هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

بچه ها مُچَکــــــــــِریم !!

یعنی من مرده ی مرام و معرفتِ شماهام . یعنی عاشقتــــــــــــونم . آخه رفتین همه تون به سه تا سوتیِ من رای دادین . قربون ِ قدمتون D: ( رایِ تون ) یعنی رفتین به اون اهدای خون ِ مسخره م هم رای دادین . همینه که میگم خرابِ رفیقم دیگه . قول میدم رایاتونو پس بگیرم . فقط لطفن شماها خونسردی تونو حفظ کنین . اغتــ.شاش نکنین . نرین یه وقت لینکدونی آتیش بزنینا . من خودم میرم مسالمت آمیز حلش میکنم . یعنی هی اون جدول ِ آمارارو نیگا میکنم هی دلم برا شماها ضعف میره . حالا میگم چرا تقلب شده . نخندینا . دیشب به خواهرمم گفتم بره من رای بده D: اونم زودی رفت رای داد به سه تا سوتیم . حالا  کلن شیش  نفر رفتین به من رای دادین .    "پاپیون . همه چی دوون . فانوس دریایی . مهدی . هانی . باران ."    همون شیش تا رو دارم توو جدول ِ آمارا . اما یکی از سوتیام 6 تا رای داره . اون دوتای دیگه 5 تا . دیدین تقلب شده . این میثمک یه کارایی کرده . من میدونم D:  آقا خلاصه اینکه واقعن لطف کردین . همین جوری الان دارم قلب ساطع میکنم براتون .

 

X یکی توو کامنتای مسابقه نوشته بود باید به سوتی ِ اهدای خونِ من زرشک زرین بـــِدن از بی مزگی . من همینجا باید بگم واقعن قبول دارم . زرشک زرین رو با جون و دل میپذیرم . تازه اون که طلائیه. توروخدا توو زحمت نندازین خودتونو . طلا نمیخوام . همون یه دونه زرشکم بدین کافیه . از همون قرمزا که توو زرشک پلو میریزیم . سوتیم به اندازه ی کافی ضایع بود . زرشکمو بدین برم . 

 X حالا جدا از شوخی ، من خودم خیلی خیلی دیروز خندیدما . خیلی مسابقه ی جالبی بود . اما خب کلن امتی هستیم جلف D:  یعنی مرده ی سوتی های بی تربیتی میباشیم انگار . همش این بی تربیتا رو برنده اعلام کردیم .

 X البته نظرِ شخصیه من روو 57 بود . اصلن با سوتیه شماره 3 به عنوان سوتی موافق نبودم . بنظرم بیشتر یه افتضاح بود تا یه موضوع خنده دار .

X مرسی از میثمک ِ عزیز . بابت کار جالبی که کرد . خسته نباشی میثم جان .

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢۸
تگ ها :

تبلیغ ِ فوری ِ‌فوری

حالا ما توو عمرمون تصمیم گرفتیم بریم توو مسابقه ی سوتیا شرکت کنیم . اونم بی نام و نشون .حالا نه اینکه فِک کنی آدمی هستم که زیاد سوتی میدما . بیشتر رفتم که دل ِ وبلاگ نویسا شاد بشه و دوره همی بخندیدم . خیلی خوشحال که این مسابقه اِسمامونو نمی نویسه و منم شناسایی نمیشم رفتم تووش شرکت کردم با سه تا سوتی  . حالا امروز رفتم سوتیمو خوندم توو مسابقه ، بعد یادم اومده که همین چند وقت پیش توو وبلاگم نوشتمش . دیگه دلُ زدم به دریا گفتم چه بهتر ! بیام اینجا یه کم واسه خودم تبلیغ کنم .

 

شماره سوتی های من در مسابقه ی میثمک عبارتند از  :

 

15   -    26  -   34  

 

اگه ریا نباشه گفتم سه تا سوتی مو بنویسم بالاخره یه کدومش خنده دار از آب درمیاد دیگه . لطفاً  برای رای دادن ( به من D: ) ، به وبلاگ "میثمک" برید و به سه سوتی ِ برتر ِ مسابقه رای بدین . مهلت  شرکت تو رای گیری تا ساعت ِ 10 صبح فردا ( سه شنبه ) 27 دی ماه هستش .  

 

 

نیـــم پوندی . نیــــم پوندی . حمایتت میکنیم .

