هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

birthday party

مهمونی ِ پنج شنبه به خوبی برگزار شد . گرچه مهمونی ِ همه چی دوون* و دوستش بود اما برا منم خیلی خیلی مهم بود که همه چی خوب پیش بره و به همه خوش بگذره . آخر ِ شب که همه مهمونا رفتن از کل ِ جشن راضی بودیم ، نتیجه عالی بود .

* وقتی همه مشغول رقصیدن و اینا بودن من و همه چی دوون میز خوراکیا رو جمع کردیم تا شام ُ ببریم . نِشسته بودیم وسط ِ آشپزخونه و داشتیم وسائلا رو آماده میکردیم . همه چی دوون بلند شد چاقو بیاره ، سرش خورد به تیزی ِ کابینت ، شیکست :| همه چی دوون ِ کله شیکسته وسط ِ مهمونی :D زود عملیات امداد و نجات و اجرا کردیم و خدا رو شکر بخیر گذشت خیلی وخیم نبود . اینم واسه خودش خاطره شد .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۳٠
تگ ها :

Saturday

صبح یه بسته تی بگ سبز + یه بسته بشقاب یه بار مصرف نارنجی انداختم توو کیفم آوردم شرکت .

اومدم از نان آوران که تازگیا باز شده یه بسته نون تست خریدم .

بعد رفتم از سوپر مارکتیه روبروش پنیر خامه ای و لواشک لوله ای و آب انار خریدم .

.. اومدم توو اطاقم ، همه رو چیدم توو کشوی خوراکیام .  

 

* اینجوری هفته ی جدیدم شروع شد .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
تگ ها :

اینجا تهرانه یعنی شهری که .. [ 8 ]

همه جای دنیا به عشق بها میدن . حالا عشق به هر کی . به پارتنر ، به خانواده ، به دوست ، به خدا حتی .

اینجا ! روز ِ عشق ُ حتی توو رسانه هاشون یه تبریک نمیگن چه برسه به اینکه ترویجش کنن ! اونوقت مراسم ترحیم آ.یت ا.له فلان ُ میکنن عزای عمومی و تی.وی میشه سیاه و چند روز گریه زاریای خودشونو  ...

اینجا عجیب ترین جای دنیاس ..

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٦
تگ ها :

پــــدر و دختــــر

 هیچوقت من صورتمو با صابون نمیشورم که خشک نشه پوستم . ایندفه رفتم کرم بخرم ، خانومه یه ژل ایو روشه بهم معرفی کرد که صبحا و شبا صورتمو با اون بشورم بعد کرم بزنم .

همون شب امتحانش کردم خیلی خوب بود واقعن . گذاشتمش توو دستشوئی توو اون سبد حصیریه که همه ی این چیز میزا رو میذاریم .

پریروز رفتم دیدم از نصف کمتر شده . یعنی دقیقن یک چهارمش فقط باقی مونده بود تووش ! برداشتمش از دستشوئی اومدم بیرون .

وایسادم وسطِ اطاق گفتم : کی اینو تموم کرده ؟ خوردینش ؟ D: 

بابا پای تی . وی خواب و بیدار بود . یهو چشاشو باز کرد گفت : من !!!

گفتم : برا چی دقیقن ؟

گفت : سرمو شستم باهاش دیگه D:

گفتم : اَ این که شامپو نبــــــــــــــــــــود . ژل ِ صورت بود .  برا خودم بود . الان شما همــــه ی موهات میریزه . کچل میشی .

هیچی نگفت .

دوباره قهر کردم ، گفتم : اصلن باید برام یکی دیگه بری بخری . بیست تومن پولشو دادم . خب اول رووشو میخوندی . آخه کجاش نوشته شامپو ؟

خیلی ریلکس گفت : حالا چیزی نشده که . میرم یه دونه دیگه برات میخرم .

پتو مسافرتی رو کشید رووش . دوباره خوابید .

یه نگاهی به ژل ِ که هنوز توو دستم بود انداختم ،  لب ورچیدمو بلند گفتم : اما کچل میشی به هر حال .

دیگه نشنید بابام . خوابش برده بود !!

