هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

چــــــــــــ4ـــــــــار فصل

بـــــهار رو دوست دارم بخاطره چاغاله بادوم ، گوجه سبز ، هوای خوبش ، تعطیلاتش ، دید و بازدیدِ نوروز ، عیدی گرفتن و رگبارای وقت و بی وقتِ بهاری  .

تابستون رو دوست دارم بخاطره شلیل ، گیلاس ، آلبالو و همه ی میوه های تابستونی ، استخر و آفتاب ، بلال ، مسافرت ، روزای بلند ، خوابیدن سرِ ظهرِ تابستون ( این آخری در حدِ یه آرزوئه البته ! )

پائیز رو دوست دارم بخاطره بارون ،کلم بروکلی ،  ذرت مکزیکی ، برگای رنگ و وارنگِ درختا ،‌ پیاده روی توو هوای خوبش و دوباره کلم بروکلی .

زمستون رو دوست دارم بخاطرِ زل زدن به برفا از پشت پنجره ، آدم برفی ساختن ، شال گردنای رنگ و وارنگ ، وقتی همه جا سرده سرده توو خونه باشم با لباسِ گرم و نسکافه و دوسش دارم بخاطرِ خونه تکونیِ آخر سال و نزدیک شدن به عید .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/۳٠
تگ ها :

گذشته ی گیلاسی

امروز بعد از ناهار با همکار "م" میوه های قرمز میخوردیم  . _ توصیه  ی دکتر پوست مبنی بر استفاده از میوه های قرمز رنگ ما رو به شدت به این نوع میوه ها معتاده کرده _ اینو گفتم ، که بگم توی این میوه های قرمز گیلاس هم بود و همین گیلاسِ ساده منو برد به بچگیم . به روزایی که توی حیاط خونه ی مامان بزرگم کلی بازی میکردیم و زیر سایه ی درخت گیلاس می نشستیم و خاطره تعریف میکردیم . روزایی که بزرگترین دغدغه ی زندگی مون اسباب بازی ها و دوستامون بود . توو حیاطِ کوچیک خونه مامان بزرگم بغیر از درخت گیلاس ، یه درخت انجیر و یه درخت توت سیاه هم بود . همیشه با بچه ها درختِ توتُ تکون میدادیم ، توتا میریخت پائین و ما اونارو میشُستیم و میخوردیم .یه وقتایی با همون توتا صورتمونو مثلاً خونی میکردیم و همدیگه رو میترسوندیم . این روزا کمتر همدیگه رو میبینیم . چون حالا دیگه بزرگترین دغدغه مون اسباب بازیامون نیس ! حالا هزار تا چیزِ کوچیک و بزرگ جایگزینِ اونا شده ، اما با خودم فکر میکنم خوبه که با همه ی این مشغله ها ، بازم یه وقتی توو برنامه مون واسه دور هم بودن بذاریم .من شخصاً به معجزه ی لحظه های خوبی که با دوستام میگذرونم اعتقاد دارم . خلاصه این گیلاسِ بعدِ ناهار امروز منو دلتنگِ خیلی چیزا کرد ! ( البته دلتنگی از نوعِ شیرینش )  دلتنگِ بچگی هام . دوستیام . بازیام . دلتنگِ مادربزرگم ... و حتـــــــی دلتنگِ مامانم . امروز که برم خونه ، قبل از هر کاری میرم سراغِ آلبومای بچگیم . بنظرم ، بد نیست یه وقتایی خودمونو پرت کنیم توو گذشته های خوبمون !   

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٤/٢٧
تگ ها :

پیش بینی به روش اختاپوس !

از طرف مهدی به یک بازی وبلاگی دعوت شدم . باید 10 سالِ آینده ی چند تا از دوستام رو پیش بینی کنم .

پریسا ادیسه : ارتقاء شغلی گرفته و داره توی یه سمتِ بالاتر کار میکنه . به جز گربه ی خونگیش یه سگِ خوشگل هم داره . 1300 تا پازل ساخته و داره از زندگیش لذت میبره .

"مستر افشین" : یک دوست دخترِ خوشگل ( و به قولِ خودش سبز اندیش ) داره که کم کم رابطه ش داره باهاش جدی میشه . همچنان وبلاگش رو هک میکنن و افشین مدام در حال کوچ کردنه . 

"مهدی" : گیتار الکتریکشو با پشتکار دنبال کرده و یه بند تشکیل داده و توش کلی هم موفقه ! درسش تموم شده و یه شغلِ مرتبط با رشته ش داره . زندگی ِ عاطفیش شکل گرفته و خیلی هم ازش راضیه .

"الهام" : ازدواج کرده و احتمالاً یه دختر خوشگل هم داره . هم چنان وبلاگ نویسی میکنه . اما چون سر گرمِ زندگی و کارشه کمتر میاد دوره همی هامون .

"سارا" : با آقای همسر رفتن توی خونه ی خودشون زندگی میکنن . یه دونه بچه هم دارن . هنوزم وقتی جام جهانی میشه ، آقای همسر فوتبال نگاه میکنه و سارا واسه ی بچه ی خوشگلشون کتاب میخونه و سرگرمش میکنه .

