هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

چُمپُس

نمیدونم امروز چرا یه دفه یاد ِ چُمپُس افتادم . فک کنم مُرد . خیلی بامزه و کووچوولوو بود . کلی باهم بازی میکردیم اونروزا . همون سال ِ هشتاد و پنج ِ معروف !

چُمپُس اسم همستِر ِ دختر عمه م اینا بود . وقتی با هم توو xxxx گرافیک کار میکردیم همیشه اونم توو دفترمون می لولید برا خودش .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/٢٧
تگ ها :

آرزوهای اینروزامـــــــــ

دلم میخواد :

کوله مو بندازم برم کلاس .

بتونم وقتی تنهام ذرت مکزیکی بخورم .

بدمینتن بازی کنم .

خودم واسه خودم لاک بزنم .

مشقای زبانم ُ خودم بنویسم و هی مزاحم همه چی دوون نشم وسط اینهمه درسش.

موهامو خودم جمع کنم و هر جوری میخوام درستش کنم .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٢/٢٦
تگ ها :

هانیه ی دست چپ نـــــَدار !

چپ دست باشی و توو تصادف و پرت شدن و این هیجانی بازیا بیشترین جائیت که آسیب میبینه همون دست ِ چپت باشه و مجبور شی چند هفته یه گچ ِ گنده رو با خودت اینور اونور ببری ! بعدش فک کن نتونی حتی موهاتو با گیره پشت سرت جمع کنی .فک کن نمیتونی لباساتو خودت بپوشی ، نمیتونی چیزی بنویسی و واسه نوشتن از اون یکی دستت استفاده میکنی.  اونوقته که چی میشه ؟ بلـــــــه ام ، اونوقته که دست ِ راستت قوی میشه توو این مدت .

 

کامنتای پست قبلی رو کم کم جواب میدم ، با دست راست کارام پیش میره اما خب کُندتر .

" سارا گذشته ندارد" و "سارا فنجونی" ِ عزیزم ممنونم بابت اس ام اساتوووون . واقعن مرسی که یادم بودین . "پریسا ادیسه" عزیزم مرسی ازت بابت کامنتات .

"مهدی داستان زندگی به روایت ِ خودم" ممنونم ازت بابت پستت  . خیلی متاسفم که بخاطر دستم اونروز کلی نگران شدی  .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٢/٢۱
تگ ها :

عکس های کاشان

وسائل جمع آوری شده در فضایی شبیه به موزه  ( خانه ی عباسیان )

 

x سبک جالب و متفاوتی از سفرنامه ی کاشانُ میتونین توو وبلاگ ِ مارکوپلو بخونین .

X عکسهای این پست به دلیل حجم بالاشون [حذف] شدن .  

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/۱۳
تگ ها :

"تقریبن" سفرنامه ی کاشان

دیروز با همه چی دوون و سارا_دختری که گذشته ندارد_ و ساناز رفتیم کاشان به اتفاق ِ یه سری از بچه های وبلاگ نویس . از ساعت ۶ صبح که حرکت کردیم تا ١١ شب که برگشتیم همه ش خندیدیم و عکاسی کردیم و بهمون خیلی خیلی خوش گذشت .

آقای مارکوپلوی دم کشیده واقعن روو برنامه و خیلی عالی همه چی رو هماهنگ کرد و کلن ما یه دقه رفته بودیم خودشونو ببینیم همه ش توو آشپزخونه بودن .

وقتی رسیدیم کاشان خانه ی عباسی ها و طباطبایی ها رو دیدیم و یه حمام قدیمی که خیلی خیلی زیبا بود و معماریش واقعن فوق العاده بود . واقعن اون موقه بدون امکانات اونجوری بناها رو میساختن خیلی کارشون درست بوده . بعد کلن ایران یه دونه س اونم واسه نمونه س ( آیکون نیم پوندی ِ ذوق زده از دیدن بناهای تاریخی ) پس به افتخار ایران بزن کف قشنگه رو .

