هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

hair cut

یه هفته پیش از موهام خسته شدم . قیچی ِ گنده ی نارنجی رو از توو کشو برداشتم و خـــِــــــــــــــــــرررررررررررررچ. پائینه موهامو چیدم . قیچی ُ گذاشتم توو کشو و دستمو کردم لابلای موهامو یه تکونی بهش دادم و خیلی خوشحال از این تغییر رفتم دوش گرفتم و اینا .

اما ! اون منو راضی نکرد . دیروز طی یک تصمیم ِ بسیار ناگهانی ، مرخصی رد کردم و رفتم آرایشگاه . موهای قهوه ای ِ نازنیم ُ سپردم به یه تیغ ِ حرفه ای تر . الان هانیه ای هستم با موهایی تا یک وجب پائینِ شانه . و خیلی از این تغییر راضی میباشم و دیگران هم راضی بودند البته . یعنی اونقـــــــــــــــــــــــد زیاد هیجان دارم که همین الان نیازمند یاری سبزتان در برپائی ِ دوره همی های متعدد در ویکـــــِند هستم .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۸
تگ ها :

Multiple

Honor :

آقای اصغر فرهادی که باعث شد یه لبخند ِ غرور آمیز روو لبمون نقش ببنده و به ایرانی بودنمون افتخار کنیم .

 

interesting :

برنامه 90 _ دیشب _ اون قسمتی که مصاحبه میکردن با مردم ِ بوشهر _ ااااااااای جــــــــــــــــــــــــونم مردم ِ بوشهر که اینقد لهجه شون شیرین و دوست داشتنیه .

 

Bad character :

اونایی که توو بفرمائید شام شرکت میکنن ، اونا نه ها ! اون عده ای شون که میگن : غذا خوب بود ، عالی نبود ولی بد هم نبود . به هر حال ما هم گرسنه مون بود خوردیم . خونه شون خوب نیست ، ما یه انتظار ِ دیگه ای داشتیم  :|   بعد موقعی که میخوان امتیاز بدن دقیقن میگن :

با تشکر از میزبان ِ عزیز که خیلی خیلی زحمت کشیده بودن و به ما خیلی هم خیلی خوش گذشت . اما این نمره ای که ما میدیم "فقط" بخاطر ِ میزبانی ِ خوب ِ ایشونه و از این حرفا . بعد با یه لبخند ِ ملیح اون کارتِ امتیازُ میارن بالا . میبینی رووش نوشته : 2 !!!!!!!  

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
تگ ها :

یه همچین فازی

زیر سیگاری ِ گرد ِ بلوری ِ مامانم با چند تا ته سیگار و خاکستراش چَپه شده بود روو زمین ، شاید حتی پای خودم گرفته بود بهش ُ برگشته بود ، نمیدونم اما یه روز ِ کامل همونجا جا خوش کرده بود . منم خونه نبودم . دیروز عصر که رفتم خونه زیر سیگاریِ دیگه چپه نبود . اصلن اونجا نبود ، روو میز بود . اما خاکسترا هنوز همونجا بودن . اول جمعشون کردم بعد رفتم جاروبرقیُ آوردم و خاکسترارو کشیدم توو جارو . اونجا مرتب شد . من دلم شیکست .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
تگ ها :

مرسی ورون ِ عزیزم

"صادقانه"!

این کلمه ای است که اگر بخواهم در مورد خودم بگویم... باید بهش اعتراف کنم. نه! نه اینکه خوشحال باشم از این صادق بودنم. که نیستم. که گاهی وقت ها هست که دلم می خواهد سرم را بکویم به دیوار اما صادق نباشم. که بلد باشم دروغ بگویم. که بلد باشم فیلم بازی کنم. که بلد باشم آدم ها را به بازی بگیرم و بهشان در دلم بخندم.

آرزو می کردم این طوری باشم. اما نیستم. توی وجود من اگر قرار است کسی توجهی ببیند، صادقانه ی صادقانه ست. یک صادقانه ی لعنتی.

و من بیزارم از این ور ِ صادقانه م.

کاش یک دروغگو بودم. یک دروغگوی بزرگ!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٥
تگ ها :

همچین خواهری دارم من !

