هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

از هر دری سخنی !

بــــاورت میشه بگم امسال شـــــــــــــــــــــــــــــــلوغ ترین اسفند ِ زندگیمو داشتم ؟ یعنی همه ش در حال ِ دویدن و این ور اون ور رفتن بودم از طرفی هم کارای شرکت وحشتناک بود .

چارشنبه ای هم داشتم میرفتم سمت ِ دولت ، ناگهان یه راننده ی محترم ، خیلی شیک و مجلسی گذاشت دنده عقب و گاز ُ پر کرد و کوبید به ماشین ِ من . خلاصه هماهنگ کردن با آقای راننده و صافکاری رفتن هم به برنامه م اضافه شد .

اما قسمت ِ هیجانیش اینه که بالاخره من دل ُ زدم به دریا و ناخن کارم ُ راضی کردم که برام کاشت انجام بده . بعله . آخه همیشه میگفت نه من برا تو اینکارو نمیکنم تو خُلی ناخنای خودت خوبه و اینا . اما بالاخره جمعه ای رفتم آرایشگاه و ناخن کاشتم . هووووووووررررررا .

بعدش من عاشق هدیه دادن و هدیه گرفتنای عیدم کلن خیلی کِیف میده .

ممممممــــــ دیگه اینکه ، آهان . اصلن دوست ندارم دم دمای عید لباس و کفش و اینا بخرم اما به جاش عاشق ِ اینم که بیست و نهم با دل ِ دلا از خونه بزنم بیرون و برم تجریش خریدای ریزه میزه کنم و گل و بلبل و بخرم و کلن آزاد باشم برا خودم .

همینا دیگه .

 

 

+ پیشاپیش عیدتون مبـــــــــــــــــــــــــارک . خدا کنه 91 ِ خوب و پر هیجانی داشته باشین و تعطیلات حسابی بهتون خوش بگذره .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۸
تگ ها :

سوگند نامه

همانا برای سال ِ جدید من و خانم ِ منشی مون به همدیگر قولی دادیم :

که ..

من از خریدنِ لباس و کیف و کفش های قهوه ای دست بکشم .. و او از سُـــرمه ای .

باشد که بتوانیم .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۳
تگ ها :

subway

 متروی تجریش ُ دیدین راه افتاده ؟ من تووش نرفتم میگن 5 تا پله برقی میخوره میره زیر ِ زمین .عمق ُ دارین ! حالا اینا هیچی . هر روز از شرکت و کلاس که برمیگردم از اونجا رد میشم . بعد آقا شلوووووووووووووغه ها ، شلوووووغ . یعنی از توو خیابون بری ماشین میزنه بهت از توی پیاده رو بری آدم !

اینه که یه وقتایی تصمیم میگیری از اون ور خیابون بری .اما آخه اون ور ِ خیابون روح نداره . یه جوریه ، کلن اومدم بگم من اینور و ترجیح میدم ولی مجبورم از اون وَر برم :| 

 جا داره از همین تیریبون از آقایون ِ مترو ساز بپرسم آیا به روح اعتقاد دارن ؟ یا ندارن ؟!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۱
تگ ها :

university

دانشگاه ِ ما معروف بود به فان و خوش گذرونی با این حال من توو دانشگاه فقط یه دانشجو بودم . سعی میکردم سرم به کار ِ خودم باشه . یه اکیپ دوستیه محدود داشتیم بیشتره وقتا باهم بودیم .گاهی وقتا میرفتیم با دوستم توو بوفه مختلط میشستیم با همدیگه حرف میزدیم و یه چیزی میخوردیم بعد مثلن میز کناری مون یه دختر و پسری سر خیانت پسره دعواشون شده بود و دختره کلی حالش بد بود و اینا . بعد من و دوستم آزی خوشحال میشدیم از اینکه دغدغه های اینطوری توو دانشگاه نداریم .

بعد میدونی ؟ من با همه ی شیطنتایی که داشتم اما دلم نمیخواست تیپ مهمونی بزنم برم دانشگاه . یعنی همیشه سعی میکردم بیشتر اسپرت و ساده باشم اونجا . یا مثلن هیچوقت رژلب صورتی و اینا نمیزدم احساس میکردم اونجوری باید برم دوره همی نه دانشگاه . بعد البته دانشگاهمون یه محوطه ای داشت معروف شده بود به ایران زمین . وقت ناهاری دخترایی که تق تقی پوشیده بودن یا آرایش شب کرده بودن میرفتن اونجا و پسرا هم که سلف شون اونجا بود دیگه . بعد البته خیلی خوش میگذشتا نه که فک کنی میخوام منکرش بشم . نه .

اما یهو فک کردم من که اینهمه خودم ملاحظه میکردم اون خواهر تذکر ِ انرژی منفی دو ، سه بار ارشادم کرده بود . حالا دارم یه نقشه ای میریزم ، میخوام یه روز از صب پا شم به خودم برسم بشم مثه یه دسته گل بعد تر و تمیز و تپل مپل برم دم در ِ دانشگاه خواهر تذکر و ببینم یه لبخندی بهش بزنم و دستمو خسته کنم و یه لایک نشونش بدم و مثه راد رانـــــِـــر برگردم .

