هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

طعمِ تلخِ حقیقت

... واینروزها ما شما را داریم ، اما انگار که نداریم .

ما دلمان خیلی هوای حرف زدن با شما را میکند .

ما دلمان میخواهد از روزانه هایمان با شما بگوییم .

سالهاست که درددل نکرده ایم با شما . مبادا که خاطرتان مکدر گردد .

روزهای زیادی ست که روزانه هایمان را بلند بلند تعریف میکنیم و عکس العملی از شما نمیبینیم .

ما دلمان خیلی میخواهد که شما همه جا با ما باشید .

که ما را حمایت کنید .

که سنگِ صبور باشید .

که ما از آرزوهایمان برایتان بگوییم .

که به ما تجربه بدهید . که ما اینقدر تجربه نکنیم ...

که لبخندهایمان الکی نباشد .

که ما اینهمه تنها نباشیم.

که دیدنِ آدمها ما را به حسرت نکشاند .

یکی طلبتان ... ما در بهترین سالهای عمرمان شما را داریم ، اما انگار که نداریم .

 

x چه اشکالی دارد . بگذار یک پُست گاهی { کمی } تلـــخ باشد .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٢۸
تگ ها :

برای خدایی که در این نزدیکیست

ممنونم از اینکه زیاد منتظرم نمیذاری.

ممنونم که صدامو میشنوی و دلت نمیخواد توو استرس باشم .

ممنونم بخاطر ِ روزایی که من همش غُر میزنم و تو صبوری میکنی .

ممنونم که همیشه هوامو داری .

ممنونم بابتِ معجزه هایی که وقت و بی وقت برام میفرستی .

ممنونم بخاطر ِ همه ی حسای خوبی که بهم دادی .

ممنونم که هزار تــــــــــا نعمت بهم دادی مثلِ دیدن .

ممنونم بابتِ وقتایی که کم میارم  و تو بهم امید میدی . غیر منتظره !

ممنونم بخاطرِ سلامتیم.

ممنونم بخاطر ِ همه ی چیزایی که دارم ... و همه ی چیزایی که ندارم ..

ممنونم که رفیق ِ نیمه راه نیستی .

ممنونم از همه ی نشونه هایی که برام میفرستی .

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٥
تگ ها :

هنر ِ ترک کردن

همه ما وقتی درگیر بوده ایم شاید. درگیر خواسته ای که از دست رفته و در دل مانده. همه ما مزه گسش را همیشه در ذهنمان داریم: چیزی را که می خواستی دیگر نداری و نمی توانی باور کنی. نمی خواهی و نمی توانی.

ترک کردن و ترک شدن شاید وحشتناک ترین اتفاق دنیاست. اما وحشتناک تر از آن وقتی است که درد ترک کردن را کشیده ای و هنوز ترک نکرده ای، هنوز ترک نشده ای. از وقتی می گویم که دیگر مهم نیست چرا و چگونه و چطور رسیده به این سر بزنگاه. از وقتی می گویم که آوار ترک کردن و ترک شدن بر سرت می ریزد و باید بتوانی یا زیر آوار نمانی یا از زیر آوار سر بر آوری. از زنده ماندن و زندگی بعد ترک کردن می گویم.

مسخره است برای آدم خرد و خسته و خورده به بن بست نسخه نوشتن. این هم نسخه نیست. یک روایت است که شاید جایی به درد کسی بخورد، حتی خودم و همین بس است شاید. اگر وقت ترک کردن است یا ترک شدن یادت باشد فقط یک اشتباه را نباید مرتکب شد، این که چشمت و دلت با هم بروند و بی هم نمانند.

وقتی می رسی به لحظه پایان، بلند شو، چشمت را بردار از خواسته ات، دلت را هم. و با خودت قرار بگذار که تقسیم شوی به پیش و پس از آن. اگر پایت بلرزد برای یک لحظه برگشتن، برای دوباره نگاه کردن، برای یک نفس بیشتر از هوایی که پریده و بریده، همان جا بدان باخته ای و ترک شده ای و ترک نکرده ای. ترک کردنی که بیش از یک لحظه طول می کشد ترک کردن نیست. آغاز ترک خوردن است. اگر کسی جایت گذاشته تو جا نمان. اگر بمانی به امید معجزه دیگر مانده ای. ماندن یعنی گندیدن. حتی اگر اهل ترک کردن نیستی اهل ترک شدن هم نباش. چشم و دل و دستت را با هم ببر از جایی که لیاقتت را ندارد.

چیزی را جا نگذار. ترک کردن طوفان کاملی است که باید فقط یک لحظه طول بکشد. بیشتر از آن را فقط می شود گفت خودزنی. ترک کردن وحشتناک ترین هنر دنیاست در این دنیای وحشتناک. اما نه وحشتناک تر از ترک شدن و ترک نکردن. دنیا همیشه برای تو بیش از یک قصه دارد برای گفتن. هیچ وقت گوش هایت را نبند از قصه نو شنیدن.

فرق فهمیدن و نفهمیدن این چند خط، فرق باختن یک عمر است به جرم یک رابطه با ماندن و بودن بعد یک فاجعه. امیدوارم هیچ کس این چند خط را لازم نباشد بفهمد.