خب ، پیرو پست ِ قبلی اطلاع دارید که اینجانب هانیه هستم یک مخترع و خاطرتون هست که قبل از اختراع ِ اخیرم [ جینگیلی جَلَب ] یه اختراعی داشتم [ سالاد خیار و گوجه ای که به جای لیموترش تووش پرتقال ریختم ]  و در کنار همه ی اینا خواهری دارم که از اختراعات من سوءاستفاده میکنه . میگین چه جوری ؟ این جوری :

پریشبا همه چی دوون [خواهر مخترع] وقتی داشت برامون یه قورمه سبزی خوشمزه درست میکرد بهم گفت : لطفاً بیا این دو تا لیمو ترش ُ قاچ کن بریز توو خورشت .

گفتم :زیادی ترش نشه دو تا میریزم .  

گفت : نه بریز ، تازه شانس آوردی .. میخواستم پرتقال بریزم تووش ، اما دیدم پرتقالمون تموم شده :|

 

[ مکالمات بالا واقعی بود اما در قالب ِ شوخی های سیستـــِر سیستــــِری بین من و همه چی دوون رد و بدل شد ]

عرض کنم خدمتتون که شما مثه همه چی دوون نباشید یه وقت . اختراعاتُ در هر شرایطی بکار نبرین . مثلن پرتقال ِ جوشیده اونم توو قورمه سبزی ممکنه فقط باعث بشه شما بعد از غذا یه سری الفاظ ُ نثار مخترع بکنین .

اووهووم راستی باید برم به همه چی دوون بگم یه وقت فردا نره دانشگاه لپ ِ استادشو بکشه ، بهش بگه : خیلی جینگیلی جَلَب درس میدی :|

 

× مرسی از طاهره ی عزیزم که اختراع ِ قبلی ِ منو بهم یادآوری کرد .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٠
تگ ها :

اختراع ِ من

از اونجائی که من مخترع هستم [ و البته تا امروز بهتون نگفته بودم که یه وقت ریا نشه ] امروز صبح ، یعنی حدوداً همین ده دقیقه ی پیش یه اختراع جدید کردم . زیادم سخت نبود اما یه کم وقتمو گرفت . این اختراع کاربردای زیادی داره و یه جورایی میتونه به آدما کمک کنه وقتی توو بیان جمله هاشون دچار مشکل میشن . یعنی وقتایی که نمیدونن دقیقن حس شونو چه جوری باید بیان کنن . راستش این اختراع یه کلمه هستش . به اسم ِ " جینگیلی جَلَب " یعنی یه چیزی که خیلی باحاله و تو رو تحت تاثیر قرار میده . همین دیگه خواستم این اختراع جدیدُ قبل از ثبت ِ جهانی اینجا به شما بگم که در جریان باشید .. بعله همچین دوست ِ مخترع ِ با استعدادی دارین شما :|

* پــــــَ نه پــــــَ  الان انتظار داشتین یه چیزی باشم در حد ِ گراهام بل ؟

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٩
تگ ها :

اینجا تهرانه یعنی شهری که .. [ 7 ]

بارها دیدم که وقتی توو یه اتوبوس ِ شلوغ یه دونه جا خالی میشه ، همه [ اکثراً ] سریع میخوان خودشونو برسونن به اون جای خالی و همونجا بشینن . به وضع ِ بدی هم اینکارو میکنن ..

آدمای خوب و کم پیدا:

اون دختره که سر ِ صبحی وقتی توو اتوبوس یه جا خالی شد و اون میتونست اونجا بشینه ، با یه لبخندی برگشت به دو سه نفر اون صندلی رو تعارف کرد . حتی به من که تقریبن اون آخرا ایستاده بودم !!

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۸
تگ ها :

چشمامو شستم

دروغ چرا ! من تا چار پنج سال پیش پائیز ُ دوست نداشتم . یعنی نزدیکای مهر که میشد یه دلهره ای می افتاد به جونم . یه چیزی که نمیدونم چی بود .. ترس از اینکه روزا کوتاه میشن .. هوا دلگیر میشه .. سرد میشه .کوچه ها تاریک میشه ..  میبینی ؟ اینا مجموعه ی ذهنیت من نسبت به پائیز بود . روزا که گذشتن من نگاهمو عوض کردم ، عوض که شد نگاهم دیگه پائیز برام غم نبوده [ و نیست ]  .. روزای خوبه .. حسای جدید ، بارونای نم نم ، شهر ِ خیس ، یک عااااالمه رنگ که کافیه فقط خوب نگاشون کنیم .. چای داغ با شکلات .. پیاده روی توو هوای مه آلود ِ پائیز ... آنِستلی الان پائیز برام اینجوریه . حسم بهش خیلی خوبه . میتونم با یک دنیا آرامش آخرای شهریور که میشه روزشماری کنم که پائیز بیاد ...

