هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

هانیه ، یک عدد جیگر پز !

جاتون خالی من و همه چی دوون چند وقت پیش رفته بودیم جیگر بخوریم. همیشه به این آقاهه میگیم جیگرارو کاملن بسوزون که اصلن خون نداشته باشه . دیگه خودش میدونه بیچاره . تا ما رو دید گفت مال ِ شما سوخته باشه دیگه ؟؟! بعد دوون دوون رفت بیرون و جیگرامونو گذاشت روو آتیش . ( آخه منقلش و اینا رو میذاره بیرون ِ مغازه ) خلاصه یه چند دقیقه بعد اومد و جیگرا رو تپوند رو میز ِ ما و رفت . آقا خونی بود که پخش شد اونجا ( آیکونِ جو سازی ) یهوو همه چی دوون گفت اَاَاَ این چقد خون داره . آقا ، اینا اومدن بنده خداها یکی شون نون ِ مونو عوض کرد . یکی شون سیخا رو برداشت برد دوباره گذاشت روو آتیش منو همه چی دوونم ریز ریز میخندیدیم . چنددقیقه بد دوباره آقاهه جیگرامونو آورد دیدیم بازم آبداره همون جوری . گفتم آقا این که هنوز نسوخته . گفت آخه بهتر از این نمیشه چون تازه س اینجوریه . منم بش گفتم میشه خودم بیام درستش کنم ؟ گفت بیا . سیخا رو برداشتم رفتم بیرون پیشش وایسادم . از آقاهه یاد گرفتم باید چیکار کنم . هی باید این سیخا رو میکوبیدم روو آتیش تا خوب سرخ شه . همین جوری مشغول بودم و آقاهه هم داشت با تعجب و خنده نگام میکرد . یهویی دیدم ماشینا کله هاشونو کج کردن این وری که اِ اینجا رو خانومه جیگرکیه D: دیدم آقاهه داره میخنده . گفتم نگاه کن آقا . همین جوری الان مشتری هاتوون زیاد میشه . گفت خدا خیرت بده زمستونا بد نیست بیای اینجا کمکِ ما کنی . گفتم آره بد نیست ، زمستونا چرا ! هانیه هستم یک عدد چهار فصل ! همیشه میام. دوست دارم جیگرکی شم خب .  خلاصه اینا سرخ شد و من اومدم توو نشستم پیش ِ‌ همه چی دوون . بعد ِ‌ چند دقیقه دلم نون خواست . خیلی شیک به آقاهه گفتم میشه لطفن یه دونه نون بدین ؟ آقاهه گفت اگه اشکالی نداره بیا خودت بردار من دستم جیگریه D: توو دلم به آقاهه گفتم یعنی من مرده ی صمیمیتتم . هیچی دیگه ! پا شدم رفتم پشت پیشخون از اون زیر نون برداشتم اومدم . کلن می لوولیدم واسه خودم توو مغازه . اینا رو نوشتم که بگم اگه یه روزی اومدین دیدین دمِ یه جیگرکی یه دختری وایستاده داره جیگر درست میکنه تعجب نکنین ، اون منم ، هانیه ، جیگرکی ِ کمکی .

 

X آهان ، تازه قارچ سوخاریامونم خودم رفتم سرخ کردما .

X حیف حیف ، حیف که تبلیغ میشه وگرنه میگفتم اسمِ جیگرکیه چی بود .

X چه پست ِ جیگری نوشتم . نه ؟؟!

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۸/۳٠
تگ ها :

زندگی یعنی ...

بعد از چند ساعت کار مداوم گوشیتو چک کنی و ببینی یه عالمه مِسیج داری .

صبح ِ زود از خواب بلند شی و بخوای با عجله حاضر شی بری سرِکارت ، بعد یهویی یادت بیاد که اون روز تعطیله .

توو یه روز برفی و سرد توو خونه ی گرم بشینی و فیلم نگاه کنی .

بری آرایشگاه ، رنگِ موهاتو عوض کنی ، ناخناتو درست کنی یا به موهات یه مدل ِ جدید بدی .

به یه دوست ِ قدیمی فکر کنی و فردای همون روز جایی ببینیش .