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
تگ ها :

دور ِ تُند ِ روزام

یعنی همینقــــــد میتونم بگم که الان دو هفته س میخوام توو اون بازی وبلاگیه شرکت کنم و از وسائلای دوست داشتنیم عکس بندازم بذارم اینجا توو وبلاگ . اما نمیشه . نمیرسم !

دلم میخواد بخوابم . دو روز کامل و بی وقفه .

امروز ترم جدید ِ زبانم شروع میشه .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٤
تگ ها :

تُند تُند نویسی !

شمال نرفتم . ترجیح دادم تهران بمونم تا به کارام برسم .گرچه کامنتای شما هم وسوسه م میکرد واسه رفتن ، بس که با شوق و ذوق برام انرژی + فرستاده بودین . واقعــــن مرسی از همه تون . اما اگه میرفتم به خریدام نمیرسیدم و همه چی واسه آخر هفته قر و قاطی میشد . البته سمیرا هم گِله کرد و تا ظهر 5 شنبه هی بهم اس ام اس داد که بیا ،خوش میگذره و اینا اما براش توضیح دادم و عذر خواهی کردم و بهش قول دادم دفعه ی دیگه حتمن ِ حتمن همگی میریم .

نرفتنم باعث نشد بیکار بمونم . مختصر مفیدش شد اینا :

زیر و رو کردن ِ الماس ایران بی هیچ نتیجه ی مثبت .

پنچر شدن ِ ماشینم دو بار توو یه روز .

خرید ِ یک عاااااالمه شکلات + کیندر اسمورفی* .

* این کیندر شانسیا خیلی جالب بودن . بسته بندی بودن . توو هر کدوم سه تا تخم مرغ شانسی . بعد کیه که ندونه من عااااشق ِ تخم مرغ شانسی و چیزای هیجان انگیزم . خب فقط دو تا بسته باقی مونده بود و منم دو تا شو خریدم . توو دو تا از تخم مرغا هم عروسک ریزه میزه ی اسمورف در اومد . من عاااااااااااااشق ِ اسمورفام خب . گذاشتمشون توو کتابخونه . حالا با هم دوستیم .

زیر و رو کردن ِ تجریش و قائم و اطراف با همه چی دوون . بالاخره موفق شدیم یکی از چیزایی که توو ذهنمون بود رو بخریم .

رستوران ِ پدر خوب . من + همه چی دوون . من واقعن اعتقاد دارم پدر خوب ، پیشنهادیه که نمیتونی ردش کنی :دی

دو ، سه بار تمام طبقات ِ تیراژه رو چرخیدیم . موفق شدیم عطری رو که میخواستیم ُ پیدا کنیم .

توی تیراژه یه شاپ ِ خیلی خوبی پیدا کردم ، از اونائی که وقتی بری تووش دست ِ خالی بیرون نمیای .واقعن همه ی لباساش خوشگل و خوش تن بودن .

دیشب هم که چار نفر شدیم و رفتیم بیرون یه جشن کوچولوو گرفتیم و هی آهنگ خوندیم و خوش گذروندیم و مسخره بازی درآوردیم . اتفاق جالب و مسخره ای هم افتاد که بعداً مینویسمش .

فست فود ، فست فود و فست فود ! واقعن توو تمام ِ این سه روز به جز صبحانه های مختصر من همش فست فود خوردم و بس . باید همین امروز کالری بسوزونم .

 

ــ تقریبن ده روز پیش که با دوستام رفتم تیراژه ، "زارا" حراج بود . عااااااالی . خب ؟ من یه کفش پاشنه دار ِ خیلی شیک دیدم و تصمیم گرفتم بخرمش . اما خب اونروز ساپورت مشکی پام بود و نمتونستم دقیقن بفهمم کفش ِ توو پام خوشگله یا نه . نخریدمش ! بعد دیروز که رفتیم "زارا" دیگه حراج نبود و اون کفشه رو هم تموم کرده بود . بلــــــــه !

