هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

این یک نوشته ی معمولی نیــــــــــست !!

یه پستی امروز خوندم توو یه وبلاگی . ذهنمو درگیر کرد . بازی با مقدساتِ‌ دیگران کار جالبی نیست !!  من اگه چیزی رو قبول نداشته باشم هم مسخره ش نمیکنم .نمیدونم شما چقد با من موافقید . اما  این موضوع دیگه اعتقاده قلبیه خیلی از آدماس !!! تابو شکنی ها همیشه هم قشنگ نیست ، به خصوص توو مواردی که پای ایمان میاد وسط . من اون مطلبو خوندم و چیزی رو که به نظرم رسید برای نویسنده ش کامنت گذاشتم.شما هم لطفاً  به " این " آدرس برید و مطلب رو بخونین . قضاوتش با خودتون .

 

 

x استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن ،  دین ِ من است ، دینی که پیروانش بسیار کم اند . مردم همه زادگان روزند و پاسدارانِ شب .  _ دکتر علی شریعتی _

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٢/٢٦
تگ ها :

شاد سازی به سبکِ خودم

یعنی خیلی اتفاقی رنگِ  [ این ] سه تا با هم ست شد . در حالیکه اون خرسه رو وقتی دانشجو بودم خریدم . اون دفترمو قبل از عید خریدم . این صابون بنفشه رو هم یکی دو هفته پیش خریدم ، جرقه ی خریدشم پریسا برام زد . حالا میبینم سه تاش بنفش شده . خیلی خوبه ها !!!!

 

توو پرانتز : همین جا میخواستم یه تشکر ِ ویژه داشتم باشم از عزیزانمون در ستادِ روحیه دهیه کاذب به کارمندان . کلاً ما وقتی فهمیدیم شنبه و یکشنبه تعطیله همه مون دیگه پخشِ زمین بودیم از شادی . کلی هم تازه لیز خوردیم توو راهرو واسه اینکه جو شاد شه . بعدشم همش می لوولیدیم توو شرکت و خوشحالی میکردیم . تازه برنامه ریزیم کردیم واسه تعطیلاتمون .اما  2 ساعت بعدش خبر تکذیب شد !! ‌ ما هم به روومون نیاوردیم که ! گفتیم بهتر ، هوا گرمه اصلاً خوش نمیگذره تعطیلات . ‌‍[ اما دروغ گفتیم . شما باور نکنین ! تعطیلات همیشه و در هر شرایطی خوش میگذره ‌D: ]

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/٢٢
تگ ها :

اینو یادتون میاد ؟؟!

ده ، بیس ، سه پونزده

 

هزار و شصت و شونزده !

 

هرکی میگه شونزده نیس ... هیفده ، هیجده ، نوزده ، بیس !!!

 

 

 

x انگولکِ خاطراتی بود ، همـــــــــــین !

 

 

 

 

[ عکس به پستِ " ملاقات بچه های وبلاگ دوونی " اضافه شد ‌‌]

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٩
تگ ها :

خاطرات اول دبستانیِ من (1)

یادش بخیر !  اولین روزِ مدرسه .  من یه دختره ریز ، با یه مانتو شلوار طوسی و یه مقنعه ی سفید که پایینش تور توری بود و دور پیشونی و چونه ش هم صورتی بود !!! دو تا دندونِ جلوییم هم افتاده بود . بقیه ش هم بیشتر لق بود . منم موهامو فُکل میکردم و یه تار موی دلبری هم از وسط مسطای فُکله مینداختم بیرون ( اون موقع مُد دبستان این بود :دی )

 

اولین روز مدرسه ، مامانم با من اومد . یعنی همه با ماماناشون اومده بودن . اما یه دختری که توو کلاس ما بود ( اسمشم ملیکا بود فک کنم ) اون همه ش گریه میکرد  . آخره سر هم مامانش باهاش اومد سر کلاس !! تا یه هفته مامانش باهاش می اومد سر کلاس . بدبختی دختره میزه اول مینشست ،  مامانشم بغلش . یه درصدم مامانه فک نکرد ممکنه منی که میزه سوم نشستم نتونم تخته رو ببینم !

 

همون روز اول من یه دوست پیدا کردم . اسمش ساغر بود . آخــِی . تپل بود و سبزه . خیلیم بانمک ! مامانمم نذاشت بهش بد بگذره اونجا . اونم با مامانه ساغر دوست شد !

 

یه دختریم بود ( اسمش یادم نیس ) خیلی میترسید از مامانش جدا بشه و بیاد سر کلاس . اما خب گریه و اینا نمیکرد . اومد ارووم پشت یه نیمکت نشست ، اما یه ربع بعد جیش کرد توو کلاس !!!  اندازه ی یه قنات !!!!

 

یکی هم بود ( اسمش مائده بود ) همون روز که خانوممون داشت برامون حرف میزد یهویی پا شد و لیوان صورتیشو برداش که از در بره بیرون . یهویی خانوممون گفت: کجا میری عزیزم . گفت : برم آب بخورم الان میام :دی . کلاً خوشحال بود .

