هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

نقدِ وبلاگی

x این روزها شرایطِ کاری برام فشرده تر شده و با توجه به وظایفِ جدیدی که بهم محول شده ، برنامه ی روزانه مو دستکاری کردم تا بدون دغدغه به همه ی کارام برسم . سعی میکنم برنامه ی وبلاگ مثلِ همیشه باشه و تغییری نکنه . اما اگر " گاهی اوقات" قادر به جبرانِ الطاف شما در کامنت گذاشتن نبودم منو ببخشید .

 x این پست رو میخوام اختصاص بدم به نقد خودم ! از دیدگاهِ‌ شما . این روزا دیدم که یکی از بازی های وبلاگی نقدِ وبلاگ بقیه بود ، اینکار خیلی برام جالب بود و دلم خواس که منم تجربه ش کنم . اما من نمیخوام شما به چشمِ یه بازی بهش نگاه کنین . خواهشم ازتون اینه که این وبلاگ و نویسنده ش رو صادقانه نقد کنید و نظراتتون رو در موردِ خودم _ با توجه به شناختی که از نوشته هام دارید _ و در موردِ محتوای کلی وبلاگ برام بنویسید . لازم نیست حتماً با اسم و مشخصات خودتون کامنت بذارید میتونین اینکار رو با اسم مستعار یا بدون نام انجام بدین . _ اگه اینطوری راحتتر هستید البته  _ 

  x برای کامنتهای این پُست جواب نمینویسم چون فقط دلم میخواد نظراتتونو بخونم و بدونم توو این ٢ سال دوره ی وبلاگ نویسی ، خواننده ها و دوستام چه تصوری از من و نوشته هام دارن . صریح و رک بودنتون توو بیانِ ذهنیتِ شخصی تون ، باعث خوشحالیم میشه .

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۳/۳٠
تگ ها :

بازی وبلاگی

چیزایی که دوسِشون دارم :

 

 ١- آیس پک

٢- بدمینتن

٣- کتاب

۴- تاپای دو بنده ی خوشرنگ

۵- هات شکلات توی توچال

۶- کوه و طبیعت

٧- مسافرت

٨- بلال

٩- ام پی تیری پِلیر

١٠- آدمای تمیز و مرتب

١١- میوه های تابستونی

١٢- دوره همی

١٣- فیلم دیدن و ذرت بو داده خوردن

١۴- آدمای خوشرو و خوش برخورد

١۵- بارون نم نم

١۶- آفتاب و آفتاب گرفتن و شکلاتی شدن

١٧- خرید کردن

١٨- مانیکور ناخنام

١٩- گوشواره های ظریف و کوچولو

٢٠- هیلاری داف !

٢١- خوابیدن بعدِ حمام با موهای خیس

٢٢- جیگرکی رفتن

 ٢٣- سینما

٢۴- آدمای مثبت اندیش و موفق

٢۵- عکس انداختن

٢۶- سالاد با سبزیجات مختلف و آبلیمو و روغن زیتون !

٢٧- متفاوت بودن

٢٨- کوله پشتی

٢٩- هدیه دادن و هدیه گرفتن

٣٠- یه عالمه گل رز

31- آدمای funny

 

 چیزایی که دوسِشون ندارم :

 

١- لاکِ قهوه ای

٢- آدمای جو زده

٣- آدم هایی که گیر میدن و موقعیت رو درک نمیکنن

۴- گوشت

۵- کله پاچه

۶- آدمای شلخته

٧- بچه های لوس و بی ادب

٨- بی معرفتی

٩- حرفا و جمع های  خاله زنکی

١٠- آدمای پر مدعا

١١- منفی بافی

١٢- آدمای بی اعتماد بنفس

١٣- خواهرانِ تذکر در دانشگاه ها و همه جا !

١۴- ابرویِ زیادی نازک

١۵- موهای ژل زده

١۶- خونه ی نا مرتب

17- آدمایی که کوچکترین چیزا _ مثل بستن کمر بند یا آشغال نریختن توو خیابون_ رو رعایت نمیکنن

18- آهنگای کوچه بازاری

 

 x دوستای عزیزم : صبا  . ندا و مهدی رو به این بازی دعوت میکنم .

  

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۳/٢٦
تگ ها :

گور کنیِ رابطه ای در 5 دقیقه ، بــــــا دروغ !