 

X این شعار ِ بالا رو واسه خودم نوشتم که یه روحیه ای گرفته باشم اول ِ‌ کاری .

 X جالبه کلن . پیشنهاد میکنم حتمن سوتی های همه رو بخونین . کلی میخندین .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٧
تگ ها :

دیـــــــروز

تولدِ هانی خیلی خوش گذشت . یه جمع چــــار نفره بودیم . هانی و هاله و رها و من . یه تایم ِ کوچولو با هم بودیم ، اما خیلی خوش گذشت دوره همی . جای همه تون خالی بود . مخصوصن که برف هم می اومد و کافی شاپی که ما تووش بودیم دور تا دور پنجره بود . خیلی کِیف داد . از همدیگه که جدا شدیم ، من و هاله با هم تا یه مسیری اومدیم . توو مترو هم کلی خندیدیم . الکیا ! نه اینکه فِک کنین به موضوع ِ خاصی میخندیدیم ، نه ! همین جوری کلن روو فاز ِ خنده بودیم .

 

توو راه که برمیگشتم کلی عکس انداختم از فضای برفی . فک کن کوچه تاریک . خلوت . بــــــــــــرف . منم واسه خودم همین جوری موبایل به دست عکس انداختم تا خونه .

 

خونه که رسیدم . چای داغ خوردم و گرم شدم . بعدش سمانه زنگ زد که ما سر ِ کوچه ایم بیاین بریم توو کوچه تون برف بازی کنیم . خلاصه ما هم شال و کلاه کردیم و رفتیم یه عالمه برف بازی کردیم . یه آدم برفیه بیچاره ی نصفه نیمه هم ساختیم . که دیگه قسمت نبود تمومش کنیم . چون سرش افتاد ترکید ، ما هم دیگه یخ کردیم ،  شیش تایی اومدیم خونه ی ما . کلی چیز میز خوردیم و سه به سه با این پسرای جرزن  حکم بازی کردیم ،  ذرت خوردیم و خندیدیم .

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٦
تگ ها :

چند تا ریزه میزه

اگه آقای حسابرس ِ محترم به من مهلت تکون خوردن بده ، امروز بایدتند تند همه ی کارامو مرتب کنم و چند تا کاری که از هفته ی پیش ناتموم مونده رو تموم کنم تاخیالم راحت بشه .

هفته ی پیش خیلی شلوغ بودم . هم شرکت هم خونه . وقت نکردم حتی یه صفحه "صد سال تنهایی" بخونم . فــــــــــــِک کن .

دیروز دیگه افتادم به جون ِ خونه و حسابی مرتبش کردم . هانیه هستم در نقش ِ کوزت .

اینقد خریدای یهویی رو دوست دارم . فِک کن هفته ی پیش رفتیم همه چی دوون کفش بخره . بعد من از دو تا کفش خوشم اومد و خریدمشون . بی اینکه تصمیم به خریدشون داشته باشم . خیلی خوب بود .

 اگه تایممو تنظیم کنم ، امروز میتونم برم دوستامو ببینم . امیدوارم برسم بهشون .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
تگ ها :

snowflake

امروز با دیدن ِ برف کلی ذوق زده شدم . سریع آماده شدم . شال ِ قهوه ایه همه چی دوونُ انداختمو با کیف قهوه ایم ستش کردم . زود از خونه زدم بیرون . اینقد یواش رفتم تا خوب ِ خوب همه جا رو نیگا کنم .  بابام همیشه از برفِ اون سالا تعریف میکنه ، اون موقع هایی که تا وسطای اردیبهشت هم برف روو زمین بوده ، اون موقع هایی که مجبور بودن سربالایی ِ جعفر آبادُ توو برف و یخبندون برن بالا تا به مدرسه شون برسن . اون موقعها که تجریش فقط یه فضای خالیه پر از برف بوده . حالا اینا که مال ِ زمان ما نیست . اما خودم که فکر میکنم ، یادم میاد که دبستان که بودم اون وقتایی که توو مجتمع ِ خاکستری رنگ زندگی میکردیم ، زمستونا اونقدر برف می اومد که ما با دوستامون سنگر برفی درست میکردیم به چه بزرگی ! بعدشم کلی گوله برف بازی میکردیم . وقتی هم خسته میشدیم میرفتیم سراغ ِ آدم برفی . بعد جلوتر که میام یادم می افته همین سال 84 یه برفی اومد که توو کوچه مون ماشینا گیر کردن و هیچکس نتونست جابجا کنه اونروز ماشینشو ، اونقدر خوب برف اومده بود که پامون که تووش فرو میرفت تا دو وجب بالای مچ مون برف بود . سال 86 هم خوب بود . زمستون به معنای واقعی . متعادل بود . برف بود اما نه زیاد مثل ِ هر سال . چند روز پیشا داشتم فکر میکردم نکنه یه روزی هم ما برای بچه هامون از این برفای 84 و 86 تهران حرف بزنیم و اونا با دقت به ما گوش کنن و بپرسن : " برف چه شکلیه "  اما بازم همیشه خدا رو شکر کردم . خوشحالم این زمستون که تا اینجا برف و بارونی نداشتیم هیچ وقت ناشکریشو نکردم . سرش غُر نزدم . یواشکی شُکرشم کردم که دارم توو یه کشور ِ چـــارفصل زندگی میکنم . از اینکه میتونم همه جوره تغییرات ُ ببینم و لذت ببرم . امروز که برف بارید مطمئن شدم هنوزم نگامون میکنه . ازمون غافل نیست . اینه که خیلی قربون صدقه ش رفتم تا شرکت .