 

یه دختری * هم بود که مامانش  با زحمت و صحبت با این و اون انداخته بودش توو کلاس خانوم مختاری {نیشخند} . بعد دو سه روز که گذشت . ناظم اومد سر کلاسو با ذوق گفت : کلاس خانوم افکاری سه تا دانش آموز کم داره . کیا حاضرن برن توو اون کلاس ؟؟! این دختره هم که انگار عشقه دست بلند کردن داشت . زودی دستشو بالا کرد و گفت : خانووم ما بیایم ؟؟! خانوومم بردش تو کلاس خانوم افکاری . عصری که مامانش اومد دنبالش دختره جریان و با آب و تاب تعریف کرد . مامانش هم همین جوری مات نگاش میکرد . دو روز بعد دختره دوباره توو کلاسِ خانوم مختاری بود !! آخه مامانش دوباره این در اون در زد تا بندازش توو همون کلاس قبلی . { آیکونِ یک عدد مامانِ تلاشگر }

  

توو پرانتز ١ : این دختره *بود ؟ همین که خودشو پرت کرد توو کلاسِ خانوم افکاری . بعد مامانش دوباره پرتش کرد توو کلاس خانووم مختاری .  خُب ؟ اون خودم بودم .

 

توو پرانتز ٢ : خدا رو شکر که مامیم منو دوباره برد پیش خانووم مختاری . خیلی دوسش داشتم آخه . خوبتر هم درس میداد . هنوزم چهره ی مهربونش یادمه !

 

توو پرانتز٣ : یه روز که ما رو برده بودن اردو ، رنگارنگِ من گم شد . میخواستم گریه کنم . اما گریه نکردم . { آیکونِ یک عدد هانیه ی محکم }

x رنگارنگ : همون بیسکوئیت کوچولوها که خوشمزه بود .جلدشم رنگ و وارنگ بود .

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٥
تگ ها :

ملاقات ِ بچه های وبلاگ دوونی

دوشنبه - ٠۶/ اردیبهشت /١٣٨٩ - شهرک غرب - پاساژ گلستان - کافی شاپ کنج

فیروزه جون ، پریسا ادیسه ، دختر خاله ها سارا و الهام و پریسا یادگار و من .

این اولین قرار وبلاگی ( دسته جمعی ) بود و من خیلی هیجان داشتم اون روز .

بچه ها هر کدوم پر از صفتهای خوب بودن بنظرم . اما توو یه کلمه توصیفشون میکنم . از دیدِ خودم .  

فیروزه جون :  مهربون .

پریسا ادیسه : پر انرژی .

سارا : شاد  .  

الهام : آرووم .

پریسا یادگار : شیطوون .

همگی دوست داشتنی و مهربون بودن و جمعِ خوبی شده بودیم با هم .

 

+ توی کنج ، بزرگترین میزو انتخاب کردیم . نشستیم و حرف زدیم و خوش گذروندیم و  شکلات داغ خوردیم و فهمیدیم که با شکلات داغ هم میشه فال گرفت  :دی

یه عکس دسته جمعی انداختیم ( فقط از دستامون البته ) که این عکس کمیاب در حال حاضر توو گوشیه فیروزه جونه و در اولین فرصت توی همین پست میذارمش .

ما همه مون از الهام و سارا یه هدیه گرفتیم . یه گوشواره ی خوشجیله مووشجیلا . که عکسش ُ بعداَ اضافه میکنم .  بچه ها واقعاً مررسی از هدیه تون .

 

x من دیروز به این نتیجه رسیدم که کافی شاپِ کنج ، واقعاً در کنجِ پاساژ واقع شده است .

 

 

x بخاطره عکسا که بعداً قراره اضافه بشه (.... to be continue )

 

 

 

ماجرای قرار وبلاگی رو میتونین "اینجا" به قلم سارا و  "اینجا" به قلم پریسا ادیسه بخونین .

 

اضافه شده : { این } عکس دستامونه . خودتونه بچه ها رو از روی دستاشون حدس بزنین .

حدس زدین ؟

.

.

{ اینم } همون عکس دستامونه . اما کنارش اسمِ بچه ها رو هم نوشتم . ببینین چقد درست حدس زدین .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٢
تگ ها :

دوستی در استکان ِ کمر باریک

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن "چای کیسه ای" ست ، هول هولکی و دم دستی . این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمیکنند . این چای خوردن ها دل آدم را باز نمی کند ، خاطره نمیشود . فقط از سر اجبار می خوریشان که خورده باشی ، به بعدش هم فکر نمیکنی .

 

 

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن  "چای خارجی" است . پر از رنگ و بو . این دوستی ها جان میدهد برای مهمان بازی ، برای جوکهای خنده دار تعریف کردن ، برای فرستادن اس ام اس های صد تا یه غاز ، برای خاطره های دم دستی . اولش هم حسِ‌ خوبی به تو میدهند . این چای زود دم را میریزی در یک فنجانِ بزرگ . مینشینی با یک تکه شکلات فندقی می خوریشان و فکر میکنی خوشبخت ترین آدم روی زمینی ! فقط نمیدانی چرا باقی مانده چای در فنجان بعد از یکی دو ساعت می شود رنگ قیر . یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره ی فنجان رنگ میدهد که انگار در آن مُرکب ریخته بودی نه چای .

 

 

  دوستی با بعضی آدم ها مثلِ نوشیدن "چای سر گل لاهیجان" است . باید نرم دم بکشد . باید انتظارش را بکشی . باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی . باید صبر کنی . آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی . باید آن را بریزی در یک استکان ِ‌ کوچک کمر باریک . خوب نگاهش کنی . عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته ، جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی .

 

 

x این مطلب برام ایمیل شده بود .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٢/٥
تگ ها :

HaPpY bIrThDaY

 

" هر چه میخواهد دلِ تنگت " ٢ ساله شد .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱
تگ ها :