هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

ارتبــــــاطـــــــــ

 به همه چی دوون میگم میدونی قدیم ترا چرا دوستیا بهتر بودن ؟ یا بیشتر دووم میاوردن . بعد قبل ِ اینکه اون چیزی بگه خودم جواب میدم : چون اون موقه ها خیلی چیزا نبود . مثلن موبایل ! میگه خب که چی ؟!‌ میگم : تا دلت تنگ میشد نمیتونستی گوشیتو برداری و اس بزنی و ازش با خبر بشی یا زودی بری بشینی باهاش چت کنی . باید صبر میکردی ، دل توو دلت نمی موند ، دلتنگ میشدی ! بعد که میدیدیش یا تلفنی باهاش صحبت میکردی دلت پر میکشید . اونوخ برا اونم همین جوری بود تو همیشه براش تازگی داشتی انگار . صد نفرم که می اومدن و می رفتن بازم تو شماره یک ش بودی . خوب بود دیگه خلاصه . سختی و دلتنگی داشت ، اما حسش مثبت بود نهایتاً .

* دقت میکنی ؟ یه جوری نوشتم "قدیم ترا" که هر کی ندونه فک میکنه الان بالای پنجاه سالمه ها .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/٢٤
تگ ها :

ماهی قرمز ِ کوچولو

چند روز پیش ،‌همین صبح جمعه ای بیدار شدیم دیدیم ماهی ِ عیدمون مرده و بی جون ول شده توو تنگش . خیلی ناراحت شدیم . دیدی آدم حتی به یه ماهی کوچوولو هم دل میبنده ؟ حکایت ماس دیگه . خلاصه یکی دو ساعت گذشت و ما بی خیالش شدیم . یهو اتفاقی داشتم از کنار تنگش رد میشدم که دیدم لپاش داره تکون میخوره یه کم .. انگاری که هی میخواد نفس بکشه . زود بابامو صدا زدم اومد بدو بدو تنگ ماهی رو برداشت رفت توو آشپزخونه آبشو عوض کرد یه آب خنک ِ تازه ریخت توو تنگ و ماهی رو لیز داد تووش . بعد من و همه چی دوون وایساده بودیم اونجا هی میگفتیم ماهی برگرد ، ماهی برگرد . اما یکی دو تا وول خورد و دوباره لیز خورد رفت ته ِ تنگ . فهمیدیم دیگه راس راسکی مرده . بابام باید نقش دکترو ایفا میکرد اونجا . باید درمیومد به ما میگفت : متاسفم ! کاری از من بر نمیاد . اما نگفتا . نمیدونم شایدم توو دلش گفت . خلاصه اومدم بگم بهمین مناسبت مجلس ختمی روز جمعه ای به مدت پنج دیقه توو دل ما برگزار شد .

 x فک کنم ماهی مون از تنهایی مرد . آخه دوسش یه ماه پیش مرده بود . لابد اینم دلش تنگ شده بود دیگه . البته اونم که بود دوتایی شون افسرده بودن . یعنی یهو دوساعت تموم هیچ تکونی نمیخوردن . ما هی میرفتیم میزدیم به تنگشون اما انگار نه انگار . شایدم سکته ای بودن .. چمیدونم ! شایدم آقای فروشنده واسه اینکه کمتر وول بخورن بهشون دیازپامی چیزی خورنده بود معتادشون کرده بودن .

x تصمیم گرفتیم از سال دیگه ماهی نخریم واسه عید . گناه دارن واقعن طفلکیا ..

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۳/٢۳
تگ ها :

یهویی !