روزهایی که کلی کارِ تلنبار شده روی میزم هست و من ناگهان وسطِ روز پستی فیریز میکنم ! قطعاً از آن روزهاییست که ذهنم کاملاً مشغولِ‌ موضوعیست ، خواه با اهمیت و خواه پیش پا افتاده و خنده دار .

و موضوع _ تشخیص میزانِ اهمتیش به عهده ی شما _ درمورد دروغ هایی ست که کم و زیاد از دوستانمان _که غالباً هم ادعا میکنند دوستی نزدیک و صمیمانه ای با ما دارند_ میشنویم . دروغ هایی که  درست وقتی بر زبان ِ طرف رانده میشوند یا بر صفحه ای الکترونیکی میلغزند ، با خود موجی به تو منتقل میکنند که یقین پیدا میکنی فقط دروغ است ،  دروغِ محض ! دلیلش را هم نمیدانی ! فقط حسَش میکنی . و تلخ میشوی از اینکه چیزی فرض می شوی از جانب آن دوست ! اما تو هم بدت نمی آید مقابله به مثل کنی و وانمود به پذیرفتن دروغ ! و تو هم لبخند میزنی و بحث را کش میدهی و حتی با شور و شوق سعی میکنی موضوع را بسیار پذیرفته شده جلوه دهی . و تو هم پا به پای آن دوست پیش میروی اما ، در افکارت گوری میکنی برای آن دوستی ! من که این طوریم .. شما را نمیدانم . لحظه های دروغی که در دوستیها پیش می آید یک ضربه است در افکارم برای گور کنیِ آن رابطه . و دروغ ، تکرار که میشود و عمیق ... گویی گور آماده است و من همان روز ، همان جا ، دفن میکنم آن رابطه را . شما را نمیدانم !

 

 

x پنهان کاری های رابطه ای هم شامل این گور کنی میشود _ امیدوارم پنهان کاری را با وارد شدن به حیطه ی خصوصی اشتباه نگیرید _ من هم هیچ وقت دلم نخواسته واردِ حریم شخصی آدمها بشوم . اما گاهی وقتها پنهان کاری در روزِ روشن !!  کمی آدم را غلغلک میدهد .

 

 

x مدِ نظرم از این پست ، روابط ِ دو تا جنس موافق است . تجربه های رابطه با جنس مخالف در آدمها متفاوت تر است . بنظرم !

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۳/٢۳
تگ ها :

این روزها همه فیلـــــــــــ.تر میشوند . شما چطور ؟

چند روز قبل خبر  فیل*طر شدن وبلاگ موسیو گلابی رو شنیدم و خیلی هم تعجب نکردم . انتخاب کاملاً آگاهانه بود . همیشه قلم های گیرا و بیان های شیوا اولین هایی هستند که مورد حمله واقع میشوند . به هر حال گلابی ! از بلاگر های خوب و مورد علاقه م بود و این اتفاق پکرم کرد . اما  این بار نوبت ِ وبلاگ "یادداشت های یک مستر افشین" بود که مورد تجاوز ِ !!!! بیگانگان ( یا به قول خودِ افشین اراذل و اوباش ) واقع شد .البته  تجاوز به مستر افشین ( یعنی به وبلاگش ) باز هم دور انتظار نبود قلم افشین هم گیرایی و جذابیت خاصی دارد که اولین بار که وارد وبلاگش میشویم قطعاً آخرین بار نخواهد بود .

  طی هفته های قبل مستر افشین چندین بار اسباب کشی های مختلف انجام داده و از این وبلاگ به آن وبلاگ از این هاست به آن هاست نقل مکان می نمودند و ما دائماً روزها و شبها ! لینک ایشان را در وبلاگمان عوض میکردیم و خم به ابرو نمی آوردیم . ( خواننده ی ثابت بودن بد دردیه ! ) امروز که اینجانب شاد و خوشحال به وبلاگِ افشین در "بلاگفا" مراجعه نمودم ، دیدم که اوه اوه ! چه تجاوزی ! چه چیزی ! وبلاگ هک شده و مستر افشین با پشتکار همیشگی وبلاگ را منتقل نموده اند به " اینجا " . ما هم لینک را دوباره تغییر دادیم و همچون بچه های خوب در وبلاگمان اطلاع رسانی کردیم تا همه بدانند این خردادی ها چقدر زیاد با هم همدل و همراه هستند !!! و هی تند و تند دعوت یکدیگر را لبیک میگویند .  مستر افشین تو که به خانه ی جدید نقل مکان کردی، برایت همچنان آرزوهای خوب خوب داریم .اما  شما خواننده ها اگر موسیو گلابی را دیدید سلام ما را به ایشان برسانید و بهشان بگویید گلابی یه دونه ای ! گلابی دردونه ای ! ( همین الان لنگه کفشی از جانب مادام گلابی به سمت ما پرتاب شد ! ) نه !  نمیخواهد چیزی بگویید اصلاً . فقط سلام ما و بچه های وبلاگستان را که برسانید کافیست !   

