل خُل بازیاموون بود. با هم کلی حرف زدیم و چیز میز خوردیم  و خندیدیم و چیز میز خوردیم و آلبوم نیگا کردیم و چیز میز خوردیم ..... و خلاصه لحظه ای از خوردن غافل نشدیم ما دو تا !!! والا !!!!

قرار بود ناهارو دو تایی با هم درست کنیم ..... اما من همش توو آشپزخوونه حرف میزدم و می لوولیدم .... آخرشم غذا رو خودش درست کرد .....  من فقط یه کم گوشتارو چنگ زدم .. اما خب بعدش گوشتا چسبیده بود به دستم حالم داشت بهم می خورد .... گفتم من میرم اون ور خودت غذا درست کن :D اونم یه کباب دیگیِ خوشمزه با یه پلوی عالی درست کرد  !!!!! که به سفارش خودم بود البته !!!! آخه میدوونه من عاشقِ کباب دیگی ام !!!!

تا توو آشپزخونه بود ... من رفتم پشت ارگش و براش آهنگ زدم.... آهنگای قشنگ قشنگ... الان مدیونید اگه فکر کنین من بلد نیستم ارگ بزنم  !!!! چون براش ارگ زدم به هر حال ... فقط نمیدوونم چرا دوست هی می خندید بهم !! والا !!! خنده داره آخه !!!!

خلاصه با هزار تا خُل خُل بازی ناهار خوردیم و حرف زدیم یه عالمه... بعدشم چای خوردیم با شکلاتِ تلخ . دوست یه کتابی داشت که وقتی فهمید من تا حالا نخووندمش ؛ طی یه محاسبه ی سرانگشتی بهم یادآور شد که چیزی بیش از نصفِ عمرم بر فناس !!!! و ما بسی شاد گشتیم !!! دوست ، اون کتابُ به من داد تا بخونمش . و البته هنوز شروعش نکردم .... وقت رفتن کلی با هم عکس انداختیم و تصمیم گرفتیم این خاطره ی خوبُ توو وبلاگاموون بنویسیم تا واسه همیشه یادموون باشه که چقد خوشی کردیم اون روز !!!   و در آخر اینکه اون روز خیلی خیلی به من خوش گذشت . و شد یه خاطره ی خوب و دوست داشتنی برای من و دوست !!!!

 

X اون دوست !!! کسی نبود جز پریسا " ی عزیزم.  کسی که چه شاد باشم چه غمگین ، باهاش به من خوش میگذره .

.

.

X پریسا جووونم بازم تولدتو تبریک میگم و برات بهترین ها رو آرزو میکنم.

.

پ.ن 1 : پریسا !! این جوری که من نوشتم هی چیز میز خوردیم الان همه ما رو خیلی چاق فرض میکنن !!! درسته آیا ؟؟؟!! 

 

پ.ن 2 : چیزایی که توو خونه ی پریسا خیلی دوست داشتم اینا بود : ماپیزی ماهیِ آکواریومش !!! عروسکاش مخصوصاً ناهید چشم قشنگه !!!!  معبدِ کووچیک و خوشگلش !!! عکسای روی یخچالش  و آرامشی که توو خونه ش بود و من خیلی دوسش داشتم ....

 

پ.ن 3 : هر کسی به عنوانِ این پست بخندد ؛ بی ادب است !!!!!!

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۸

die down

 " مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغِ من بیاید ، اما من تا میتوانم زندگی کنم نباید به پیش بازِ مرگ بروم . البته اگر یک وقت ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم ، مهم نیست , مهم این است که زندگی یا مرگِ من ، چه اثری در زندگی دیگران  داشته باشد .... "

 

بخشی از کتابِ " ماهی سیاهِ کوچولو "

 

 

and nothing else ..... !!!!  

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٤

مخاطبِ خاص دارد !

حتماً میگین دو تا پست ، توو یه روز از هانیه بعیده !!!! خب آره . اما اینجا باید حرفِ دلمو بگم دیگه .

