هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

عیدونه 2

نمیشه که خونه تکونی کنیم اما اطاق کار تکونی نکنیم ! امروز همینجوری که تند تند کار میکردم از آقای خدماتی خواهش کردم قفسه ها رو برام دستمال بکشه و تمیز کنه . بعدش همه ی کارتامو جمع کردم و تمیزشون کردم و دویاره گذاشتم تو قفسه . جا شمعی مو شستم و گذاشتم سر جاش . چیدمان ِ روی میزمم تغییر دادم . اینجوری بهتر شد . حالا یه فضای گنده ی خالی رو میزم دارم که میتونم موقه نوشتن و اینا ازش استفاده کنم . مانیتورمم گذاشتم گوشه ی سمت چپ . حالا خیلی خوب شده . این نوشته هایی َم که چسبونده بودم روو کمدم  همه رو دوباره پرینت گرفتم و نوشون کردم . فقط باید به آقای کامپیوتری بگم بیاد برام به سیمای پشت کامپیوترم ماکارونی ببنده که اونام جمع و جور باشن . چند تا کشو هم دارم که باید تمیزشون کنم . دیگه امروز نه ، میذارمشون واسه فردا . کلن خیلی خوبه که تغییر دادم اینجا رو . حس میکنم بهار داره بدو بدو میاد . نخوره زمین  D:

x بارون ِ امروز صُب خیلــــــــــــــــی خوب بود . الان از پنجره کوه ُ میبینم با تیکه های ابر که مثه یه  مه ِ خفیف دورشُ گرفتن . خیلی قشنگه . عین ِ فضای شمال شده . دقیقن همونجوری .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٢
تگ ها :

آخرین قرار ِ 1389

قرار وبلاگی پنج شنبه خیلی خوب بود . حسابی بهمون خوش گذشت . اتفاق بدی که افتاد این بود که یه ساعت مونده بود به رفتنم ، همین طوری که تند تند داشتم وسائلمو جمع و جور میکردم پام خیلی شیک خورد به پایه ی صندلی اونم چی انگشت ِ شصت پام . وااااااااای ، توهم شکستگی زده بودم . واقعن از درد نمیدونستم چیکار کنم . هی خواستم به بچه ها مسیج بدم که اینجوری شده و نمیام اما دلم نمی اومد نبینمشون . اینهمه با ذوق و شوق قرار گذاشته بودیم خب ! خلاصه گروه امداد و نجات توو خونه مون تشکیل شد و پام معالجه فوری شد اونقدری که تونستم کفشامو پام کنم . حالا ساعت چنده ؟ ١.۴٠ ، قرارمون ساعت ٢ بود . کجا ؟ میدون انقلاب . یه مُسکن خوردم و  از بابا خواهش کردم منو تا مترو برسونه . بعدشم که دیگه رسیدم سر ِ قرار . اما خب دیر رسیدم . توو مترو قشنگ داشتم بدو بدو میکردم ، گرم شده بودم دردم یادم رفته بود . اول رفتم دم قرار اصلی مون مریم پائیزی عزیزمو واسه اولین بار دیدم . مهربون و معصوم . بعدش دو تایی با هم رفتیم ساندویچ کثیف . بچه ها اونجا بودن . ادی و یادگار و فیروزه جون . الی . سارا . رها . من و مریمم بهشون ملحق شدیم . ما هی میخندیدیم و هی اون آقای بی اعصاب ما رو دعوا میکرد . قسمت دوم قرارمون توو کافه پیاده رو بود . اینجای ماجرا دیگه مریم و رها ازمون جدا شده بودن . چند ساعتی هم اونجا بودیم و یه عالمه حرف زدیم . اصلنم توو اون کافه ی دنج و تاریک بلند بلند نخندیدیما . اصـــــــــــــلن . دیگه بعدش اومدیم میدون انقلاب و از هم جدا شدیم .

جای هانی . سارا فنجونی . طاهره . فنچ بانو . هاله  و سحر خالی بود .