 

وقتی رسیدم شرکت . زودی فن ِ اطاقمو روشن کردم . لباسامو گذاشتم سرِ جاش . رفتم کنار فن دستامو گرم کردم و نشستم پشتِ میزمو زل زدم به پنجره و چای خوردم . منم امروز تنهام ، آقای همکار نیست و فقط خودمم و آرامشِ روز برفی و یه عالمه حس ِ‌ خوب .

 

وقتی به این روز ِ برفی ، حس ِ خوب دیدار ِ دیشبمو هم اضافه میکنم ، دیگه پر میشم از انــــرژی های [ + ]

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱٩
تگ ها :

روزی که گذشت

دیروز روز خوبی داشتم . یک عالمه خوابیدم تا ساعت ١١ظهر . بعدش بیدار شدم برا خودم یه صبحانه خوب درست کردم و رفتم نشستم پای کامپیوتر . یه فیلم کره ای بود " اولین عشق ِ یک میلیونر " اونو دیدم . خیلی دوسش داشتم . قشنگ بود . وقتی تموم شد احساس خوبی داشتم . وقتم بیخودی صرف نشده بود انگار ! بعدشم یک عالمه آلوی ترش بر داشتم خوردم تا بفرمائید شام شروع شد . دیگه از وقتی که جمعه ها تکرار بفرمائید شامُ پخش میکنه ما برنامه ی دیگه ای نداریم جز اینکه من وتو وان نیگا کنیم . البته همه ی اون برنامه ها رو توو طولِ هفته هم دیدیم . اما خب خانواده ای هستیم بسیار هنری D:  بعدشم همون موقع ها ناهار خوردیم و دوباره بفرمائید شام دیدیم . بعد از اون همه چی دوون برا مون یه کیک موزیِ خیلی خوشمزه درست کرد که عصرونه بخوریم . دیگه اینکه برا همکارم که امروز تولدش بود هدیه شو آماده کردم و دوربینمو گذاشتم توو کیفم که یادم نره امروز صُب بیارمش . بعدشم دوش گرفتم و اومدم دوباره با همه چی دوون بشینم فیلم ِ اولین عشق یک میلیونر ُ ببینم . بابامم برامون ذرت بو داده ی خوشمزه درست کرد و ما هم مشغول فیلم دیدن شدیم . وسطای فیلم برامون مهمون اومد و ادامه ش موند واسه امروز .  دیگه ساعت 2.19 با چشای قرمز پریدم توو جامُ یک ثانیه ی بعد خوابم برد ...

 

 X دقت کردین هفته ی پیش از شنبه تا چهارشنبه وبلاگو آپ کردم ؟؟! این اتفاق در طول ِ عمرِ وبلاگم بی سابقه بود .

X روزانه نویسی خیلی کِیف میده . خیلی زیاد . انگار نگفته ای توو دل آدم نمی مونه دیگه . حرفه ای نیست ، اما لذتبخشه .