آقا خلاصه ما یه عالمه اینجا ها چرخیدیم و عکس انداختیم. یه جاهای ترسناکیم چارتایی پیدا کردیم خیلی مخوف بود اینه که دیگه خیلی وارد جزئیاتش نشدیم . چند تا دستشوئی ِ تاریخی ِ دسته جمعی هم پیدا کردیم . حالا در مورد ِ دستشوئی بودنشون زیاد مطمئن نیستیم اما در مورد گروهی بودنشون چار تایی اتفاق نظر داشتیم !! بعد ناگهان توو یکی از این تاریخیا ما گرسنه مون شد ، چار تایی رفتیم یه سوراخ پیدا کردیم و نشستیم و تغذیه هامونو خوردیم و هی خندیدیم . بعد از گروه جا موندیم ، زنگ زدیم به آقای مارکوپلو و گروه و پیدا کردیم و بهشون ملحق شدیم .

بعد وای.ی.ی.ی من یعنی موندم این آدمایی که رفتن رو در و دیوار اون خونه ها چیز میز نوشتن چه فکری کردن پیش خودشون . واقعن که . اومدن قلب کشیدن به چه گندگی اینور اونورش نوشتن زینب و حامد .نه ، آخه  اونجا دفتر خاطراته ؟ هر کاری میکنین میدوئین میاین اونجا مینویسین ثبت شه توو تاریخ ؟؟ خیلی م شماها بی ادب اَستین .

دیگه کجا رفتیم ؟ آهان رفتیم حمام فین و باغ فین ُ دیدیم که خیلی خیلی خوشگل بود . حمام فین که بینظیر بود و یه عالمه عکسای خوشگل انداختیم از اونجا .

بعد از اون ناهار خوردیم و در هنگام ناهار کلی با میزهای اینور اونوری خندیدیم .

بعدشم رفتیم آبشار نیاسر و اونجا عرقیات خریدیم  و بعد رفتیم مزار سهراب سپهری که زیادم بهش نرسیده بودن و بنظرم اونجوری که شایسته ش بود ارزش نداده بودن بهش .

بعد من و همه چی دوون هر جا میریم یه چیز میز ِ ریزه میزه مثه پیکسل و اینا میخریم که همیشه یادگاری بمونه و برا خودمون خاطره باشه  . دیروزم یه مگنت خریدیم که رووش عکس دختر کبریت فروشه . خیلی خوشگله .  باقلوا هم خریدیم که خیلی خیلی خوشمزه س .

شب توو راه برگشتن پانتومیم بازی کردیم و مسیر برامون نصفه نیمه گذشت. دیگه اینکه من خیلی خوشحالم که نازگل جون و بچه های وبلاگی رو دوباره دیدم . آقا عیسی و آقای سعید هم راهنماهای خوبی بودن ، ممنونم ازشون .

تغذیه ی بعد شام مونم گوجه سبز بود که من بردم خونه بچسبونم! توو دفتر خاطراتم . بس که گوجه سبز دوست دارم .

x نیم پوند ، دیویست و بیست و شیش گرم میباشد .

x چند تا عکس توو پست ِ بعدی میذارم .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٢/۱٠
تگ ها :

بدون شرح !

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٢/٥
تگ ها :

به مناسبت ِ تولد ِ‌ وبلاگم

وبلاگ آدما بعد از یه مدت میشه مثل ِ یه موجود دوست داشتنی براشون ، میشه یه بخشی از برنامه ی روزانه شون . انگار همیشه دلت میخواد توو وبلاگت همه چی سرجای خودش درست و مرتب باشه ،دلت میخواد وبلاگت به روز باشه ، رنگای خوب داشته باشه ، زیبا باشه . خلاصه یه جورایی وسواس داری روو مرتب بودنش . همه ی اینکارا و این حسا یه جور ِ خوبی تو رو  وابسته میکنه به یه صفحه ی کوچیک که پرتت میکنه توی یه دنیای مجازی ِ بزرگ !

 

با تموم شدنِ فروردین 1390 " هر چه میخواهد دل ِ تنگت " ســـه ساله شد .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٢/۳
تگ ها :