میخواستیم به سحر زنگ بزنیم که همه مون باهاش صحبت کنیم اما یادمون رفت . میخواستیم عکس بندازیم بفرستیم برا سحر ، که اینم یادمون رفت !! چه اکیپ ِ حواس پرتی بودیم ما D:

 

این همه ی ماجرای اونروز نبود . از بچه ها که جدا شدم . یکی از دوستام زنگ زد که بریم بیدمشک ، شکلات تلخ بخوریم . منم که پایه . رفتیم بید مشک . دیدیم به دلیل تعمیرات بسته س ! خیلی صمیمی . خلاصه اومدیم سمت تجریش ، نه این که بخوایم بریما ! نه ! اما این جیگرکی ِ انگار چسب داره . ما رو چسبوند به خودش . چِش وا کردیم دیدیم اونجائیم . دیگه بد بود سفارش ندیم حالا . خلاصه اونجا هم یکی دو ساعتی نشستیم و پنج شنبه مونو جاودانه و جیگری کردیم D:  حالا بعد احیانن من نبودم ظهرش پام آسیب دیده بود ؟ دیدین چه قوی استم . کلن یادم رفته بود درد ِ پامو تا شب ..

 

X تو این متنُ میخونی توو دلت به من چی میگی خدائی ؟ آخه خیلی شبیه انشاهای مدرسه بود .نه؟!  هر چی میخوای توو دلت بگی بلند بگو . من جنبه شو دارم .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
تگ ها :

[ date ]

قرار وبلاگی مون اوکی شد . فقط گفته باشَم خیلی جاش حرفه ایه ها . سه عدد میزم اونجا بیشتر نداره . رزروی هم که نیست دیگه . پایه بودین که هماهنگ کردیما بعداَ نگین نگفتی . پس شد ساعت ِ ٢ . محل دقیق شم که هماهنگ کردیم دیگه .

کسائی هم که تا الان اوکی کردن : پریسا ادی . فیروزه جون . پریسا یادگار . الی .  رها . هانی . فنچ . مریم پائیزی . سارا گذشته .

کسائی که متاسفانه نمیتونن بیان : طاهره . هاله . سارا فنجونی و مها .

اگه کسی هم از قلم افتاده منو ببخشین . خودتون روز و ساعت دقیق ُ هماهنگ کنین .

 

x سحر جون ، دلمون میخواس توام اینجا بودی و میدیدیمت عزیزم .

x  این پست موقتی نیست  و چند ساعت بعد پاک نمیشه .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱۸
تگ ها :

امثالِ تو رو دیدم ، تووو فیلم کُمِدی !

هِی ، "دختر ِ ماکسیمائی" که کوچه تون توو رشت نگهبان اختصاصی داره و واسه تون خم و راست میشه و همیشه از این چیز میزا مینویسی و به جای اینکه عکسای خودتو بذاری از توو اینترنت سرچ میکنی و عکسای تبلیغاتی میذاری . توئی که چند تا دونه عکس از دستت در رفته و سوتی هات معلوم شده !!! توئی که فک میکنی بچه های دانشگاتون ماشین ندیده ن و الان تو دیگه آخرشی . اینروزا دانشگاها بورس ِ ماشین بازیه ، اونم از نوع ِ شاسی بلند و کوتاه و بی ام دبلیوش گرفته تا لامبورگینی زرده حتی ! با توام . موضوع برا منم به همین اندازه فان ِ ! اینقد که میبینم هی بهم فک میکنی و واست گرون تموم شده میفهمم موضوع از چه قراره . از نوع الفاظی هم که بکار میبری معلومه کی هستی و چی هستی . امیدوارم مثه دفه ی پیش سریع متنتو تغییر ندی و لفظ قشنگاتو حذف نکنی !!!! اگه واست مهم نبود دوباره پست نمیذاشتی . من جوابمو همون روز از کامنت دونیم گرفتم . حالا تو هی هر روز وسط ِ شلوغیه وحشتناکت بیا برام مطلب بنویس و هی منو بخندون . اینا چیزی رو تغییر نمیده .

x میخوام بدونی میخونمت . حواسم هس تند تند داری چی مینویسی  .پس اونجوری نگو : "من تا حالا به اون کامنت دوونی سر نزدم" ! چون که سر زدی و دو یا سه تا خصوصی هم گذاشتی . لازم باشه عمومیش میکنم . واسمم جالبه که اون دوستای وبلاگیت که"  تو رو با آدرس ِ خونه و ماشینت میشناسن " کجا بودن اون موقع که همه اومدن و گفتن تو فقط داری فانتزی های ذهنت ُ مینویسی .