 

ــ یادتونه چارشنبه نوشتم اگه تهران بمونم چه کارایی تصمیم دارم انجام بدم ؟ بعد الان میشه این کارائی رو که انجام دادم با اون کارائی که میخواستم انجام بدم مقایسه کنین ؟ بله هانیه ای هستم به شدت برنامه ریزنده :|  

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢۳
تگ ها :

شمال یا تهران . مسئله اینست !

 برا این سه روز تعطیلاتی که داریم ، دو تا گزینه دارم :

میتونم پیشنهاد ِ سمیرا رو قبول کنم و پاشم با اکیپ ِ ده ، پونزده نفرشون برم شُمال . بعد توو تمام اون سه روز :

پانتومیم بازی کنیم .

 لش روو کاناپه ، همش خوراکیای خوشمزه بخورم .

کتاب بخونم.

روو آتیش سیب زمینی و سوسیس کبابی درست کنم .

برم ساحل که اینقد هــــــــــــــــــــوس کردم . بعد بشینم چشم بدوزم به دریا .

هی بارون بباره و بوی شرجی ُحس کنم .

یک عالمه عکس بندازیم همگی با هم .

آتیش روشن کنیم و تا خود صُب کنارش بیدار باشیم و خاطرات بامزه مونو برا هم تعریف کنیم .

 

میتونم تهران بمونم :

برم خریدای مهمونی که در پیشه رو انجام بدم .

 به چند تا کار ِ جا موندم برسم .

دی وی دی اسکارلت ُ ببینم .

کتاب بخونم .

با همه چی دوون بریم خورشید کیک تیرامیسو بخوریم .

 

حالا  واقعن الان نمیدونم چیکار کنم .  هـــــــِی وَر ِ منطقم قلمبه میشه که : من توو اون اکیپ فقط سمیرا رو میشناسم . بقیه رو نه ! ولش کن بی خیال سفر شم و اینا . بعد هی وَر ِ احساسم جیغ میزنه که نه من الان چند وقته هوس کردم برم شمال پس این تعطیلات بهترین فرصته ! بعد الان ور منطقم با ور ِ احساسم دعواشون در اومده .حالا منم موندم چیکار کنم ! فک کنم همه چی بستگی به موودَم داره .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
تگ ها :

فلش مموری

دیروز رفتم اون شاپ ِ که سر کوچه مونه . نوت بوک میخواستم برا لغتای زبانم با یه دونه تراش قورباغه ای ِ سبز برا همه چی دوون .

بعد یهو چشمم افتاد به فلش مموری های توو قفسه ! بعد خیلی خوشگل بودن ، خب ؟ یعنی هر کدومشون یه شکل بودن . از این شخصیت کارتونیا . یکی شونم موش بود ، حیلی خوووووب بود . بعد منم که هی چند وقته یه فلش ِ جدید میخوام . اون فلشم پُر از عکس و فیلمه که برام خیلی مهمه و نمیتونم خالیش کنم .

الان هی دارم فک میکنم پس چرا من دیروز اون فلش خوبه رو نخریدم ! اینقد دارم بهش فک میکنم که ممکنه پا شم مرخصی بگیرم برم بخرمش دوباره برگردم ! تمرکزم همه ش روو اونه آخه !!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱۸
تگ ها :

دقیقن اینجوری بودم من :|

دارم با یکی از همکارام صحبت میکنم که هیچ وقت همدیگه رو ندیدیم . اونا جزیره ن ما اینجائیم و فقط تلفنی با هم در ارتباطیم . امروز ظهر زنگ زده .

میگه : ناهار خوردی ؟

من : نه . چطور ؟

همکار : برو ناهارتو بخور میخوام یه خبر ِ بد بهت بدم .فلان کالا گیر کرده توو گمرک ...

من : خب شما بگین . من میشنوم .

همکار : نه برو ناهارتو بخور نگرانتم ، بعد بهت میگم .

من : آقای همکار شما کارتونو بگین من کلن اینجا ناهار نمیخورم . از وعده های غذایی م حذفش کردم ناهارو .