پائیز یه نمونه ی جزئی بود .. اینو گفتم که بگم مجموعه تفکرات ما در مورد هر موضوعی میتونه اونو لذت بخش بکنه یا برعکس ازش برامون یه غول آزار دهنده بسازه . میشه به یه چیزایی به جای بدبینی با یه دید ِ خوبی نگاه کنیم تا کم کم برامون جا بیفته و لذت بخش بشه .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٧
تگ ها :

Relations

با همکار میم راجع به دوستی ها و روابط حرف میزدیم . بهم گفت دوستی ها درست مثل یه عکس یا یه تابلوی نقاشی هستن ، تا وقتی که از دور نگاهشون میکنی و اون فاصله ی لازمو حفظ میکنی همه چیز قشنگ و به جاس . همه چیز مرتب و سر ِ جای خودشه اما وقتی چند قدم میای جلو و میچسبی به تابلو یا وقتی عکس ُ زووم میکنی تا از نزدیکتر ببینیش اونوقت دیگه جزئیات به چشمت میان ، پیکسلا لحظه به لحظه میان جلو دیدت ُ میگیرن و تو همه ی عیبا و نواقص ُ میبینی ، همه ی چیزایی رو که تا قبل از زووم کردن بنظر موجه می اومد حالا درشت و واضح خودنمایی میکنن .  همیشه باید بجای اینکه بریم جلوی جلو و بچسبیم به رابطه ها و یه تصویر بزرگ و واضح بندازیم جلو چشممون بهتره یکی دو قدم از رابطه ها فاصله داشته باشیم تا زیبایی رابطه رو درک کنیم . نه اونقدر دور که یه تصویر خیلی بی روح و بی جون بنظرمون بیاد و نه اونقدر نزدیک که همه چیز درهم و بی مفهوم باشه برامون .

* فاصله بین ما و رابطه ها خیلی شخصیه توو ذهن ِ هر آدمی میتونه یه جوری تعبیر بشه . مهم اینه که ما رگ خواب ِ خودمونو بشناسیم .

* فقط یکی دو قدم فاصله !

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٤
تگ ها :

یک توضیح برای یک عنوان

مجموعه مطلبهایی که با عنوان " اینجا تهرانه* یعنی شهری که .. "  توو وبلاگ منتشر میشه ،یه نگاه انتقادی یا تحسین آمیز داره به اتفاقایی که توو روزمرگی هامون می افته و یه جورایی عادت شده و بعضاً ساده از کنارشون میگذریم . 

 * " اینجا تهرانه یعنی شهری که .. " یه عنوان ِ سمبُلیک [ و یه جورایی برای خودم ، نوستالوژیکِ ] و منظور از این عنوان فقط اتفاقای داخل شهر تهران یا دور و بر خودم نیست بلکه میتونه راجع به کل جامعه و فرهنگ مون و کلن ایرانی بودنمون باشه . اون فقط یه اسم هستش با برداشتی آزاد از لیریک ِ هیچکس که چند سال پیش خوندش و آهنگش هم یه جورایی  محبوب شد  [ اینجا تهرانه یعنی شهری که ، هر چی که تووش میبینی باعث ِ تحریکه ... ] thats it

 

* من مینویسم "اینجا تهرانه یعنی شهری که" .. شما لطفن بخونید "اینجا ایرانه یعنی کشوری که" ..

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۳
تگ ها :

اینجا تهرانه یعنی شهری که .. [ 6 ]

دیشب شبکه سه یه فیلمی میداد ، مثلن به مناسبت کریسمس و سال نو  !!!!!