آخر ِ شب ِ پاییزی  از حمام بیای بیرون و یه لیوان چای بخوری و بخزی توو رختخواب ِ گرمت.

وقتی داری آفتاب میگیری ، به آهنگ ِ مورد علاقه ت گوش بدی .

یه وقتی که تصمیمِ خرید نداری یه دفه چیزای مورد نیازتو پیدا کنی و بخریشون .

آهنگای آرمین 2afm بذاری توو ماشین و با سرعت برونی .

یه روز تعطیل ببینی تی . وی داره کارتون ِ مورد علاقه تو پخش میکنه .

کنار ساحل بشینی و بلال بخوری .

با دوستات بری یه رستوران ِ‌ چینی و چند تا مزه ی جدیدُ امتحان کنی .

با کسی که دوستش داری بری پیاده روی و ورزش .

هدیه های غیرِ منتظره بگیری .

دوستیای قدیمیتو واسه همیشه حفظ کنی .

یکی رو از صمیم ِ قلب دوست داشته باشی .

صُب ِ یه روز تعطیل بری یه عالمه سبزیجات رنگ و وارنگ بخری تا باهاش یه سالادِ خوشمزه درست کنی .

شبای تعطیل بشینی با خانواده ت یه فیلم ِ کمدی نگاه کنی .

 و ...

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۸/٢۳
تگ ها :

استامینوفن کدئین

امـــروز ، روز دوم ِ سرماخوردگیمه . از اون روزایی که همش استخونات درد میکنن و سر درد داری و دلت میخواد توو خونه ی گرم با لباسای راحتیت ولو شده باشی . من اما الان با چشای کوچولوو شده و بدن درد ِ اساسی شرکتم و دارم کُندکُند کارامو انجام میدم . از صُب تا حالا دور و برمو پر از دستمال کاغذی و دارو و آب پرتقال و پودر ویتامین ث و لیمو ترش کردم .  یه کم کار میکنم یه کم ازین چیز میزا میخورم . اما هنوزم دلم خونمونو میخواد . واقعن توو بهبود ِ سرماخوردگی هیچی نمی تونه به اندازه ی استراحت موثر باشه . الان دلم فقط میخواد برم زود خونه و یه دوش بگیرم ، لباس توو خونه ای بپوشم و وولو شم رو مبل یه فیلم نگاه کنم و اون کمپوت آلوئه ورای ِ * بوگندوی بدمزه رو به اجبار بخورم. یا واسه خودم بخوابم کلن . بعد پاشم یه سوپ ِ داغ بخورم و دوباره بخوابم . اما فعلن که اینجام . اینا همش در حدِ یه آرزوئه . حالا کی جمع و جور کنم و برم برسم خونه معلوم نیست .

 

* یه دفه داشتم شریعتی رو واسه خودم پیاده میرفتم یهوویی با خودم گفتم یه نوشیدنی پالپیه آلوئه ورا بخرم بخورم کلی سالم و سلامت بشم . بدو بدو رفتم توو فروشگاهه و یکی خریدم اومدم بیرون . آقـــــــــــــا اولین جرعه شو که خوردم پشیمون شدم اینقد که بدمزه بود . یعنی آلوئه ورا دوس ندارم اصلن . اما اون دیگه بدترین مزه ش بود . چـــــــیه ؟ فِک میکنین همونجا پرتابش کردم توو سطل آشغالی ؟ نخیرم کاملن اشتباه کردین . دیدم ٨٠٠ تومن پول دادم واسش D: هرجوری بود با بدبختی خوردمش و  بالاخره تمومش کردم . [ بلـــه هانیه ای هستم  مستحکم و مقاوم در حدِ لیگ برتر  ]

 

X  عنوانِ پست ، تلقینی بود . مثلن الان من خوب شدم .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٧
تگ ها :

چشمها را باید شست ..

 

همیشه در زندگی ، فضایی  [  هر چند کوچک  ] برای لذت بردن هست . 

آبان ماه ١٣٨٩ . عصر ِیک روز ِ بارانی .  جنوبی ترین نقطه ی شـــهر .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٢
تگ ها :

قارچ خور !

