هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

xxx

عجله نکنید ! این یک پُست ِ xxx.ـــی نیست . چون ( x ) ایکساش زیاد بود، عنوانش اون جوری شد . لطفن خونسرد باشید .

x شما نمیدونین وقتی یه تیکه لواشک ِ ترش توو کشوهای میزم گم میشه و هر چی میگردم نمیتونم پیداش کنم ، چه حسِ بدیه . یعنی کلافه میشم اساسی . الان گم شده لواشکم .

x خوابمم میاد ، بعد فکر کن الان باید برم یه کمی خرید کنم  واسه شب . یعنی خواب و اینا تعطیل امروز .

x حالا فکر کن چند روز پیشا رفتم تجریش دو تا دستبند هنری ِ جیگیلی خریدم . دونه ای دو تومن . خودم خیلی دوسشون دارم . دیشب داداشم دیده . میگه : اَ اینا رو کی خریدی . چند خریدی ؟ میگم دونه ای دو تومن از فلان جا . حالا نیشمم باز که مثلن کِیف کن چقد ارزون خریدم . برگشته میگه : دونه ای 250 بیشتر نمی ارزه !

x پیرو اون بندِ بالایی من میخواستم همین جا قربون ِ داداش ِ خوشگل ِ خوش تیپم برم که اینقده توو محرم زحمت کشید و هِی توو چادر شربت داد و هر شب خسته ی خسته من و همه چی دوونُ نصف ِ شبی از هئیت میرسوند خونه .  

x امروز صُب گُر گرفته بودم . یه لا مانتو پوشیدم اومدم شرکت . حالا الان موقع رفتن یخ کردم . موندم چه جوری از در برم بیرون توو این سرما .

x حالا گم شدن ِ لواشک من  و آلودگی ِ هوا و طرح عزیز و شیک ِ هدفمند سازی ِ یارانه ها رو ولش کن . زیـــــــــتون بزن .

 

یلداتون مبارک ..

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/۳٠
تگ ها :

old friend

هفته ی پیش با دوستی صحبت میکردم . یک دوستِ مدرسه ای ِ تقریباً قدیمی و چندین ساله . گفتم : نمیدانم چرا آدمها از چشمم که بیفتند دیگر افتاده اند . زمین و زمان هم که بهم بپیچد نگاهم مثبت نمیشود که نمیشود . دوست باید واقعن دوست باشد ، یدک کشیدنِ اسم دوست که کاری ندارد . من میتوانم همین الان با تمامِ مردمِ دنیا دوست باشم . دوســــت شدم همین الان با همه شان . دیدی چه راحت بود ؟! این مدل دوستی که کاری ندارد ، فقط همان یک اسم هست بی هیچ تشریفاتی . سکه اش زود افتاد ، از صدایش فهمیدم . آخرِ حرفهایمان گفت : چقدر عوض شدی نسبت به قبل ترها ، سنگ شدی اصلن ! توی دلم گفتم : با نادیده گرفتنِ قانون عمل و عکس العمل این شده ام . اگر بنا به تلافی بود که دیگر حتی با هم دوست هم نبودیم .

گوشی تلفن را که گذاشتم ، با خودم فکر کردم که سه سال و چهار ماه و هفده روز کم نیست برای عوض شدن . بی تفاوت شدن .. و حتی سنگ شدن _ به تعبیر  ِ او البته _

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٩/٢٩
تگ ها :

بازی آرزوها !

از طرفِ مریم پائیزی عزیزم دعوت شدم به یه بازی وبلاگی .

یه چراغ جادو پیدا میکنم ، فشارش میدم ، غوله میاد بیرون ! و من اجازه دارم پنج تا آرزو برای دوستام  و پنج تا آرزو برای خودم داشته باشم :

1- همه چی دون ِ عزیزم معماری رو تا جایی که دوست داره ادامه بده و یه مهندس ِ بینظیر بشه در آینده .

2- الهام مهربونم در کنار ِ شوهرش همیشه شاد باشه و توو کار ِ جدیدش موفق باشه .

3- پریسا ادیسه ی خـــــــوبم همیشه توو آرامش و شادی زندگی کنه .

4- همکار " مـــــیم " عزیزم لایق بهترین هاست . امیدوارم به جایگاه ِ شغلی عالی تر از الانش برسه و روز به روز توو کار و زندگیش موفق باشه .

5- همکار " سین " جونم همیشه سالم و شاد باشه و زندگی ِ دو نفره ی خوبی رو شروع کنه .

آرزوهای خودم :

1- سلامتی و آرامش فکری برای خودم و عزیزام .