موضوعش : یه دختر اقلیت مذهبی که توو بانک برنده جایزه سفر به کربلا میشه :| و خیلی بهش الهام میشه که این سفر ُ بره . چند تا خواب مذهبی هم میبینه و نهایتن آخر فیلم مشخص میشه که اصلن بچه ی واقعی خونوادش نبوده و از اول مسلمون بوده و مامانش شهید شده و اینا ... و منقلب میشه و ... !!!

به جای تبریک گفتن و شادی کردنشون بود ؟ نمیتونستن به جاش یه کار مهیج بکنن ؟ یه شادی بسازن اون شب استثناً ؟ بالاخره توو این مملکت مسیحی و ارمنی هم زندگی میکنه ناسلامتی . یعنی از اول تا آخر فیلمو دیدم و حرص خوردم که بیام برا شماها بنویسم که همچین سیستمی داریم ! فقط ما خوبیم . بقیه بَدن . توو لندن برا امام حسین هیئت عزاداری راه میندازن بی هیچ دردسری اونوقت اینا اینجا یه کریسمس ُ تبریک نمیگن که اسلام [ اسلام خودشون البته ] به خطر نیفته !

* البته که هه هه ، فکر کن اقلیت مذهبی شب سال نو بشینن تی.وی خودمونو نیگا کنن . وای چه فازی میده دوره همی با شبکه سه ، شبکه جوان :|

* همه اینا رو بی خیال ، merry christmas ** happy new year

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٢
تگ ها :

بَه که پسندیده شد :|

خب من امروز قالب وبلاگو بروز کردم و اون پائین گزینه ی " می پسندم " اومده . بعد من الان خیلی خوشحالم . اصلن هی دوست دارم بیام تیک کنم اونجارو . شُمام بپسندید دیگه .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۱
تگ ها :

از اون حرفا !

خب چرا که نه !‌ من بعد از مدتها کار و درگیری که برا خودم درست کرده بودم بالاخره موفق شدم واسه پنج شنبه ای که گذشت از اپیلاسیونی وقت بگیرم و برم سالن . بعدشم رفتم آرایشگاه ناخنامو مانیکور فرنچ کردم و خوشحال برگشتم خونه . شما نمیدونین این کارای ریز ِ این مدلی چه تاثیر معجزه آسایی توو روحیه ی من داره . تصمیم دارم موهامو با همین زمینه ای که الان داره های لایت شکلاتی کنم . دارم لحظه شماری میکنم که اون آرایشگری رو که اینکارو برام انجام میده پیدا کنم . فعلن که موبایلش خاموشه و خونه ش هم جواب نمیده :| ولی من توو فکرش هستم .  

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٠
تگ ها :

نـــوشابه هرگـــز !

سوسیس بندری تُنـــد

ژامبون ِ هایدا

خورش کرفس + پیراشکی +  خوراک مرغ

کباب دیگی و مخلفات

خورش قیمه با چیپس خلالی

.

.

خوردم ، ولی نوشابه نخوردم باهاشون . الان شد یه ماه و چند روز که نوشابه رو حذف کردم .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٥
تگ ها :

در من یه ویروسی رخنه کرده

کِـــی بود گفتم سرما خوردم ؟ پونزده شونزده روزی میشه .. از اونروز خوب نشدم . چارشنبه صب با سر درد از خواب بیدار شدم . انگار که سرم صد کیلو بود . تلو تلو میخوردم . دو سه شب قبلش البته دکتر رفته بودم و آمپول و دارو اما بازم نتیجه نداشت . واسه همین زنگ زدم مرخصی رد کردم و خوابیدم . کلاسم نرفتم . تمام این سه روز گذشته توو خونه بودم با یه بدن درد و گلو درد وحشتناک . همه ش پخش و پلا بودم با این حال از همیشه کمتر خوابم برد ، فقط دراز کشیده بودم اما بیدار!  تنها کار مفیدم دیشب بود که تونستم فیلم free runner ُ ببینم . فک کن جمعه باشه و بیکار باشی اما فقط بخاطر مریضیت نتونی از توو جات جُم بخوری !

* حالا دیگه دارم عادت صب دوش گرفتن ُ از سرم میندازم .

* شب یلدا میز چیدم اما اونجوری که باید هیچی نخوردم :دی .. بجز هندونه .

* یه کم خوبتر شم با چند تا چیز ِ جدید میام .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۳
تگ ها :