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
تگ ها :

تصمیم کبری

در پی چرخش های اخیرم در یاهو مسنجر و آشنایی با آی دی های جیگیلی ِ افراد،زین پس به جای آی دی ِ طولانی و ورووجکیه قبلی م از آی دی ِ جدید و دلنشین ِ "کوکب خانوم __ زن ِ با سلیقه" استفاده میکنم .

 

x با توجه به استفاده از نام ِ تنی چند از عزیزان ِ کتاب درسی ِ دبستان ، همینجا یادی میکنم از حسنک ِ عزیز و خانواده ی همیشه در سفر ِ آقای هاشمی .

 

x ریز علی خواجوی .   [ ا ِ ببخشید ریز علی جا افتاد . گفتم اینجا بنویسم یه وقت دلش نشکنه ]

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱٥
تگ ها :

برای دلتنگی هات

نمیدونم پریسا . واقعن از صبح تا حالا چند بار " این " پُستمو خوندم و همش دارم فکر میکنم که چرا اون موقع اسم ِ گربه ت " بلفی " بود . و چرا بعدش تغییر اسم داد به " عسل " . اصلن نمیدونم من چرا فک کرده بودم عسل پسره و اسمشو گذاشتم بلفی . هـــــــــِی ! کلن نگا کن چقده ریزه میزه بود اونروزا . حالا تولدش شده . خدا کنه هر جایی که هست خیلی بهش خوش بگذره . خیــــــــلی زیاد .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱٤
تگ ها :

وبــــــگردی

دیشب بعدِ مدتها رفتم فیـــــــ.س بوکمو یه سر و سامونی بدم . میبینم فیل.تــــــــــر شکنِ جواب نمیده اصلن ! خلاصه کم نمیارمو سوت میزنم و خیلی شیک میرم سراغ یاهو مسنجر . واقعن میشه مسنجرو جزو نوستالوژیامون حساب کنیما . یه زمانی خیلی قَدَر بود واسه خودش . حالا فک کن من برم مسنجر و توو رووم نرم . اینقده خوشم میاد برم بخونم ببینم توو این رووما چی میگذره . البته اینروزا متوجه شدم که چیزای زیاد خوبی نمیگذره !! ( آیکون ِ تعصب و تاسف ) حالا جالبیش اسم آی دی هایی بود که آدما برا خودشون ساخته بودن . یعنی به خودم امیدوارم شدم من . یکی اسم آی دیش " ریز علی در جستــــجوی قطار " بود . یکی " مَمَد ٧٨ " بود مثلن . حالا اون عددشو یادم نیست ، اما به مَمَد بودنش اطمینان دارم . یکی دیگه" نازنین جـــیگر "بود . یکی که کلن مشخصاتشو گذاشته بود واسه آی دیش . مثلن " m-25-teh " خیلی راحت . دیگه نمیخواد هی واسه همه توضیح بده چند سالشه و از کجاس . هر سال م لابد میره سنشو یه سال میبره بالا دیگه . والـااااااا ، حالا من نشستم دارم آی دیای مردمُ آنالیز میکنم .  میخوای جنبه ندارم دیگه نرم مسنجرم .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱۳
تگ ها :

چند ضلعی ها

مثلث جای ماندن نیست .. از مثلث باید بیرون رفت . قهرمانانه و متعصب ! آن وقت ضلع ِ خائن کمبودت را حس میکند . مدام یک جای کار میلنگد ... دوباره تو را میخواند . اما تو دیگر مثلث نمیخواهی .. تو ضلع قائل نیستی برای عشق . تو دو خطِ موازی میخواهی و اراده ای که قوانین ِ ریاضی را بشکافد و ته تهَش وصل کند بهَم آن دو تا خط را .

 

x رها جون امیدوارم وبلاگ بچه ها رو بخونی و بدونی همه چقد نگرانتن . بی توضیح رفتی و حالا هر کسی یه جوری داره موضوعُ واسه خودش تعبیر میکنه . اگه باشی ، مسئله ای هم اگه هست ، راحتتر حل میشه . ما همه امیدواریم زود برگردی دوباره .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱٢
تگ ها :

قرار وبلاگی ِ ما چند نفر

پنج شنبه ٩ دی ماه _ پنج ِ بعدازظهر _ شهرک غرب _ کافی شاپ کنج _

 رفتم سمت کنج . اول پریسا و فیروزه جون رو دیدم .

پریسای عزیزم مثل همیشه پر از انر‍ژی و روحیه  و فیروزه جونم، بینظیر با چهره ای مهربون که وقتی بهش نگاه میکنی یه آرامش خاصی تووش میبینی .