ببین خودت می دونی با توام !!!! با تو که هم دوستمی هم سنگِ صبوری و هم راهنما!!! امروز بیشتر از اون نمیتونستم اونجا بمونم و بُهت زده به لطفی که در حقم کردی فکر کنم.... همش از اون موقع دارم فکر میکنم ، چرا دقیقاً توو روزایی که فکر میکنم خدا نگاهم نمیکنه باید دستشو توو زندگیم احساس کنم ؟؟! چرا درست وقتی که همش با هم غُر میزنیم که آدمای خوب کم شدن و خوبی مرده ... باید این همه انسانیتُ یه جا نثارِ من کنی ..... گفتی از لطفت به کسی نگم. نظرِ تو برام قابلِ احترامِ !!! اما اینجا که میتوونم از خوبی هات بنویسم .... میذارم ناشناس بمونی .. اما خودت خوب میدوونی که تا آخرِ عمرم کارِ امروزتو و تک تکِ خوبی هاتو فراموش نمیکنم ..... با توام !!!! که امروز هر چی که می تونستی برام انجام دادی و منو شرمنده تر از قبل کردی . و من با بغض تو رو ترک کردم چون نمیتونستم وایسم نگاهت کنم و هیچی نگم . همیشه لبخندِ رو صورتت توو ذهنمه و حرفات ملکه ی ذهنمه !!! هیچ راهی به ذهنم نیومد جز این که برات اینجا بنویسم . . بلکه لااقل واسه خودم همیشه اینجا ثبت بشه که انسانیت نمرده و نمونه ی بارزش اینجا همیشه کنارمه ....

ممنون !!!!!

 

x دلم نمیخواد امروز کار کنم . . . دلم فقط میخواد بشینم به خدایی فکر کنم که نفسش ،  توو وجوده خیلی از بنده هاشه !!!! الان گیجم !!! همین .

 

x حالم داره از آدمایی که فقط ادعا میکنن بهم میخوره !!! آدمای به ظاهر خدا شناس !!! هه !  امروز کسی  بهم درسِ زندگی داد که ظاهر و باطنش آئینه س !!! زیر و رو کشیدنو و بلد نیست و یه انسانِ واقعیه !!!!

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٩/٢

شُکر نامه برای خدایی که در این نزدیکیست !

این روزها میان و میرن و شاید خیلی از ما آدما نتوونیم از خوبی هاش لذت ببریم. شاید خیلی از ماها وقتی به بن بست می رسیم هزار تا راهِ باز و هموارِ گذشته میاد جلوی چشممون و آه میکشیم .... وقتی امروزِ امسال رو با امروزِ سال گذشته مقایسه میکنم میبینم خیلی چیزا فرق کرده !!!! بعضی چیزا خوب تر و بعضی چیزا بدتر شده . اما بازم میگم خدا رو شکر که ما هنوز به بن بست نخوردیم. همیشه راه هست و قدم هست و جاده !!!! گرچه توو بن بست هم ما کم نمی آریم ، یا یه راهی پیدا میکنیم... یا یه راهی میسازیم !!!

 

X صبح که سوارِ تاکسی شدم اینقده گرم بود که دلم نمیخواست ازش پیاده بشم . مثلِ سونا بود !!!  آقاهه موزیک گذاشته بود ، کنسرتِ امید ! اینقد وسوسه کننده بود که ام پی تیری مو خاموش کردمو لم دادم توو صندلی و تا مقصد موزیک گوش دادم. یه تاکسیِ تمیز و یه راننده ی مودب و باشخصیت و یه موزیکِ دوست داشتنی ، همه ی اینا شد یه توفیقِ اجباری که صبحِ  خوبِ منو خوبتر !!! کنه. و من بارها به این فکر کردم که چرا باید یه راننده تاکسیِ مودب با یه ماشینِ تمیز و دوست داشتنی ؛ تو این شهر یک در هزار پیدا بشه !!!! بماند !!!!!

 

پ.ن برای خدا : توی تمامِ این هفت روزی که ما عزادار بودیم و تو از اون بالا شاهد بودی .... هر وقت دعایی خونده شد و دلی  شکست و دستی بالا رفت ، همه از مریضه ی منظور !!! ی حرف میزدن که توو اون جمع غایب بود !!! میشه خوبتر نگاه کنی ... خدا ! مریضه ی منظور خیلی از اینجا دور نیست ... همین دوروبراس ..... مریضه ی منظور حالا دیگه خیلی محتاجِ نگاهِ توئه ....

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٩/٢