هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

لذتهای زندگی ِ من

بازی ِ لذتها خیلی جالب بود . وقتی مطلب بچه ها رو خوندم منم دلم خواست لذتامو بنویسم . خیلی خوبه این باعث میشه یادمون بیفته چقــــــــــــد لذتای کوچیک اما با ارزش داریم توو زندگیمون . لذتای من ایناس :

١. برم قیطریه پیاده روی . بعد خسته که میشم یه تایم طولانی بشینم روو نیمکت و آدما رو نگاه کنم . بعد هی فک کنم و برای زندگیشون داستان بسازم توو ذهنم !

٢. با همه چی دوون بریم جیگرکی و کوه و اینور اونور کلن .

٣. هر روز توو یه تایم مشخص بشینیم با همکار میم عزیزم میوه بخوریم و در مورد همه چی با هم حرف بزنیم و یه عالمه بخندیم .

۴. وقتایی که الکی جشن میگیریم و با همه چی دوون اینا بازیای مختلف میکنیم و اونا هی جرزنی میکنن منم مبصر بازی درمیارم .

۵. آیس پک خوردن . اونم توو آیس پکیِ قیطریه که آقاهه ش خیلی مهرررربونه .

۶. عکاسی کردن توو طبیعت .  

٧. زود به زود اپیلاسیون رفتن . اونقد که هر دفه دختره با خنده نگام میکنه و میگه چرا اینقد کم صبری تو . خب یه کم تحمل کــــــــــــــــــن بذا چند هفته بگذره .

٨. برم کتاب فروشی و هی برا خودم بچرخم و کتاب بخرم . تازه یه وقتاییم کِیف میده که هی بچرخم و اصلن کتاب نخرم . بجاش یه عالمه چیز میزای جیگیلیه دیگه بخرم .

٩. روزایی که خونه م پنجره قدی ِ اطاقمو باز کنم و پرده ها رو بکشم که آفتاب بتابه توو اطاق . بعدشم ولو شم روو تخت کتاب بخونم یا چیز میز بنویسم .

١٠. لاکای مختلف بزنم .بعد هی دلمو بزنه عوضش کنم .

١١. از حمام که میام با موهای نیمه خیس بخزم توو تختم .

١٢. پانتومیم بازی کنم .

١٣. مامانم موهامو ببافه .

١۴. با اون اکیپمون بریم کوچیکترین پارک ِ دنیا .

١۵. تابستون باشه و برم آفتاب بگیرم یه مدت طــــــــــــــــولانی توو هوای داااغ. بعدش هی برم دوش آب سرد بگیرم خنک شم دوباره بیام توو آفتاب . بعد اونجا همش دوستای جدید پیدا کنم .

١۶. گوشواره و دستبندای جیگیلی بخرم حال و هوام عوض شه .

١٧ . توو اتوبان امام علی پشت موتور باشم . اتوبان خلوت باشه و بشه پر سرعت رفت . بعد من شالمو بردارم باااااد بپیچه توی موهام . بهترین حس ِ دنیاس .

١٨. توو ماشین فقطـــــــ آرمین ٢afm و سعید کرمانی گوش بدم .

١٩. بعد از یه گردگیری حسابی و مرتب کردن خونه ، برم دوش بگیرم بیام بشینم یه لیوان گنده چای بخورم با شکلات .

٢٠. بفرمائید شام نگا کنم .

٢١. آخره هفته ها بشینم با همه چی دوون فیلم نگا کنم و با هم چیز میز بخوریم . اصلنم برامون مهم نباشه فیلمی که میبینیم حرفه ایه یا نه . همین که یه عالمه دی.وی .دی ِ ندیده داریم کیف میده .

٢٢. موهامو رنگ  کنم و هی حس کنم که جدید شدم .

٢٣. سالاد پر از روغن زیتون و لیموترش با گوجه ریز و کلم بروکلی بخورم .

٢۴. برم مسافرت . جاهای جدیدُ ببینم و آدمای مختلف .

٢۵. توو شرکت کارامو مرتب و کنم و پا شم برا خودم برم کنار پنجره بیرون ُ نگاه کنم  .

٢۶. با کسایی که باهاشون بهم خوش میگذره مهمونی برم یا دوره همی جمع شیم خونه مون .

٢٧. مترو سوار شم  . مخصوصن وقتایی که خلوت و آروومه .

٢٨. کیک خونگی بپزیم با همه چی دوون بعد یه عالمه شکلات بریزیم رووش با چای بخوریم .