 

x دوستای عزیزم برا این پست کامنت نذارین پیلیز .وقتتونو تلف نکنین واسه خودشیفتگیه یه آدم با عکسای کپی پِیستی ! این فقط جوابیه بود برای کسی که فک میکنه هیشکی رو دستش نیست ! که البته فقط فــــِک میکنه . lolll

 

x تقریبن مشخص شده واسه قرار وبلاگی کیا میان . دارم توو پست ِ بعدیم یه چیزایی راجع بهش مینویسم .

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱۸
تگ ها :

بفرمائید شام عزیزم !

دعوا شده توو بفرمائید شام . نمیدونم شما چقد دنبال میکنین این برنامه رو . اما ما کلن از ساعت ٨ شب هی به همدیگه یادآوری میکنیم : "بفرمائید شام" شروع نشه ! خدایی خیلی جالبه . دیدن ِ سلیقه های مختلف و آدمای مختلف خیلی خوبه . اما توو این قسمت انگار دعوا شده ! اون قسمتی که چار تا مرد بودن و میکائیل هم هی مزه پرونی میکرد ، واقعن عالی بود . اینقد که این چار تا با هم خوب بودن و گفتن و خندیدن و رووراست بهم امتیاز دادن. اوه اوه ! اما الان این چار تا خانوما افتادن با هم ماجرای وحشتناکی شده ! همه ش اون دو تا با هم دعوا میکنن . دفعه ی پیشم که چار تا خانوم با هم توو یه گروه بودن همین اتفاق افتاد و بازار ِ یه سری اتفاقا ! خیلی داغ شد . یکی از دوستام همیشه میگه هر جا چند تا زن ُجمع کنی دوره هم یه مشکلی پیش میاد اون وسط ( البته نه همه ی خانوما ) الان توو گروه ِ این هفته این موضوعُ به چشم ِ خودم دیدم . واقعن اگه این چار تا نماینده ی خانوما باشن که آبروی همه ی خانوما میره !! البته مهسا خیلی خوبه بنظرم ، زیاد توو این مسائل دخالت نمیکنه کلن . بنظرم فقط یه مسابقه س دیگه . چار شب که بیشتر نیست . حتی اگه از هم خوششونم نیومده تحمل کنن تا تموم شه ، اما اینا همش دارن دعوا میکنن خب . مخصوصن اون خانومه نیلوفر ، شمشیرشو همون روو بسته اومده توو مسابقه . واسه ما که بد نشد البته D: مسابقه یکنواخت شده بود الان هیجانش بیشتره . دعوای اصلی هم امشبه انگار.بریم شب بشینیم پای تی .وی ببینیم اجتماع ِ خانوما به کجا ختم میشه !!

 

X میدونم ! این پست ، یه پست ِ کاملن خاله زَنکی بود . اونجوری نِگام نکن .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٧
تگ ها :

عیدونه 1

امروز اسفند نصف شد ! دیگه کم کم شمارش معکوس واسه سال جدید شروع میشه . از الان دلم چاغاله بادوم میخواد با گوجه سبز و میوه های بهار . چند تا فیلم جدیدم قراره توو عید اکران بشه ، فک کنم بشه برم ببینمشون . من کلن عاشقِ روزای بی دغدغه ی عیدم . دیگه واسه پنج شیش روز بی استرسیم و مجبور نیستیم صُبا راس 6.30 بیدار شیم و میتونیم بشینیم پای تی.وی و فیتیله و بفرمائید شام نیگا کنیم ، همینا خیلی خوبه ، همش نکته های ریز ِ بهاره . بعد من این خرید ریز میزای عیدم دوست دارم ، همین وسائل سفره هفت سین خریدن و گل و ماهی قرمز و اینا خیلی کِیف میده . کلن این موقعهای سال که میشه همش روز شماری میکنم واسه سال ِ جدید . شُما هم ؟

 

x اونوقت باور کن الان دو هفته س میخوام چند تا عکسای سفرمو بیریزم روو فلش آپلود کنم بذارم اینجا ، هی وقت نمیشه .دیگه امروز حتمن باید انجامش بدم .