 

 x مستر جان ! افشین جان ! مستر افشین جان !  لینک بازی با وبلاگ شما برای ما بسیار هیجان انگیز شده و ما اگر در هفته دو بار لینک وبلاگ شما را عوض نکنیم تب میکنیم . این هیجان را از ما نگیرید لطفاً. همچنان هی هفته ای دو سه چار بار این لینک خود را تغییر بدهید تا ما افسردگی نگیریم یک وقت !

 

امضا : یک فقره هانیه ی پر چونه .

 

x با احترام  فراوان به  بلاگر های یاد شده در این پست .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۳/۱٩
تگ ها :

او عشــــــــق میکارد و کینه درو میکند ... او ( زن ) است !

زن عشق می کارد و کینه درو می کند...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زِنایش با تو برابر...

می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ....

برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ...

در محبسی به نام ب*ک*ا*ر*ت زندانی است و تو ... !!

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی....

او درد می کشد و تو نگرانی که نکند کودک پسر نباشد ....

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ....

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...

 

_ دکتر علی شریعتی _

 

 

 

 توو پرانتز : گوشیم درست شد ! فکر کنم نسوخته بود ، سکته کرده بود . عمرش به دنیا بود :دی !  بزن کف قشنگه رو !!

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۳/۱٩
تگ ها :

24 ساله شدم

دیـــــــروز . 15- خرداد-1389 بیست و سه سالگیم رو تموم کردم و با یه عالمه تجربه و حسای مختلف وارد بیست و چهار سالگی شدم . بیست و چهار سالگی باید خیلی شیرین باشه . خیلی متفاوت !

 

 

 

x  همین جا از جوبِ آبِ خیابون شریعتی _میدون قدس _ تشکر میکنم . بابت اینکه 2 روز مونده به تولدم ایشون باعث شدن من و موبایلم با هم بیفتیم تووشون ! و آب منو با خودش ببره و زخم و زیلی برم خونه و شبش کلی با بچه ها بخندیم و یه پایانِ 23 سالگی متفاوت داشته باشم .

 

x سوختنِ گوشیم رو به جامعه ی دوستام تسلیت عرض مینمایم  :دی

 

x پیشاپیش خرید یک عدد گوشی جدید را به خودم و جامعه ی اس ام اس بازان تبریک عرض مینمایم  .

 

x مرســـــــــــی از همه ی دوستای عزیزم بابت تبریک تولد . تشکر ویژه از یه دوست ِ مهربونم ، پریسا ادیسه عزیزم ، الهام و سمانه و اکیپِ مهربونشون از شمال ، مهدی عزیزم ، سحر گلم  ، سارای مهربونم ، مهای عزیزم  ، پریسا یادگار جونم و همه ی دوستای عزیزی که اس ام اسی و تلفنی و ای.میلی لطف کردن و بهم تبریک گفتن . از همه تون ممنونم واقعاً .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۳/۱٦
تگ ها :

ماجرای اهدای خونِ من !

تقریباً یه سال و نیم پیش اینا بود که توو شرکت کلی تبلیغ کردن که اهدای خون اهدای زندگی و اینا . منم این تبلیغا رو روو در و دیوار دیدم و متحول شدم ، گفتم برم خون بدم شاید یه کمکِ‌ کوچیکی بشه برا کسایی که احتیاج دارن یا شاید یه روزی خودمم احتیاج داشته باشم . خلاصه  جرقه ی ماجرا این جوری زده شد :

صبح حدودِ ساعت ٩.٢٠ رفتم طبقه ی هشتم . یه صف طولانی بود که اکثراً هم مردا تووش بودن . منم رفتم خیلی شیک وایسادم و نوبتم شد رفتم توو اطاق که دکتر یه چکاپِ اولیه بکنه . خانوم بود دکتره . ازم پرسید کم خونی داری ؟ گفتم آره یه کمی  . توو چشامو معاینه کرد و گفت مشکلی نیست برو توو اطاقِ کناری . بهمم دو تا قرصِ‌ آهن داد که بعد از خون دادن بخورم .