٢٩. برم گل فروشی یه کم وقت بذارم گلای تازه ی خوشگل بخرم واسه خونه مون یا واسه هدیه دادن .

٣٠. برم فست فودیه نیاورون ، هم کتاباشو نگا بندازم هم اون پیش غذای معروف ِ خوشمزه شو با یه عالمه روغن زیتون و پنیر بخورم با پیتزا مثلثی . بعد هی هر دفعه به خودم بگم من عاشق دیزاین اینجا و آرامشش َم .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱/۳۱
تگ ها :

مسابقه ی موشکی ِ‌ وبلاگستون 2

بله ! داشتم میگفتم ...

بعد از اینکه سه نفر برتر موشکی اینجوری مشخص شدن :

١. اعترافات شطرنجی

٢. هر چه میخواهد دل تنگت با همراهی دختری که گذشته ندارد

٣.گندم

و بعد از اینکه من نفهمیدم آخر مسابقه ی قایقی برنده داشت یا نه!! ( اما بنظرم قایق آقای صفر و نیم از همه برنده تر بود)

... من و سارا رفتیم واسه خودمون یه تاپ پیدا کردیم و نشستیم به صحبت کردن . یک عالمه با هم حرف زدیم . بعدش آقای مارکوپلوی دم کشیده اومد و فک کنم دلش برای ما دو عدد مظلوم سوخت و لطف کرد رفت برامون ساندویچ آورد با یه ایستک . چند دقیقه ای هم وایسادیم با مارکوپلو و دوستشون حرف زدیم و بعدشم رفتیم پیش بقیه توو آلاچیق . بعدترش رفتیم وسطی بازی کنیم . افتادیم توو یه تیمی که اول اسمش دخانیات بود . هی من و سارا گفتیم دخانیات نذارین اسم تیمو . بذارین نخبه ها مثلن . گوش ندادن که ! تازه شعار ساختن : "بهمن" فـــــــر ِ ایمان ِ ماست :دی خلاصه رفتیم بازی کردیم و بار اول بردیم . بار دومم ما برده بودیم اون تیما مثل اینکه داورو خریده بودن . دیگه داور تایم یادش رفت بود یه بیس دیقه ای اون وسط ما اینور اونور رفتیم ، همه رفتن بیرون . من مونده بودم اون وسط تک و تنها . حتی تشویقمم نکردن دوستام . حتی جایزه هم بهم ندادن . این جوری بود که انگیزه در من کشته شد و گذاشتم توپ بخوره بهم و بسوزم :دی  آقا این قسمت وسطــــی خیلی کِیف داد . بعد از بازی اومدیم توو آلاچیق و آقایی که نمیدونم اسمشون چی بود خیلی خیلی زیبا برامون دف زدن و ما یه عالمه چاقاله بادوم و باقلوا و هندونه خوردیم و دیگه من و سارا از بچه ها جدا شدیم و با هم برگشتیم .

X مرسی از آقای صفر و نیم ِ عزیز که خیلی خوش برخورد بودن و دقیق همه چی رو هماهنگ کردن و سعی داشتن به همه ی بچه ها خوش بگذره که واقعن هم همین طور شد . مرسی از آقای عیسی و دخترشون بابت اون همه انرژی مثبتی که داشتن و مرسی از مارکوپولوی عزیز بابت اینکه حواسشون به همه ی بچه های جمع بود .

و اینم عکسا :

تلاش سارا و  من واسه موشک ساختن .  پلی که موشکامونو پرتاب کردیم  و اینم  کوچیکترین پرتاب کننده ی موشک که گریه میکرد که چرا اول نشده اینه که بچه ها به عنوان برنده اعلام کردن اسمشو و اونم کلــــــــــــی خوشحال شد .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱/٢۸
تگ ها :