 

 اس ام اس نوشت : "خاطرات" ، چوبهای خیسی هستند که با آتش زندگی نه میسوزند نه خاکستر میشوند .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٥
تگ ها :

ماجراهای من و آقای چایی دوون

آقای چایی دوون ِ شرکتمون خیلی مردِ خوبیه . همیشه هوای آدمو داره و حواسش به همه چی هست . وقتایی که سرما میخورم ُ گلوم درد میگیره به جای چایی همش برام نشاسته ی داغ میاره و اصرار میکنه که بخورم همشو .  کلن این اخلاقاشو خیلی دوس دارم . اما روو یه چیزی حساسه دیگه کلن . یعنی روو چایی هاش تعصب داره . خدا نکنه چایی بذاره روو میزت ُ وقتی برمیگرده ببینه نخوردی ! بعد می ایسته زل میزنه توو چشات میگه چرا چاییتو نخوردی ؟ کمرنگ بود ؟ پررنگ بود ؟ طعمش فرق میکرد ؟ بعد حالا هی تو بهش بگو نه بابا اصلن هیچ مشکلی نداشت ، فقط من میلم نبود به چایی ! مگه باورش میشه ، بیا و ثابت کن . خلاصه خیلی آدم ِ جالبیه . خدا کنه هیچ وقت از واحدمون نره خب . بعد جالبیش اینجاس من تا قبل ِ کارم اصلن چایی خور نبودم ، یعنی صب به صب فقط صبحانه چایی میخوردم اما از وقتی اومدم شرکت همین آقای چایی دوون منو تبدیل کرد به موجودی که خستگیش فقط با چایی در میره !  

 

x چون همه تون به ساندویچ کاغذ کاهی علاقه نشون دادین ، پایه باشید ایندفه قرار گذاشتیم دیگه نریم کُنج . دسته جمعی پا شیم بریم انقلاب ساندویچ کاغذ کاهی بخوریم ، خیلی خوش میگذره دوره همی .

 

x بعد تو باورت میشه همین الان ِ الان هوس سالاد کردم با کلم بروکلی و گوجه فرنگی ریزه میزه و روغن زیتون با یه عالمه آبلیمو ی تازه  . یعنی روو مخمه ها . الان همه جارو سبز و قرمز میبینم ، عین ِ سالاد !

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٢
تگ ها :

واااااای ببین چی میگه این !

برای اثبات ِ کم صداقتی توی نوشته هات ، همینقدر که "این" پست رو نوشتی و تووش اعتراف به اشتباهِ آدرسیت کردی برام کافیه . همین که نوشتی "کوچه ی امامزاده" میشینی یعنی حرف ِ دیروزتو اصلاح کردی . چون کوچه ی قائم همون چند تا دونه خونه رو داره که منم نشونه دادم ماله کیه . پس نیازی نیست حتمن آدرس ِ دقیق بنویسی ، همین که آدرس ِ اشتباه ننویسی فِک میکنم کافیه .

تو هر چی که هستی ، مال ِ یه شهره دیگه ای .ممکنه بتونی یه سِریارو به اشتباه بندازی ولی دیگه من یکی فرقِ بین کوچه ی قائمُ با کوچه امامزاده صالح میدونم !

دیشب پستت ُ خوندم و توهینت رو به خودم ! امروز میبینم که اون توهین ُ اصلاحش کردی و یه کم متن ِ دیشبت ُ تغییر دادی ! به هر حال خوبه که هر آدمی ظرفیت ِ انتقاد رو داشته باشه و بحث پذیر باشه . چه خوب بود از اول آدرس ِ درست میدادی که من فکر نکنم رفتی خونه ی مادربزرگ ِ پدرم داری زندگی میکنی !!!!!!!!

گرمابه لوکس و همه ی خونه های اطرافش هم  "کوچه ی قائم" حساب نمیشن . همه ی اون "سمنو پزی ها" و "ماهی فروشی" و "گرمابه" و خونه های اطرافش مربوط به کوچه امامزاده صالح و تکیه بالا هستن که از انتها میرسن به کوچه ی کاشف !