همکار " م " : تا اون موقه "ط" دبستانی شده . همکار "م" مثه همیشه یه مامانِ مهربون و روشن فکره . همچنان مصمم و با اراده س و هر چیزی رو که بخواد بدست میاره . محکمه ، امید داره . و هنوز هم داریم با هم توی همین شرکت کار میکنیم و در کنارش همون کارِ مشترکی رو که آرزوشو داشتیم رو شروع کردیم و تووش کلی هم موفق شدیم .

"دافی نگار" : تا اون موقع دیگه ایران نیست احتمالاً . یه جایی دنج توی پاریس داره برای خودش زندگی مینه . دافــــــ.تر شده . ازدواج نکرده و در شرفش هم نیست ! یه دوست پسر داره و از زندگیش راضیه .

"پریسا یادگار" : برای سگش جینو یه زن گرفته . هنوزم میره پارک پردیسان پیاده روی . یه موقه هایی میاد استخر و منو در حالی که دارم  آفتاب میگیرم غافلگیر میکنه  ! تووی شرکت پیشرفت کرده و بچه هم داره احتمالاً .

 

x هر وبلاگ نویسی که دوست داره توی این بازی شرکت کنه   ، از طرفِ من دعوته .

 

x  عنوانِ این پست از وبلاگِ مهدی به سرقت رفته .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/٢۳
تگ ها :

برو کنار نفتی نشی

قبل ترها بابا یک سری کتاب برای ما بچه ها خریده بود در مورد نفت و جزئیات آن ( فکر میکنم برای گروه سنی الف یا ب بود ، شاید ! ) شخصیت اصلی کتاب دایناسوری بود به اسم " داینا " که با خانواده ش اتفاقاتِ کتاب را رقم میزد . در عالم کودکی خواندیم و چیزی هم دستگیرمان نشد . جز اینکه نفت چگونه استخراج میشود و یا اینکه از نفت چه چیزاهایی تولید میشود !  ( کلاً عکسهای دایناسورهای ِ کمی احمقِ آن کتاب را بیشتر دوست داشتیم تا موضوعش ) به هر حال بچه بودیم دیگر .

این روزها در حالِ خواندن کتاب " ره صد ساله " هستم . کتابی درباره ی تاریخ صد ساله ی کشف و پاگیریِ صنعت نفت در ایران . این کتاب بر خلاف موضوع کمی پیچیده اش ، متن بسیار روان و ساده ای دارد و هرچه بیشتر میخوانم بیشتر شیفته اش میشوم . اگر خواندم و نتیجه خوب بود ، خواندنش را به شما هم توصیه میکنم . 

X این سبک نوشتن هم اِفه ای دارد برای خودش !!  ما همین طور تند تند این شکلی مینویسیم ، شما اگر دوستش نداشتید یک یادآوری بفرمائید تا روحیه ی دموکراسی ، ما را برگرداند به حالتِ قبل ! به همان یک فقره هانیه ی خردادی !

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/۱٦
تگ ها :

کیف دستی های من

گاهی وقتها دوستانم از من میپرسند که چرا همیشه کیف دستی هام بزرگتر از حد معمول هستند . بعضی ها هم اصولاً عادت دارند به من بفهمانند اینها کیف نیست ، بیشتر شبیه ساک ورزشی ست ! اما شاید نمیدانند که جمع کردنِ همه ی وسائلِ ضروری و غیر ضروری در یک کیف چه لذتی دارد . عاشقِ این هستم که از یادداشتهای چسبی و دفترچه یادداشت کوچکم گرفته تا کیف ِ لوازم آرایش و کِرِم و دسته کلید های شرکت و خانه ،  همه را یکجا جمع کنم . کتابهای کوچک در کیفم داشته باشم . دستمال مرطوب و بسته ی دستمال کاغذی ام هم جای مخصوص به خودش را داشته باشد . حتی الان که نزدیکِ کنکور کارشناسی ست بتوانم جزوه هایم را درون همان کیف بگذارم . بماند که کیفِ پولم ، موبایلم ، عینکم ، عطرم ، فلش مموریم هم قطعاً برای خودشان جایی خواهند داشت . آنقدر که براحتی نفس هم بکشند و عینِ خیالشان هم نباشد که جایشان تنگ است و هی مجبورند بهم بچسبند . انصاف هم خوب چیزیست ! حتی در موردِ اشیاء . شما را هم با دوستانتان در یک جای تنگ بندازند نفستان میگیرد دیگر !

این سبکِ زندگی من است . خودم را هم بکشم نمیتوانم وسائلم را محدود و مختصر کنم . اصولاً از همراه داشتنِ ضروریات و ملزومات لذت میبرم . اگر سفر هم بروم ، قطعاً یک چمدان اضافه تر همراهِ خودم میبرم ، که نکند چیزی از قلم افتاده باشد و سفر به من خوش نگذرد !!

 

x ممنون که در نقد وبلاگی شرکت کردید . گرچه همش لطف بود اما چند تا موردِ جالب برام پیش اومد که احتمالاً در پستِ بعدی راجع بهش مینویسم .

 

x در راستای کامنتهای بعضی از شما در پستِ ‌قبل به نتیجه رسیدم فضای وبلاگ کمی دلگیر است . ما هم که تنوع لازم ! این شد که از قالب وبلاگ شروع کردیم تنوعمان را ! که بگوییم  اینجا دموکراسی هست ، آن هم در روز روشن !

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٤/۱۳
تگ ها :