 وقتی رفتم توو اطاق کناری سکته ناقصه رو زدم . من فکر کرده بودم این اهدای خون ، منظورشون همین خوناس که توو آزمایشگاه میدیم قَده یه سرنگِ متوسطه . اونجا دیدم که نـــــــــه ! یه  کیسه س ( نمیدونم نیم کیلوییه چیه ) توو اونا خون میگیرن . اما به رووم نیاوردم رفتم و نشستم روو تخت و خانومه اومد و شروع بکار کرد . مدیونی الان فکر کنی ترسیده بودما . فقط از خانومه پرسیدم ببخشید دوستِ عزیز این سوزنش چرا اینقده کلفته . ایشون گفتن : اینجوری زمان خون دادن کمتر میشه . منم خنثی بودم اون لحظه .

 خلاصه خانومه یه 5 دقیقه ای داشت دنبال رگ دستم میگشت ، گفت رگتو پیدا نمیکنم . گفتم: همیشه همین جوریه . رگم دیر پیدا میشه . میخواین دیگه وقتتونو نگیرم زحمتو کم کنم. انگار رگه سر لجبازی داره . خانومه گفت : آهان آهان پیداش کردم . گفتم : خیلی مچکررم از تلاش شما دوستِ گرامی .

دیگه سوزنو رو کرد توو رگمو یه چسبم زد رووش و  گفت دراز بکش . منم دراز کشیدم و اون رفت بیرون . یه هفت هشت دقیقه ای گذشت من احساس کردم سرم داره گیج میره ، اما هی به خودم گفتم محکم باش دختر . محکم باش :دی  اینا و گذشت و یه خانومه دیگه اومد یه سری بهمون بزنه . بهم گفت خوبی ؟ گفتم یه کم سرم داره گیج میره . یهویی پرید سراغ دستمو و هی سوزنو این ور اون ور کرد . یه نگاهی به دستم انداختم و دیدم اوه ! چه خون مردگی شده رگه . گفتم خانووم چی شده به من بگو من طاقتشو دارم :دی . جوابمو نداد . گفت آقای دکتر بیاین ایشون n.t شدن . با خودم گفتم  اوه اوه دیگه n.t شدم . لابد مُردم .  این خانومه اینجوری داره میگه که من هول نکنم یه وقت . گفتم خانوم، ایشون n.t شدن یعنی چی ؟ یعنی از دست رفتن ؟  گفت : نه . یعنی مراحل خون گیری نیمه تموم مونده . گفتم : آهان . خندید . آقا دکتره اومد و ما رو چک کرد و  خانومه یه کم آب پاشید توو صورتم . آقاهه گفت کی سوزن و وصل کرده گفتم نمیدونم یکی از اون خانوما بودن . ( توو دلم یه فحشِ  به اون خانومه دادم . خوب کردم ) اقاهه به اون یکی خانومه گفت : سوزنو اصلاً توو رگ نکردن خانومه فلانی . فقط به رگ آسیب رسوندن . خون داشته همین جوری لخته میشده . گفتم : اقا قربونت اینو بِکن از دستم من برم االان کلی کار دارم .ای بابا . بی ادبا . جووون ِ مردمو دارین به کشتن میدین . ( این سه چار تاری آخری رو توو دلم گفتم )  سوزنو یواش کشید و روش پنبه گذاشت و چسب زد و بهم آبمیوه داد گفت بخور . منم نشستم لبه ی تخت و پاهامو آویزوون کردم و آبمیوه مو خوردم . دکتره بهم گفت : کی گفته اصلا تو خون بدی ؟ گفتم اون همکارتون چکم کرد گفت مشکلی نیس . آقاهه گفت : شما تا آخره عمرت از اینکارا نکن . خب ؟ یکی میخواد به خودت خون بده . منم توو دلم بهش زبون درازی کردم . گفت : یه کم دراز بکش حالت که بهتر شد بعداً برو . اومدم بگم دکتر برو دکتر . گفتم نه خوبیت نداره :دی  . حالم که یه کم بهتر شد پا شدم اومدم سرِ کارم .

 

 

x  وقتی دراز کشیده بودم تا بهتر شم ، همون خانومه که رگمو ترکونده بود اومد بالا سرمو گفت : تو رو خدا شرمنده ها . به این سوزنا وارد نبودم . گفتم اشکالی نداره مهم نیس . اما واقعاً دلم میخواس بگم بیا جلو لپتو  بکشم کلی امروز ما رو سوژه کردی اینجا .