همکار : اِ به به ، پس میتونم از این بعد بـــــاربی صدات کنم ؟

من :      :|    

 

اون لیوان ماگ قرمزه ی من کجـــــــــــــــــــــــــــــاس ؟؟؟

 

[ این آقای همکار ، really از اون آقاهای همکار ِ خوب هستن . مکالمه بالا هم اینجا نوشته شد صرفاً به جهت ِ تلطیف ِ فضا :| ]

 

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٦
تگ ها :

بووووو سرده کاپشنم کووو ؟!!

این چند روز که تعطیل بودم  برا خودم یه جای گرم درست کردم توی تختم . خزیدم اونجا ، یه ظرف ِ گنده ذرت بو داده گذاشتم کنار دستم ، "برباد رفته" دیدم ، ذرت بو داده خوردم .

پا شدم رفتم یه چرخی توو خونه زدم ، لباسارو ریختم توو ماشین ، همه جا رو مرتب کردم ، جارو کشیدم ، رفتم دوش گرفتم ، اومدم دوباره خزیدم توو تختم "perfect man" دیدم ، ذرت بو داده خوردم .

 "کنار رود پیدرا" رو تا آخر خوندم با یه لیوان گنده چایی و شکلات .

یه مجله موفقیت جدید برداشتم ، چند بار ورق زدمش و چند تا از مطلباشو که بنظرم جالب بودُ خوندم .

با استعدادی که در خز کردن ِ آهنگها دارم ، یکی از آهنگای مورد علاقه مو دویس سیصد بار پشت سر ِ هم گوش کردم .

 الان دو تا کتاب جدید برداشتم که بخونمشون : "زنان شیفته" و "فراز و فرودهای زندگی" . از طرفی ! یک عالمه سند باید بزنم ، چند تا پرونده هست که باید تکمیل کنم و بدم به حسابرسا . جواب ِ چند تا نامه رو هم باید فوری بدم  . حالا از اون ور چـــــارشنبه هم فاینال ِ زبان دارم . کلن همچین آدم ِ سرخوشی هستم من ! اووهوووم .

 

پیشنهاد نیم پوندی : آهنگ ِ bo0o0o0 sarde از تیک تــــــاک :

ریتم به این شُل و و ِلی / موضوع به این خُل و چلی
هستی بریم ؟ برو بریم / حالا برو انریکو و دمی مور و جنی لو و جی زی ُ کلکسیون کن / ب
بین ما هم حال میکنیم مث اونا کلونلی  /شرابه تو گیلاسا وقتی میشیم ما تشنه /
به بدنمون گرما میدیم با لـــِــرتـــِژ/ سوز زیر پوست و نوکِ  بینیا قرمز / سرده سرده سرده /
بوووو سرده کاپشنم کو ؟ حتی یه پولیورم باشه ممنون / دوس دارم سریع بزنم بیرون آخه میترسم که برفا آب بشن زود !

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٥
تگ ها :

یک ، دو ، سه ، چـــــار

1- یه لیوان ماگ ِ نستله ی قرمز اینجا رو میزم هست که "همکار میم" بهم هدیه داده . منم تووشو پر از خودکارا و روان نویسای رنگی رنگی و ماژیک کردم . همیشه جلو چشممه .

2- یه آقای همکارم داریم اینجا که خیلی سَرَک میکشه  ! کلن فکر میکنه خدا هم اگه یه روز خسته بشه بخواد بره مرخصی اونو چند روز میذاره جای خودش . اووهوم . بعد خیلی با خودش خوبه دیگه . هر از گاهی م میاد اینورا به قصد ِ سَرک و *** و اینا .

3- تصمیم دارم ایندفه که اومد ، اون لیوان ماگ قرمزه رو خیلی مــِـــلو با همه محتویاتش وَردارم پرت کنم توو سرش . اووهووم . بعدم با یه لبخند راهنمائیش میکنم از اطاقم بره بیرون .

4- بعلــــه .   