دیگه اینکه به یه شمرونی نمیخواد آدرس گمراه کننده بدی . چون عین  ِ کفِ دستم میشناسم اینجاهارو .

آره ! منو خیلی از بچه های مجازی نمیشناسن . من دوستای خاص ِ وبلاگیه خودمو دارم . و اتفاقن همینا هم که منو میشناسن ،  دقیق و با جزئیات و با آدرس  میشناسنم !  اما الان که پستِ تو و کامنتای عصبیه بعضی از "دوستای تو" رو دارم توو کامنتینگم میخونم میبینم خیلی هم تصورم اشتباه نبوده . شخصیت ِ آدما از قلمشون پیداس !!  

و دیگه اینکه تو ، توو استایل ِ خودت یه دونه ای ، سمت ِ محل ِ خودتون . و گرنه اونی که خوبه نمیاد جار بزنه من خیلی خوب و عالیَ م ، میذاره بقیه نظر بدن راجع بهش .

x من جوابِ تصوراتمو گرفتم و دیگه نیازی نمیبینم بخوام وقت بذارم برای اینکه تو فرق ِ کوچه های شمرون ُ بدونی !

 

حرف ِ آخر : [ با احترام به "همه ی" دوستای مجازی و واقعیم ]

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱۱
تگ ها :

آیا زیاد حرف زدم ؟ شما بگین !

یکی از وبلاگ نویسا که من منتقد نوشته هاشم و صداقت کمی رو نوشته هاش حس میکنم . [ بنا به نظر ِ شخصی خودم البته ] حالا موضوع جالبی نوشته . گویا داره به زودی ازدواج میکنه و میره خونه ی خودش . توو آخرین پستش نوشته که قراره بیاد تهران زندگی کنه و خونه شون توو کوچه ی قائم هستش . من واقعن برام سوال پیش اومده . بنای مسکونی توو کوچه ی قائم؟ اونم الان که همه ی اون اطراف پاساژ و مغازه شده ؟ بعد هی از اون موقه دارم فک میکنم "یکی" از کوچه های قائم که پله میخوره میره پائین [ کوچه شهرستانی ] کلن مغازه س تا اون ته ! "یکیشم" که کوچه ایه که سرش سمنو پزی داره که اونم کلن مغازه س تا دمِ در ِ اصلی پاساژ . می مونه "اون کوچه" که از امامزاده صالح و تکیه بالا راه داره به پاساژ قائم. که اونم دو تا خونه داره چسبیده به قائم که یکیش ماله مادربزرگِ پدرمه که پارسال فوت کرده اما خونه ش همچنان به احترامش با همون سبک و سیاق پابرجاس . اون یکی خونه هم متروکه و بی استفاده س . دو سه تا خونه هم ته این کوچه هست که آدماش همه محلی هستن !!  توروخدا اگه کوچه ی دیگه ای اونجاها هست به منم بگین تا از کنجکاوی دربیام . جدی شاید هست و من ندیدمش یا گذرم کلن اونوری نیفتاده . سمانه ، الی ، سارا ، مها شماها اگه میدونین لطفن  بیاین یه نشونه بدین منم یادم بیاد این کوچه رو . کنجکاوم الان ، کنجکاو .

 

X  نمیتونم هر چی رو که میخونم باور کنم ، یعنی دیگه کلن نمیخوام که اینجوری باشم ! حتی اگه بنظر میاد دارم قضاوت میکنم ، بازم دلم میخواد یه چیزی توجیه م کنه ..