به فاصله ی دو ، سه دقیقه سارا ( دختری که گذشته ندارد ) اومد پیشمون . یه دختر ِ خانوم ، آروم و دوست داشتنی .

بعدش هاله ( خورشید را باور دارم ) اومد ، فکر میکردم باید شیطون و شلوغ باشه . اما آروم بود و سنگین .

بعدش نوبت ِ الی ( دختر خاله ها ) بود . با پریسا رفتیم کنار ِ پله ها دنبالش . کلی بغل و بوس واینا وسطِ پاساژ .. بعدشم سه تایی اومدیم توو کافی شاپ .الی هم مثل همیشه آروم و متین .  

یه کمی به صحبت گذروندیم .. یهویی دو تا دختر شاد و خندون از در اومدن توو  . هانی (dream89) با دوستش مهدیس . هانی فوق العاده شیطون و بانمک و با یه غمی توو چشماش ، با چهره ای شبیه سارا خویینی ها  و مهدیس خیلی آروم و متین که بیشتر شنونده بود اما مثل ِ بقیه بچه ها بی نهایت دوست داشتنی و من خیلی دوسش داشتم .

سفارش دادیم و منتظر ِ رها شدیم . وقتی رسید من و پریسا رفتیم دنبالش . رها جون دقیقن همونی بود که فکر میکردم . خیلی اکتیو و مثبت و  شیطون و بی نهایت دوست داشتنی .

با هم کلی صحبت کردیم و از کارامون گفتیم و یه جورایی من و رها و هانی همکار دراومدیم و خلاصه خیلی خوش گذشت و جای همه تون خالی بود .

روز خیلی خوبی بود . دوستای جدید پیدا کردم و بهم خیلی زیاد خوش گذشت .

 

x اسپشیالی جای مریم پائیزی مهربونم( ناگفته های دل کوچیکم ) ،  سارا جونم  ( دختر خاله ها ) و پریسای عزیزم ( یادگار ) خیلی خالی بود .

x دخترعمه م سمانه هم دعوت کردم توو جمعمون باشه اما چون تایم خیلی کمی داشت نتونست بیاد پیشمون . سمانه جونم جاتو با پریسا خیلی زیاد خالی کردیم .

x سحر عزیزم ( دختر خاکستر نشین )  خیلی دوست داشتم میتونستی توو جمع مون باشی . مشتاق دیدارت هستم عزیز دلم . جات خالی بود .

x مریم پائیزی عزیزم ممنون از اس ام است . مرسی که دلت پیش ما بود . جات خالی بود .

x مرسی از پریسای عزیزم بابت هماهنگی ِ ملاقاتمون .

 

 

ماجرای قرار وبلاگی رو می توین به قلم سارا " اینجا " و به قلم پریسا " اینجا " بخونین .  

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱۱
تگ ها :

b o 0 k s

صد سال تنهایی . فراز و فرودهای زندگی . داستان زندگی دانیل استیل . در بهاران از تو دورم . کتابایی هستن که شروع کردم به خوندنشون ! هر کدومو چند صفحه خوندم و انداختم اونور ! الان توو صد سال تنهایی غرق شدم _ یکی از هدیه هایی که تولدم از پریسای عزیزم گرفتم صد سال تنهایی بود _  همش توو خونه دستمه ،  وقت که گیر میارم ١۶-١۵ صفحه میخونم و کِیف میکنم .

 

امروز با تمامِ وجود دلم میخواد یه قرار ِ کوچولو داشته باشم . بی دلیل . دلم میخواد حرف بزنم و حرف بشنوم و خوشی کنم . نمیدونم پیش میاد یا نه ! اما من که منتظرشم . گوشیمو از سایلنت برمیدارم و منتظر اس ام اس می مونم ... و خوب میدونم که چقـــــــدر عاشق ِ قرارهای یهویی ام .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۸
تگ ها :

اندر احوالاتِ مخ ِ ارورر داده ی من !

آدما دو دسته هستن :

دسته ی اول .

دسته ی دوم .

 

x  ذهنم امروز  صُب اینجوری بود :

/____\/____\/__\/__\/___\/_____\/__\/__

 

الان اینجوری شده :

_________________________________

 

مُرده بنظرتون ؟ یا سکته کرده ؟

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٦
تگ ها :