2- یه فروشگاهی داشته باشم که بتونم خودم اداره ش کنم و گاهی وقتا بهش سر بزنم .

3- به کشورایی که دوسشون دارم سفر کنم و فرهنگای مختلف ُ ببینم .

4- به اون سطحی از زندگی ایده آل که توو ذهنمه و منو راضی میکنه برسم .  

5- حریص نباشم . از اونی که هستم لذت ببرم تا پله پله به اون چیزی برسم که میخوام باشم .

 

x بلند بلند آرزو کردن کار ِ‌ راحتی نیست . اگه با غول ِ چراغ تنها باشم آرزوهای یواشکی مو هم بهش میگم . آرزوهای ریز ریز زیاد دارم . انتخابشون سخت بود .

 

x مریم عزیزم ، ممنون از دعوتت .

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٩/٢٧
تگ ها :

بهار ِ هزار و سیصد و هشتاد و پنج

قبل تر ها که در xxxx گرافیک کار میکردیم ، یک تیم بودیم . من و "س"  دختر عمه م  ، محسن ، کوشان و علیرضا . روزای خوبی بود . خیلی تُند گذشت . طولانی که نبود ، اما زود گذشت . انرژی همه ی بچه ها مثبت بود . صُبح به صُبح کار رو شروع میکردیم و چشم که بر هم میذاشتیم عصر بود و راهی ِ خونه بودیم . اوایل بهار بود و ما اغلب مسیر فرمانیه تا خونه رو پیاده می اومدیم و مدام خاطره میساختیم از روزهامون . تولدِ بیست سالگیم رو در xxxx گرافیک جشن گرفتیم و کلی روزهای خوب داشتیم با هم . اون وقتها دانشجو بودم و ترمای آخرم بود . درسام باعث شد بعد از علیرضا ، من از xxxx گرافیک جدا شم  . امروز هر کدوم از ما یه جایی متفاوت از اونجا کار میکنیم با شرایط ِ متفاوت تر . بجز کوشان ، همه از هم خبر داریم . هنوز عروسک ِ خروس ِ فرار ِ مرغی _ هدیه ی تولد بیست سالگیم _ که روو دیواره اتاقمه منو یاد ِ اون روزا میندازه و من یه وقتهایی فکر میکنم که چقدر خاطرات توو ذهنم پر رنگ می مونن . این حُسن باشه یا عیب ، من تک تک خاطرات ِ زندگیمو با جزئیات به یاد دارم و زمان هیچ خاطره ای رو برام کمرنگ نمیکنه ...

 

x خدایا مرسی از بارون ِ امروز ِ شهرم . نفس کشیدیم .  

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٩/٢٢
تگ ها :

یک ابتکار !

دافی نگار اومده توی چند تا پست اخیرش در مورد هر کدوم از وبلاگایی که تو لیست پیوند های وبلاگش  هستن ، چند خطی توضیح داده و برداشتش رو از نویسنده ی وبلاگ نوشته . کاری که در عین ِ ریز و وقت گیر بودن خیلی جالب بود و باعث شد منم با وبلاگای بیشتری آشنا بشم و خیلی هاشونو برای اولین بار بخونم و لذت ببرم.

x  میتونین برداشت نگار از من رو  "اینجا" بخونین .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٩/٢٠
تگ ها :

بسته های پستی !

شده یه وقتایی با همه ی این ارتباطات ِ آنی و مدرن،  دلت هوای ارتباطِ سنتی بکنه ؟! مثلن بجای ای-میل و فیس بوک و موبایل و همه ی اینا دلت بخواد پستچی بیاد زنگ خونه تو بزنه و برات یه بسته پستی بیاره که یه هدیه تووشه . یا حتی یه کارت که تووش یه عالمه جمله های مثبت نوشته شده . یا یه پاکت نامه ی کوچولو از طرف ِ یه دوست که کلی تو رو خوشحال کنه و روزتو بسازه . بعد اون موقع س که وقتی پاکت نامه رو تحویل میگیری و تند تند خودتو میرسونی توو اتاقت ُ نامه رو باز میکنی کُلی حسِ خوب میگیری ، اصلن انگار که فرستنده ، انرژی های خوبشو برات فوت کرده توو پاکت نامه . اونوقت تو میتونی اون نامه رو ده بار و صد بار بخونی . حتی میتونی هزار سال یه جایی لابلای وسائل دوست داشتنیت نگهش داری . میتونی با هر بار دیدنش یه دنیا خاطره ی خوب رو برا خودت زنده کنی و خوشحال باشی که توو این روزگاری که همه چیز الکترونیکی سپری میشه ، یکی هست که خیلی سنتی به یادته .   