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٠
تگ ها :

s.m.s

قبلن توو یکی از پُستام نوشته بودم که اس ام اس خیلی خوبه و من خیلی دوست دارم اس ام اس برام میاد حتی از نوعِ تبلیغاتیش ! حالا اومدم بگم خب آخه چه کاریــــــه ؟؟! حالا یه موقعی دوس داشتم اس ام اس بیاد همه جوره ! الان که نه دیگه . فک کن امروز از اون روزائیه که هی برمیدارم گوشیمو چِک میکنم . بعد پروفایلمم گذاشتم روو آفیس که صداش زیاد بلند نباشه . بعد دوباره در راستای اهداف ِ خودآزار گونه ای که دارم برداشتم همونم سایلنتش کردم . بعد از چند ساعت کار و کم توجهی به گوشیم ، یه دفه برش داشتم میبینم اون پاکت نامه هه اومده یعنی که مِسِیج داری . خوشحال خوشحال برداشتم میخونم ، میبینم اینه :

" دلپذیر ! ١ جایزه ی ۶٠ میلیونی - ۶٠ جایزه ی ١ میلیونی ، کد ١٠ رقمی کالا را به این شماره  اس ام اس کنید "

آخه نکن دوست عزیز . این چه کاریه خب ؟ من اگه بخوام میرم دلپذیر میخرم دیگه ، حالا تو چه جایزه بدی چه ندی . حالا سر ِ ظهر اومدی میگی بیا دلپذیر بخر جایزه ببر ؟! خوشت میاد روو مُخ باشی ؟

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۸
تگ ها :

دیدی ؟!

احساس میکردم نمیتونم ، یعنی قابلیتشو ندارم که تک و تنها برم بشینم ساندویچ کاغذ کاهی بخورم . کلن فِک کردم نمیشه اما امتحان کردم شد !

 

x دیدی ؟ بعضی وقتـــــــــــــــــــــــــــــــا بُغضی توو گلوته ؟! 

x دختر ! واقعیت اینه که من عاشق ِ پست ِ "بیریخت ِ دوست داشتنیت" شدم . 

[ دختر ! = سارا ، دختری که گذشته ندارد ]

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱٢/٧
تگ ها :

dirty sandwich

یه دونه ساندویچ کثیف فروشی توو انقلاب هست یعنی خیلـــــــــــــــــــــی خوبه ها . کثیف نیستا یه کم صمیمیه . از اونا که هنوز ساندویچارو میپیچن توو این کاغذ کاهیا . بعد من و همه چی دوون هر وقت میریم انقلاب حتمن یه سرم میریم اونجا بندری میخوریم . بعد یه دونه از همینا توو تجریشم هستش . اونجا هم همونجوریه . کاغذ کاهی داره ! بعد حالا یه دونه از اینا توو دبی هم هست . اسمش جاست فلافل ِ . که مخففش میشه jf بعد من ودختر عمه م اسمش گذاشتیم جَفَر فلافلی . از قضا اونجا فلافل ایتالیایی هم داره ! حالا دیگه نمیدونم چه جوری فلافل از ایتالیا سردآورده . خلاصه که اینا چند تا از فِیوریتای منه دیگه . الانم باید برم تا همون سمت ِ انقلاب اونورا . چند تا خرید دارم . آخ آخ بعد باید با مترو برم . یعنی من مرده ی متروام . خیلی دوس دارما . همیشه به همه چی دوون میگم وقتی میرم توو مترو انگار رفتم خارج .اینقد دوس دارم آدمای مختلف ُ نگا میکنم . البته بجز اونایی که خودشون پرت میکنن رووت که زودتر برن سوار مترو شن ، اونا نه ! اونا رو دوس ندارم . اونا بی تربیتن . خلاصه خیلی خوش میگذره . آهان پرت نشم از ماجرا ، حالا نمیدونم تنهایی هم قابلیتشو دارم برم بشینم ساندویچ کاغذ کاهی بخورم یا نه . حالا هی دارم فِک میکنم ببینم برم یا نرم . بعدش دارم فک میکنم آخه من چرا نباید یه دوستی داشته باشم الان یهویی بهش زنگ بزنم بیاد با هم بریم ساندویچ کثیف بخوریم . ای بابا .[همه با دوستاشون میرن اسکی و مهمونی من با دوستام میرم ساندویچ کاغذ کاهی میخورم D:] اما باور کن خیلیم کیفش بیشتره . حالا هم که تنهام خب . همه چی دوونم که رفته دانشگا . عزممُ جزم کنم خودم برم دیگه . کم کم جم و جور کنم برم ببینم چی پیش میاد .