مسابقه ی موشکی ِ وبلاگستون 1

دیروز مسابقه ی موشک کاغذی و قایق کاغذی برگزار شد . فکر رفتن نبودم چون کسی رو نمیشناختم  ، اما  به پیشنهاد "سارای" عزیزم رفتم . حتی موشک یا قایقم درست نکردم چون وقت نداشتم . فقط تند خودمو رسوندم سر قرارم با سارا و از اونجا رفتیم پارک نهج البلاغه . همه ی بچه ها کنار آلاچیق جمع بودن . ما هم اسمامونو نوشتیم و رفتیم یه گوشه نشستیم موشک درست کردیم . سارا بهم یاد داد چطوری موشک بسازم . همه رو که ساختیم همگی رفتیم روی پل  وایسادیم ُ موشکامونو پرتاب کردیم . هر کی موشکش مسیر بیشتری رو میرفت برنده میشد . مسابقه چهار تا برنده داشت . نفرات اول تا چهارم ،  و من یک عدد هانیه ی نیم پوندی نفر دوم مسابقه شدم . هوووورررررررااااااا . اما ! با من سارا* جونمم برنده س . چون خودش یادم داد چطوری بسازمشون . خودش بهم پیشنهاد داد که برم توو اون مسابقه . پس اول از من اون برنده س  . حالام منتظرم آقای صفر و نیم بهم جایزه بده که با سارا نصفش کنم . نمیده که . همش تا میگفتم جایزه م کو ؟! در میرفت .

بعد از موشکا رفتیم سراغ قایق کاغذی هامون .همه ی بچه ها قایق ساخته بودن . بعضیا هم که خلاقیت شون زیاد بود همون وسط موشکشونو منهدم کردن و با مقواش قایق ساختن  . سارا هم دو تا قایق خوشگل ساخته بود .لطف کرد یکیشو داد به من و شماره مو رووش نوشت که منم توو قایقرونی شرکت کنم .  خود ِ آقای صفر و نیم هم یه قایق ساخته بود اندازه ی واقعی :دی اینقده باحال بود که نگو . رفتیم همگی قایقارو انداختیم توو آب اما اینقد شدت آب زیاد بود فک کنم قایقای ما رو که کلن خورد . قایق ِ پدر مادر دارِ آقای صفر ونیم اما تا یه جاهایی رفت . خیلی کیف داد . همه دنبالش می دودیم ببینیم اخرش چی میشه . یه آقای سیبیلو با موتور اومده بود میگفت فک کردم یکی افتاده توو آب دارین می دوین :دی بعد کلن توجه نمیکرد ما داریم میخندیم و اینا . آخه یکی بیافته توو آب آدما میخندن دنبالش می دون یعنی ؟ آقاهه هم باحال بودا . خلاصه مسابقه ی قایق کاغذیا هم خیلی خیلی کیف داد و خیلی خوش گذشت . جای همه توون خالی بود واقعن .

...to be continued

ادامه ی ماجرا رو توو بعد پست میذارم . همین امروز یا فردا . میخوام چند تا عکسم باهاش آپلود کنم .

 

* مرسی از اینکه بهم مسیج دادی که بیام سارا جونم . با تو خیلی بهم خوش گذشت دختر . خیلی خوشحالم از اینکه یه عالمه دوستای جدید پیدا کردم .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱/٢٧
تگ ها :

شُمالـــــــــــــــ

یکی از دوستای دبیرستانم زنگ زده میگه : "برنامه بریز واسه آخرای تیر بریم تایلند" یعنی من عاشـق ِ این دخترم ، میگم : حالا چرا تایلند ؟؟! من الان بابام بفهمه خب مخالفت میکنه  . میگه : "نه تایلند واسه پسرا چیز داره . واسه دخترا که چیزی نیست تووش " هــــــــــی وای ِ من .  بهش میگم : من اصلن مطرحش نمیکنم با بابام ، تو پایه باش بریم همینجاها یه وری ، شمالی جایی .

بعد حالا فک کن هوا امروز اینجوری شده . عین ِ شمال . یعنی الان ولم کنین پا میشم چار تا خرت و پرت میریزم توو کووله م پیاده میرم شمالا . گفته باشم . ولم کنین ای بابا . ولم کنین بذارین برم . اینقده منو نگیرین خب D: دلم شمال میخواد .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٤
تگ ها :

ای - میل !

فِک کن صفحه ی یاهومو باز کردم ، میبینم 225 تا ای-میل توو اینباکسم دارم . 49 تا هم توو اسپم . حالا دیگه میره روو مخم تا صفرش نکنم راحت نمیشم . هی تند تند و یکی در میون میخونمشون و بعضیارم نخونده پاک میکنم . صفر که بشه اونوقت خیالم راحت میشه .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٢
تگ ها :

where is my dictionary

الان چرا شما با من فارسی حرف میزنین ؟ اونوقت الان چرا من با شما فارسی حرف میزنم ؟ من خارجی استم باباجان . دارم میرم کلاس زبان هر روز .الان سه روزه شروع شده کلاسم .  از شرکت میرم خونه مشقامو مینویسم آماده میشم میرم کلاس . بعدشم ساعت 9 میام خونه . خیلی کِیف میده . بعد هر روز کوله مو پُره کتاب زبان میکنم میارم شرکت که مثلن درس بخونم . از صبح فلش کارتامو پخش میکنم روو میز اما حتی وقت نمیکنم یه نگا بهشون بندازم . همین جوری الکی کوله مو سنگین میکنم . نه که تازه کلاسم شروع شده من هنوز یه کم توو جَوم . الان فقط اومدم بگم هانیه هستم ، یک عدد خارجی .