 

x نامه ها و بسته های این تیپی گاهی وقتا از یه دوست ِ دوران مدرسه به دستم میرسه که خیلی خیلی برام جالب و دوست داشتنیه . مـــــرسی " مریم " ِ عزیزم بابت ِ شیوه ی قشنگ ِ ارتباطت .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٧
تگ ها :

ریزه میزه از همه جا

x با ذوق میرم توو لوازم تحریری ِ‌ کوچولوی نزدیکِ خونه مون . هیچی لازم ندارم . نتیجه میشه " ایـــن "  . " ایـــنم " همونه فکر کنم واضحتره .

 

x " اینجا " یه بخشی از محیطِ کارمه .

 

x اینروزا هر چی شاهین نجفی گوش میدم بازم کافی نیست برام . رپ به معنای واقعی ِ کلمه یعنی شاهین نجفی .

 

توو پرانتز : اگه شما !  بـــــــــــــــال درآری بنظر ِ من که بد نیست  .. چون دافــــایی که رِدبول نخورن میرن قـــاطی ِ بلَک لیست !  

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/۱٦
تگ ها :

هانیه ی مُصمم !

فِک کن ! دیشب ساعت 12 مسواک زدمو ولوو شدم پای تی.وی که دوستم مِسیج داده و واسه امروز دعوتم کرده به یه دورِهمی ِ اساسی . خوشـــــــــحال پا میشم میرم سر ِ کمد و یه شلوار جین خوشگل برمیدارم . بعد یهوویی یادِ تی شرت قرمزه همه چی دوون می افتم . میرم درِ کشوشُ باز میکنم و برش میدارم و با شلوارِ میپوشمش و موهامو همونجوری جمع میکنم بالای سرمو گیره میزنم بهش .  بعد میام بیرونُ همه چی دوون تائیدم میکنه و میگه ستِ خوبیه و اسپرته و بهت میاد . بعدش میشینیم با هم مشورت میکنیم و به نتیجه میرسیم که یه گوشواره ی کوچولو و ظریف گوشم کنم که ساده و قشنگتر باشه . لباسارو عوض میکنم و با دقت میذارمشون روو میز که جلو چشمم باشن . یه شب بخیر به همه چی دوون که داره کاراشو انجام میده میگم و میخزم توو تختم . تا بیاد خوابم ببره همش فکر میکنم که کِی از شرکت بیام که بتونم زود آماده شم و برم واسه میزبان گل بخرم و از این فکرا . خلاصه صُب میشه و آماده میشم میام شرکت و یه بسته چیپس کچاپ باز میکنم و چند تا دونه میخورمو کارمو شروع میکنم . بعد  هِــی هر چی میخوام به خودم حس بدم که امروز برم مهمونی میبینم هیچ رقمه نمیشه . حتی هی یادم میاد که دیشب کلی نقشه کشیدم که مدل ِ‌موهام چه جوری باشه و چه کفشی بپوشم ، اما بازم فرقی نمیکنه .  به دوستم مِسیج میدم و ازش عذرخواهی میکنم و میگم که امروز نمیتونم بیام . گوشیمو میذارم توو کشوی میزمُ یه دونه چیپس میخورم و میچسبم به کارم . نتیجه اینکه هنوز شرکتم ، یه بسته چیپسُ تنهایی تموم کردم ، کارامو به طرزِ چشمگیری پیش بردم و سبک کردم ، الانم کم کم آماده میشم که برم خونه . خیلی شــــــیک . خیلی زیبـــا .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٤
تگ ها :

قانون !

" قانونی !" که به  "مرد" اجازه "ازدواج موقت" میده ، هیچ وقت نمیدونه که "زنها" نمی تونن عشق یه مرد رو عادلانه بین خودشون تقسیم کنن .

 شُکر که هرگز قاضی نیستیم بر هیچ مسندی .

در ارتباط با اعدام "شهلا جاهد" حتماً "بهاره رهنما" را بخوانید .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٩/۱٢
تگ ها :

شازده کوچولو

اگر تو مرا اهلی کنی، هردو به هم احتیاج خواهیم داشت. تو برای من یگانه‌ی جهان خواهی شد و من برای تو یگانه‌ی جهان خواهم شد. این زندگی کسلم می کند. ولی اگر تو مرا اهلی کنی، زندگیم چنان روشن خواهد شدکه انگار نور آفتاب برآن تابیده است. آن وقت من صدای پایی را که با صدای همه‌ی پاهای دیگر فرق داردخواهم شناخت...    

هیچ وقت یک پای بساط نمی لنگد ! نردبانی لازم است ...

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٩/۳
تگ ها :