 

X تازه خودم دیدم "فری کثیف" توو دبی شعبه زده بود . البته هنوز باز نشده ، اپِنینگ سون بود . حالا بیاین ما هم پولامونو جمع کنیم اکیپی بریم اونجا یه کاری کنیم بزنیم روو دستش . از همین ساندویچیا باز میکنیم اسمشم میذاریم "اسی کثافت" مثلن . یا یه چیزی توو همین مایه ها .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٥
تگ ها :

هنوزم بوی عطرت ...

اینروزا هی به "خانوم ِ زیگزاگ" فک میکنم هی دلم میگیره . میشه فهمید وسعتِ غصه ش چقد زیاده ، که چقد دلتنگِ زیپه ، که رنگ و بوی نوشته هاش غم داره گرچه سعی میکنه آرووم باشه . بعد فِک میکنم چند تا دختر مثلِ زیگزاگ اینروزا نگران و چشم انتظارن . چند تا مادر مثلِ مادرِ زیپ بی تاب ِ بچه هاشونن . بعد هـــی میرم توو فـــ ازِ غم ..

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٢/۳
تگ ها :

مـــــــــــنــــ و تــــــــــو !

تو غیر ِ مستقیم بودی و من تاب ِ اینهمه ابهام نداشتم ...

ایــــــــ ن فرق ِ مــــــ ن و تــــــــــ و بود .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٢/۳
تگ ها :

the end

همیشه ، آخر ِ همه چیز خوب میشود . اگر نشد بدان هنوز آخر ِ آن نرسیده .

چارلــی چاپلین .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٢/۳
تگ ها :

برای یک دوست ِ ماندگار

فروردین  ِ سال ١٣٨۶ اکیپ ِ دوستی مون شکل گرفت . همه چی هم از اونجایی شروع شد که منو همه چی دوون توو زمین بدمینتون واسه خودمون داشتیم  بازی میکردیم . "رضا" اولین کسی بود که پیشقدم شد و بهمون درست و اصولی بازی کردنُ یاد داد .کم کم شدیم دوستای خوب .  توو همون عید 86 با بیشتر بچه های اکیپ آشنا شدیم . انگار که خیلی ساله همدیگه رو میشناسیم . همه ی جمعه های تابستون ِ همون سال با همدیگه میرفتیم زمین بدمینتون و بازی میکردیم . بعد از بازی هم صحبت و بحث و خنده بود . یه کتابُ به اشتراک میخوندیم و هفته ی بعد همه در موردش اظهارنظر میکردیم . اون تابستون واسه همه مون به سرعتِ برق و باد گذشت . صرفاً از "رضا" مینویسم چون امروز فهمیدم واسه همیشه رفته یه کشورِ دیگه . جایی که همیشه دلش میخواست ادامه ی موفقیتاش اونجا باشه . رضا یه دوست ِ واقعیه . یه پسر با معلومات ِ بی نظیر . با اخلاقِ دوست داشتنی . به قولِ خودمون نخبه ی اکیپ . رتبه ی عالی ِ سراسری . کسی که میتونه برات یه دوست ِ بی شائبه باشه . میتونی باهاش درددل کنی و اون برادرانه راهنمائیت کنه. میتونین با هم قهر کنین حتی ! قهرایی که یه هفته هم بیشتر دووم نمیاره و دوباره میشین همون دوستای خوب ِ قبلی . "رضا" پسریه که همیشه میخنده و میخندونت . اونقــــد خوب که شک میکنی این پسر اصلن غصه ای هم داره ؟!!‌کسی که همیشه ، میشه رووش حساب کرد به عنوان ِ یه دوست ِ واقعی  ..

 .. امروز وقتی شنیدم رفتی  ناراحت شدم که نبودم و نشد که باهات خدافظی کنم . میدونم که همه چی دوون هم به اندازه ی من دلتنگت میشه پسر . اما خوشحالم که بالاخره کارات روبراه شد . خوشحالم که اونجایی هستی که باید باشی . عیدِ امسال دوستی ِ گروهی مون ۴ ساله میشه و مطمئنم که جای خالی ِ تو بین بچه های اکیپ حس میشه .

x حالا خیلی دلم میگیره برم زمین بدمینتون ِ قیطریه و تو نباشی پسر .. خدافِظ .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱
تگ ها :