 

 

x وقتی اومدم پشتِ میزم تا عصری توهمِ از کار افتادگی زده بودم . اصلاً اون دستمو حرکت نمیدادم . فقط با اون یکی دستم کار میکردم .

 

x یه کم که خوب شدم . با اون دست سالمم زنگ زدم خونه مون . مامانم برداشت گوشی رو . گفتم : سلام . مامان من n.t شدم امروز . اصلاً میدونی n.t چیه ؟ مامانم گفت چی شده و اینا منم جریانو واسش تعریف کردم و کلی منو دعوا کرد که تو مگه جون داری که بتونی خون بدی و از این حرفا . گفتم این که خوب بود فردا میخوام برم واسه اهداء کلیه . ( بس که من قوی استم ) مامانمم کلی خندید و آشتی کرد باهام .  

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۳/۱٢
تگ ها :

من آمده ام دینگ دینگ من آمده ام .

من اومدم . مرسی از کامنتای خوبتون . واقعاً مرسی که به یادم بودین . اول صبح که کامنتا رو چک کردم کلی خوشحال شدم از اینکه اینهمه دوست دارم که به یادم هستن . راستش این چند روزه دردِ چشمام اذیتم میکرد و نمیتونستم به مانیتور زل بزنم . پریسا در جریان بود تلفنی و اس ام اسی ،ازش ممنونم که به دوستامم اطلاع رسانی کرد تا نگران نشن .

خلاصه الان اومدم با همتی مضاعف و شما رو به خوندنِ پستِ بالایی دعوت میکنم .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۳/۱٢
تگ ها :

رابطه های صورتی

یه سری آدم هایی توی زندگی همه ی ما هستند که هیچ وقت از خاطرمون پاک نمیشن . جنسیتشون مهم نیست ، حتی نوعِ رابطه هم ملاک نیست برامون . مهم اینه که یادِ اون آدمها بعد از چندین سال بازم با ماس . حتی اگه زخمی زدن ، نا رفیقی کردن ، باز هم دلمون نمیخواد که نبخشیمشون . باز هم یه جای خوبی گوشه ی ذهنمون دارن . با یه حرمتی به کلِ رابطه نگاه  میکنیم . من اسمشو میذارم رابطه های صورتی . چون همیشه سعی میکنیم نیمه ی پرش رو ببینیم ، چون اگه یاد بدی هاش می افتیم بازم سعی میکنیم با خوبی ها بپوشونیمش. اینا رابطه هایی هستن که هر چقدر هم شبیه یه قهوه ی تلخ باشن بازم سعی میکنیم با شِکر خاطرات شیرینش کنیم .

 

   

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۳/٥
تگ ها :

یلداترین شبِ تاریخ

اگر تمامِ خوشی های دنیا را هم داشته باشی . اگر پر بشوی از تمامِ زیبایی ها .... اگر هزار تا حسِ خوب داشته باشی . اما همیشه حسرت ِ یک گفتگوی آخره شبی با یک نفر روی دلت باشد ، همیشه دلت برای درد و دل کردن لک بزند .... آن وقت یک جای کار می لنگد .  همیشه ی همیشه خلا داری . همیشه ته ته های قلبت می سوزد که خیلی ها آن یک نفر را دارند برای دردِ دل ، برای نصیحت شنیدن ، برای خوشی کردن اما تو نداری اش . داشتن که چرا ! داری . ناشکری که نباید بکنی دختر ! اما روزهاست که نه درددلی هست و نه پچ پچِ دو نفره ای . به خودت که نگاه میکنی میبینی همه ی وجودت نیاز است و نیاز . نــــــــــــــیاز !!!

 

ادامه مطلب   
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۳/٢
تگ ها :

نمایشگاه کتاب با تاخیر !

جمعه ٢۴ اردیبهشت با همه چی دوون رفتیم نمایشگاهِ کتاب ، نتیجه شد " اینا " .

x جالب بود . امسال توو نمایشگاه ، شعبه آیس پکی راه انداخته بودن . اما فقط آیس پکِ شکلات داشت. ما هم مجبور شدیم آب انبه و رانیِ هلو بخوریم !

X بازم کتابِ صد سال تنهاییِ مارکز رو پیدا نکردم . 

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۳/٢
تگ ها :