یک عالمه کار بود که باید انجام میدادم . کم کم پیش میرفت کارام ، چون رئیس ازم یه گزارش فوری خواست . یکی دو روزی هس که سرما خوردم و امروز احساس کردم داره بیشتر میشه . این بود که خودمو بستم به دارو و خوابم گرفت ، بعدترش نسکافه خوردم که خواب از سرم بپره ، به پیشنهاد همکار میـــم لیموترش چکوندم توو آب و شیرینش کردم خوردم. این یکی حالمو بهتر کرد . داشتم کم کم کارامو مرتب میکردم که راه بیفتم برم گوشیمو که دو سه روزه ال سی دیش خراب شده رو ببرم بدم تعمیرش کنن که رئیس زنگ میزنه به داخلیم و میگه امروز بمون باید با هم روو گزارشا کار کنیم وقت رفتن آژانس خبر میکنم بری ... میگم می مونم آژانس نمیخوام ممنون . گوشی رو که قطع میکنم دلم خونه مونو میخواد ، لباس راحتی میخواد ، گوشیمو میخواد ... دلم میخواد الان خودمو پرت میکردم روو تختم و پرده رو میزدم کنار تا آفتاب بتابه توو و من کم کم خوابم ببره . اما بعد فک میکنم موندن و حرف زدن با این رئیس چاق ِ قلب کوکی ِ مهربونم که دقیقن عین باباها می مونه ،‌ بد نیست . خودش باعث میشه از روزمرگی دربیاد برنامه م . همیشه واسه خوابیدن و استراحت کردن وقت هس !

 

x راستی از چارشنبه توو تعطیلات ِ بین ترم زبانم . دوباره از دوشنبه کلاسام شروع میشه .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۳/٢۱
تگ ها :

نیمه ی خرداد ، تـــــولدم

اولین هدیه ی تولد ِ امسالم یه کتاب خیلی خوب به اسم ِ " نوت بوک " با دو تا عروسک پا آویزون ِ خوشگل با یه گل ِ رز ِ [آبی] و یه کارت تبریک خیلی خیلی قشنگ بود . کتاب مو گذاشتم کنار تختم تا فردا بعد از امتحان ترمم شروع کنم بخونمش . هر کدوم از عروسکارم نشوندم  روو اسپیکرای بغل کامپیوتر ، اونام پاهاشون آویزونه و همین جوری به من دارن میخندن بعد خیلی خوشگلن خیلـــــــی ، لباس ملوانی م تنشون کردن خیلی خوبــــن .

X مــــــــــرسی از همه تون بچه ها . واقعن مرسی که یادم بودین و توو وبلاگ و اس ام اسی تولدمو تبریک گفتین . واقعن خوشحالم که دوستای به این خوبی دارم . اگه دونه دونه اسم نمیبرم دلم نمیخواد کسی از قلم بیفته ، خیـــــــــــــــلی خیلی ممنون بخاطر ِ تبریکاتـــــــــون .

X سارا فنجونی و مها ممنونم که روز تولدم از شمال زنگیدین و وسط ِ سفرتوون بازم یاد ِ من بودین . واقعن غافلگیر شدم . مخصوصن که صدای ریزه میزه ی مها رم شنیدمو کلـــــی دوسش داشتم .

X مرسی آقای برادر ِ وبلاگ نویس مهدی  . مرسی بابت کتاب و عروسکای خوشگل . مرسی که وسط اونهمه کار و درگیری بازم منو یادت بود و وقت گذاشتی برام و بازم اولین نفر بودی .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/۱٧
تگ ها :

آخیــــش

این چند وقته دستم با گچ توو هیچ مانتویی نمیرفت . مجبور بودم همه ی این مدت یه پانچوی سیاه بپوشم و یه شلوار راحت و اکثر روزا هم کفش اسمارتیزیامو پام میکردم . دیگه داشتم دلمرده میشدم کم کم . هیچی دیگه ! اومدم بگم امشب دستمو باز میکنم. الان همه ش توو این فکرم که فردا چی بپوشم . بعد همه ش دلم تیپای جدید میخواد . هی دارم فک میکنم برم یه شلوار ورزشی جدید بخرم تعطیلیا برم پیاده روی . بعدش دلم میخواد کفش پاشنه هف سانتی بپوشم برم کلاس زبان بعد از کلاس با سمیرا و طناز بریم یه وری . اصلن دلم کیف جدیدم میخواد . الان دلم میخواد ٢٠٠ تا لباس روو هم بپوشم هی توو خونه رژه برم . چیه چرا چپ چپ نگام میکنی ؟ خب عقده ای شدم این همه وقت .

x اونوخ شما کسی رو سراغ ندارین توو شرایط ِ من ؟ که مثلن وقتی گچشو باز میکنه ببینه دستش کج شده ؟ آخه پریشبا خواب دیدم دستم کج جوش خورده . گفتم اگه کج شدم یه کم اون دوست عزیزمون راهنمایی بدن بهم . کار که از محکم کاری عیب نمیکنه .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۳/٧
تگ ها :