 

x  اسم پستم خوب بود ؟ مثلن دیکشنریم گم شده ، میخواستم شما رو کنجکاو کنم که  بدوئین بیاین اینجا .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱/٢۱
تگ ها :

دیشب منم با [ تو ] مُردم ...

وقتی تو از پنجره پرت شدی بیرون ... من صدای فریادتو شنیدم .. من صدای سقوط و برخوردت با زمینو شنیدم "بابا"  ... من مرگتو با همه ی وجودم حس کردم ... حس کردم با مردن ِ تو خودمم مُردم . قلبم از جا کنده شد .... خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدارو شکر که خواب* بود ... خدا رو شکر که خواب بود

 

* خواب ! که نه ، کـــــــــــابوس بود . خیلی بد بود . خیلــــــــی .  

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱/۱٧
تگ ها :

همچنان عیدونه

 

امروز ، فروردین ِ هـــــزاروسیصدونود از نیمه گذشت . دهـــــه ی خوبی داشته باشین ..

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱/۱٦
تگ ها :

یه پست ِ عکس دار !

این پست عکس مکسی از سفرم ،  قرار بود آخرین پست ِ سال ٨٩ باشه اما اینقد وقت کم آوردم که حالا شده دومین پست ِ سال ٩٠ !

یه عکس هنری :دی    

این  و  این    خودمم .

کشتی شکسته که من واسه خودم توو ذهنم یه عالمه ازش داستان ساختم .

من و دختر عمه م . مدل دادم که حوصله تون سر نره ها . مدل ِ راه راهیه .

 ابن بطوطه  که اینقد خوشگله که ما همیشه یه روز در میون اونجائیم . بازم   ابن بطوطه !

خودم توو شکار لحظه ها .

اینم باز همون ابن بطوطه  

 فیله  که من دوسش دارم . اینم معماریش خیلی خوشگله .

یه موجود ترسناک  اینم  یه موجود خوشگل  .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱/۸
تگ ها :

عطــــــــر ِ بهــــــــار

شیشه ی عطر ِ بهار لب ِ دیوار شکست

و هوا پر شده از بوی خدا ، همه جا آیت ِ اوست

دیدنش آسان است ...

سخت آن است که نبینی او را

 

امروز یه صُبونه ی دو نفره با بابام خوردیم و از خونه زدیم بیرون . توو راه یه گل فروشی ِ باز پیدا کردیم و من یه گلدون سینره ی بنفش خریدم ...

اومدم شرکت ، گلدونمو گذاشتم رو میز کنار ِ مانیتور که جلو چشمم باشه . تقویم رومیزی ِ جدیدُ که منشی مون به همه مون یکی یه دونه داده بود از توو کشو درآوردمو گذاشتم روبروم . پائین ِ هر صفحه ذکر مخصوص به همون روزُ نوشته ، حالا من اینجا یه تقویم دارم که فقط شیش تا برگِش رد شده و هنوز یه عالمه ش باقیه . این یه عالمه صفحه ، روزاییه که میتونیم خودمون با نگاهمون هر جوری که میخوایم رقمشون بزنیم .

 

x  واسه همه تون آرزوی سلامتی دارم . سلامتی ِ روحی و جسمی ِ واقعی . امیدوارم دهه ی نود واسه همه ی آدما پر از اتفاقای خوب ِ شخصی و غیر شخصی باشه . سال ِ خوبی رو شروع کردم ، به دهه ی نود خیلی زیاد امیدوارم . از خدا میخوام همه به آرزوهای یواشکی ِ قلبیشون برسن . هم خونواده م ، هم دوستام ، هم اونایی که اینجا رو میخونن ، هم اونایی که اینجا رو نمیخونن و اصلن حتی همدیگه رو  نمیشناسیم .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱/٦
تگ ها :