 

پی نوشت :  دلم برا دانشگاهم تنگ شــــــــــــــــــــــد چون هفته پیش خیلی اتفاقی گذرم افتاد نوبنیاد و دانشجوها رو توو صف ِ سرویس دیدم .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٦
تگ ها :

my googooli friend

یه دوست ِ هفت ساله دارم . از کلاس کنکور باهاش دوستم . البته  بچه محل هم هستیم . کم از همدیگه خبر داریم . دوستی مون محدود به مسیج های گاه و بیگاه و تلفن های یکی دو بار در ساله . یا چی بشه که همدیگه رو اتفاقی توو مسیر ببینیم . کلن اما دوست ِ خوبیه و وقتایی که پیش میاد با هم باشیم خیلی خوش میگذرونیم . حالا دوستم الان یه پنج شیش ماهیه خیلی زنگ میزنه بهم یا مسیج میده به مناسبت و بی مناسبت . بعد توو همه ی تلفناش دو تا جمله ی ثابت بهم میگه : " عروس ما شو دیگه " :|  یکی دیگه هم هست : " تو چرا زن ِ مسعود نمیشی ؟ " :| کلن به همین شیکی میگه ها . بخداااا . یعنی اصلنم جمله شو یه کلمه پس و پیش نگفتم . میگه زن ِ مسعود شو . خیلی شیک ، خیلی صمیمی ! بعد من هر بار هی جدی و هی شوخی بهش میگم نمیخوام . میگم که مشکلم مسعود نیست . اتفاقن که اون خیلی پسره خوبی هست و شما خونواده ی خوبی هستین و اینا اما من نمیخوام کلن . پنج شنبه ای زنگ زده میگه : کجایی عروس ؟ کم پیدایی :| میخوام بیام خونه تون ببینیم همو . یه قرار باهاش فیکس کردم فردا عصر . کسی هم خونه مون نیست . منم و دوستم . از صُب دارم فکر میکنم به این که : دوستـــــه داریم واقعن ؟؟! :دی

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۳
تگ ها :

اینجا تهرانه یعنی شهری که .. [ 9 ]

دیروز صبح سوار تاکسی شدم که بیام شرکت . یه آقا و دو تا خانوم عقب نشسته بودن ، منم جلو نشستم . کمربندُ که بستم آقای راننده نگام کرد و ازم پرسید : بخاطر اینکه من جریمه نشم کمربند بستین یا همیشه میبندین ؟

گفتم :  همیشه میبندم . البته دلمم نمیخواد شما جریمه بشین اما خب کلن همیشه میکنم اینکارو .

گفت : آفرین . آخه برام جای تعجب بود . از هر ده نفری که جلو میشینن دو نفرشون کمربند میبندن :|

 

سال ِ 2012  ، اینجا ایران ، تهران  _ بستن یا نبستن ِ کمربند ، مسئله این است !

 

* آقای راننده خودش البته کمربندشو بسته بود .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٩
تگ ها :

_______

به جان ِ تو ، نخورده ! مست ، بیهوشــــــــــــــــــــــَم

           تو فرض کن " درد " تـــــــِـــــکیلا ست که مینوشـــــــم ..

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٤
تگ ها :

wonderful gift

سه شنبه ی پیش رفته بودم خانه جوان توو قلهک . میخواستم برا "همه چی دوون" و "آقای برادر" هدیه ی ولنتاین بخرم . کوله م پشتم بود و توو اون شلوغی با احتیاط بین قفسه ها میچرخیدم و دنبال یه چیز مناسب و خوشگل میگشتم براشون . یهوویی چشمم افتاد به تقویم ِ من ! الان دو سه ساله من* و همه چی دوون از این تقویما میخریم و روزانه هامونو توو اینا مینویسیم . تقویمای امسالش هزار برابر از قبلیا خوشگل تره . یه پک ِ خوشگل و کامله با رنگای شاد . توو هر پک یه تقویم کیفی ِ کوچیک هست با سی دی فال و کارت قرعه کشی با خود ِ تقویم بزرگ و اصلیه .

همونجا تا دیدمشون یکی برا همه چی دوون برداشتم یکی برا خودم . خیلی خوشحال بودم که امسال اینقد زود تقویم ِ من پیدا کردم ! اونم توو جایی که اصلن انتظارشو نداشتم !

* پارسال من فقط برا همه چی دوون تقویم "من" خریدم . خودم تصمیم گرفتم روزانه هامو ننویسم . چرا شو نمیدونم ! اما سال جدید دوباره شروع میکنم به روزانه نویسی اونم انگلیسی [ به پیشنهاد ِ پرستو تیچر ] . همیشه نوشتن روزانه هام بهم حس ِ خوب میده . چه اینجا ، چه توو تقویمم . کُلــــَن !

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢
تگ ها :