  

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٢
تگ ها :

لحظه هاتو قورت بــــــده

ببین ، یه  دِقــــه نــــِگا کن ببین من چی میگم . نمیدونم این خوبه یا نه . خب ؟ اما من عادت دارم همه ی لحظه هامو قورت بدم . . یعنی خوب نگا میکنم به همه ی جزئیات و کلیات . حفظ میشم انگار همه رو . اونوقت اتفاقا میره یه جایی توو ذهنم ، توو قلبم، میشینه سر ِ جای خودش . همیشه ی همیشه هم اونجا می مونه . یعنی من با زندگیم زندگی میکنم . تک تک ِ اتفاقای زندگیمو ســـَر میکشم ، پس همه چی یادم می مونه . لبخندا ، اخما ، دستا ، مدل ِ راه رفتن ِ آدما ، سبک ِ زندگی شون ، دست خطشون ، مدل ِ عصبانی شدنشون حتی ... همه ی همه رو تا هزار سال ِ دیگه هم یــــادم می مونه .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
تگ ها :

انرژی ِ + حق ِ مُسَلَم ِ ماســــت !

میدونی ؟ بعضی وسائلا بعد از یه مدت انرژی شون منفی میشه . بعد تو باید بدون ِ معطلی اونارو بندازی دور و یکی دیگه جایگزینشون کنی .

یه کیف لوازم آرایش ِ صورتی دارم . خوبه کلن . راضیم ازش :| اما انرژی ش منفی شده و خودشم حواسش نیست . حالا فک نکنی تازه خریدمش ُ جدیده و دلمو زده ها . نه ، واقعن یه مدت ِ زیاده که دارمش . حالا که دیگه برام مثبت نیست همین امروز فردا میرم یه کیف جدید میخرم ... و شدیـــــــد دلم میخواد این یکی سفید باشه و یه پاپیون گـــــُنده داشته باشه روش .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٩
تگ ها :

از اون پست های ستاره دار !

* فیلم just married دیدم . [ دو بار توو یه روز ]

* با همه چی دوون و دوستش رفتیم دانشگاشون + آهنگای بینظیر  توو تمام ِ طول مسیر .

* یک عالمه عکس انداختم .

* در حال جمع آوری مطالب برای موضوع ِ خاصی هستم .

* پنج شنبه به یه دوره همی دعوت شدم اما نرفتم . چون با همه چی دوون اینا بودم !

* دارم کتاب "کنار رود پیدرا نشستم و گریستم" ُ میخونم .

* به یک جیگرکی خوبی دعوت شدم خیلــــــی عالی بود .

* پنج روزه یه گیره سر خریدم ، یعنی عاشقشم . اینقد بهش وابسته شدم میخوام باهاش عکس دو نفره بگیرم بذارم توو فیـــ.ســـ.بوک .

 

گزیده ای از چند روزی که گذشت ..

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۸
تگ ها :

امروز زندگی را آغاز کن

تـــــــو

به آرامی آغاز به مردن میکنی !

اگر برده ی عادات خود شوی

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی

اگر روزمرگی را تغییر ندهی

اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی

اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۳
تگ ها :

صبر کن ! بذار کفشای گلشیفته رو بپوشم بعد راه رفتنشُ قضاوت کنم .

تابو شکنی همیشـــــــــــه درد داره و وقتی تابویی شکسته میشه یک نفر قربانیه . قربانی ِ قضاوت و نگاه ِ حق به جانب ِ آدمها . درد داره وقتی میخوای کاری رو انجام بدی که میدونی چه پیامدی رو در سرزمین ِ پُر از تابوی تو در بر داره . درد داره که بدونی چه قضاوتهایی در انتظارته ، که بدونی چه نگاههای تشنه و حریصی قراره از یک عکس تنت رو بــــِــدَرَن اما تو انجامش بدی . جدای از هر طرز فکر اعتقادی ‍، [ که قطعاً من خودم همچین کاری رو تائید نمیکنم ] اما بهش میگم شجاعت . چون اطمینان دارم تصمیم آدمها نه از اندامشون که از اعماق ِ نگاهشون پیداست و اونچه از تو منتشر شد تصویری اروتـــ.یک نبود که یک دنیا حرف بود . به اندازه ی تمام ِ زنان ِ محصور شده ی سرزمین ِ من حرف بود .

 

* با فرض ِ براینکه عکسها فتوشاپ نبوده و واقعی ست !

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱
تگ ها :