 

منبع : ماهِ هفت شب  _ بهاره رهنما

نویسنده : فرجام

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٧/۱۸
تگ ها :

funny day

نشستم توو اطاقم دارم کارامو انجام میدم . از وقتی که میزمو عوض کردمو اومدم کنارِ پنجره حس ِ خوبتری دارم . میتونم مدام بیرونُ نگاه کنم . فضای روبروم تا چشم کار میکنه کوهه . البته پشتِ تمومِ ساختمونای بلند ، اما بازم دیدنش خیلی خوبه . به آدم انرژی میده . خانوم منشی مون از بیرون اطاق ، موزیک گذاشته و حالا من میتونم راحت صداشو بشنوم . اینکه صدای تق تق دکمه های کیبورد و ماشین حسابم با صدای موزیک قاطی میشه ، اینکه هی وسطِ کار چایی مو با شکلات میخورم تا فکرم آزاد شه ، اینکه دارم توو ذهنم برنامه ریزی میکنم واسه اخره هفته م ، اینکه چشمم می افته به لیوان ماگِ نستله م که همکار" میم "بهم هدیه داده و من پرش کردم  از خودکارای رنگی رنگی ، همه ی اینا یه انرژی خوبی تووشه و حسِ خوب بهم میده . بنظرم همین ریز ریزا میتونه آدمو واسه کل ِ روز با انرژی و سرحال کنه . به همین راحتی ..

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٤
تگ ها :

یه پستِ اشتها برانگیز

بستنی طالبی رویای میهن به شدت مزه ی آیس پک میده . بخصوص اگه خودتون تیکه های موز با اسمارتیز بریزین تووش .

 لواشکُ لوله کنین بذارین توو ربِ انار چند ساعت بمونه بعد مزه شو امتحان کنین .

توو سالادِ فصل تون سس نریزین ، بجاش یه عالمه آبلیموی تازه و روغن زیتون بریزین و پُرش کنین از گل کلم و کلم بروکلی و ذرت .

کیک فوری که درست میکنین ، با شکلات صبحانه امتحانش کنین .

کباب دیگی رو با حلقه های فراوون ِ پیاز و گوجه فرنگی و لیمو ترش بخورین .

سیب زمینی سرخ کرده رو با سس سفید و قرمز و نمک و فلفل تِست کنین .

سالاد میوه ی پر نمکُ فراموش نکنین .

رو نون تست ِ تون کره ی حیوونی کاله بمالین و یه کم پنیر ، بذارینش توو ساندویچ ساز تا مزه ش عالی تر بشه .

بال کبابیُ آبلیمویی کنین و با یه عالمه پیاز سرخش کنین .

بستنی وانیلیِ ساده تونو با سس شکلات بخورین .

... و در هر شرایطی ، گوجه فرنگی کووچوولوو ، قارچ ،  ذرت ، جعفری ، کلم بروکلی و لیمو ترشُ از برنامه ی غذایی توون حذف نکنین .  

 

 

x میدونم . میدونم ! این پست کامِلن سلیقه ای بود .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٧/۱۱
تگ ها :

یه وقتایی ...

وقتی موبایلمو خاموش میکنم و قائمش میکنم زیر ِ بالشتم .

وقتی دلم میخواد تند تند شکلاتای تیره ی تلخ بخورم با چاییم .

وقتی تصمیم میگیرم حتماً آخره هفته برم یه فیلم ببینم یا یه خریدِ کوچولو کنم .

وقتی توو خیابون روو همه ی آدما دقیق تر میشم .

وقتی دلم هوای قدم زدن توو پارک قیطریه رو میکنه .

وقتی یادم میره عکسا رو برا دوستم بیارم .

وقتی صبح توو شرکت فقط دلم موزیک میخواد اونم از نوعِ آرومش .

وقتی یه رابطه هایی رو خواسته و ناخواسته محدود میکنم .

وقتی ای-میل هامو نمی خونم .

وقتی کوله مو پر میکنم از چیزایی که بهشون نیاز ندارم .

 

اون وقته که مطمئن میشم دخترا هم " غـــــار ِ تنهایی " دارن ، که گاهی وقتا ترجیح میدن یه مدتی بخزن تووش و جُم نخورن .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٧
تگ ها :

gift

همون موقع هایی که داشتم کتاب زوربای یونای رو میخوندم و همین طور صفحه های کاهی شو ورق میزدم به این فکر افتادم که یه دفترِ خوشگل با ورقای کاهی بخرم و هر جا توو اینترنت یا توو کتابا جمله های کووچوولوی قشنگ میبینم بنویسمش اون تو . دو سه روز بعدش یه هدیه ی یهوویی از یه دوست گرفتم . باورم نمی شد ، همون دفتر کاهی بود با شکل و شمایلِ سنتی با یه دونه  کوزه ی بنفش ِ تزئینی کوچوولوو که گذاشتمش توو کتابخونه م.  خیلی دوسشون داشتم . فکر کنم یکی از شادیای زندگی همین هدیه های یهوویی و غیرمنتظره س . اونم از طرف ِ دوستی که تازه پیداش کردی و کلی هم دوسش داری . دفتر کاهی مو گذاشتم توو شرکت و هر وقت جمله ی خوبی میبینم تووش مینویسم و تاریخ و ساعت میزنم . یه روزی که کامل بشه چیزِ جالبی از آب درمیاد . این کار می تونه هزار تا حسِ خوب و نوستالژیک به آدم بده ...

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٧/٤
تگ ها :