 { به بهانه ی اینکه ذهنمان یاری نمیکند مطلب بنویسیم ... }

یکی از بزرگترین لذتهای زندگی ِ من بازی "قارچ خور " * بوده و هست البته  . قبلنا که زیاد بازی میکردم کلاً عشقم این بود که تند تند برم قارچ بخورم گنده شم . بعد گُل بخورم تیردار شم . اما همیشه جای اینکه با تیرم شلیک کنم به اون دشمن کوچولوا ، ترجیح میدادم همونجوری دو پایی بپرم رووشون له بشن .کُلیم ذوق میکردم از این کارم .  

* mario  . یک مردِ بسیار کوچیک و ریز و میزه ی سیبیلو .

 

x "اینم"  عکس ِ دفتر و کوزه ی تزئینی که قبلن ازش نوشتم و گفتم یکی از دوستام بهم هدیه داده .

 

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۸/٩
تگ ها :

لحظه به لحظه

همین الان داره تند و تند بارون میاد  . سرم گرمِ کار بود ، یهوویی از صدای برخوردِ بارون به شیشه فهمیدم داره بارون میاد . پا شدم پنجره رو باز کردم ، باد شدید بود نزدیک بود همه ی ورقامو پخش و پلا کنه . منصرف شدم . پنجره رو بستم و از همون پشت وایسادم بارونُ نگاه کردم . این پستُ که بنویسم و منتشرش کنم روو وبلاگم باید یه لیستِ خرید بنویسم و برم خرید کنم واسه خونه مون . بعدشم توو خونه کلی کار هست که از صُب دارم واسه خودم برنامه ریزی میکنم که چطوری انجام بدمشون که قبلِ اینکه همه چی دوون و بابا بیان خونه همه چی مرتب شده باشه . واسه شب هم که برنامه ی قلبِ یخی بینوون داریم  . فردا هم دو سه تا کار دارم که صُب باید برم دنبالشون . دیگه اینکه الان هوا خیلی صاف و تمیز شده و جون میده واسه پیاده روی  . من برم دیگه کم کم تا دیرم نشده .

 X خوب شد بارون اومد . تازه شدیم .

 

پیشنهادِ نیم پوندی : { این.جــــا }

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/٥
تگ ها :

امـــــــــروز ِ من !

صُب که از خواب بیدار شدم رگِ خردادیم گل کرده بود . دلم تنوع میخواست شدید . یه کم توو خونه چرخیدم . کیفِ شرکتمو عوض کردم ، به جاش کوله مو برداشتم و پرش کردم. با یه دونه کتاب و یه تقویم روزانه نویسی . موزیک پلیِر ِ همه چی دوون . کیف لوازم آرایشم . بطری آب معدنی . کارت ساعت زنی و موبایلم . شارژرم . کلیدام و این چیزا . بعدشم صُبحانه نخورده راه افتادم سمت شرکت . توو راه همش موسیقی گوش دادم . وسطای راه به خودم دقت کردم دیدم بیشتر از اینکه شبیه آدمایی باشم که دارن میرن سر ِ کار ، شبیه دانشجوهاییم که ساعت اول کلاس ندارن و دارن خوشحال و خندون با دلِ دلا میرن دانشگاه ! بعد یهوویی احساس کردم که چقد دوباره دلم واسه دانشگاه تنگ شده . چقد دلم میخواد برم توو اون صفِ طولانیه سرویس وایسم تا نوبتم شه و سوار شم . چقد دلم واسه کلاسای تخصصی مون تنگ شده . دلم حتی واسه استرسای روزای امتحان هم تنگ شده ...

 این همه دلتنگی نتیجه ی تحولاتِ صُب بود . اینروزا که همه چی دوون میره دانشگاه من بیشتر دلم هوای روزای دانشجویی مو کرده . حالام نتیجه ی همه ی اینا این شد که تصمیم گرفتم دوباره برم کتابخونه ی قیطریه ثبت نام کنم تا وقتایی که بیکارم برم اونجا و جزوه های کاری مو بخونم . این طوری حداقل خاطره ی دانشجویی رو واسه خودم زنده میکنم .

به هر حال امروز مثبت بود . یک عالمه نوستالژی بود برا خودش !!!

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۸/٢
تگ ها :