هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

برای سارای خوش قلب ِ داغدارم

باورم نمیشه هنوزم .. امروز طبق معمول همیشه رفتم وبلاگ سارا  .. سارای دوست داشتنی ..  هیچ پست جدیدی نبود .. از کامنتای وبلاگش فهمیدم پدرش از دنیا رفته .. "شوک" اولین حسی بود که اومد سراغم .. کم کم اشک جاشو گرفت..  هنوزم نمیدونم چه جوری دارم اینارو مینویسم .. فقط میخوام از همینجا بهش تسلیت بگم و برای پدرش "آرامش" و برای خودش و خونواده ی محترمش از خدا "صبر" بخوام .

"سارای" عزیزم ! دلم میخواد منو توو غمت شریک بدونی .. تسلیت واژه ی کوچیکیه برای غم ِ بزرگت .. از صمیم قلبم براتون آرزوی "صبر" دارم عزیز ِ دلم .

 

چهارشنبه نوشت : اِنقــــــد صدات غم داشت که حرفامو قورت دادم پای تلفن . حالا که بعد از چند روز موفق شدم باهات حرف بزنم دیگه نمیدونستم چی باید بگم . وقتی اشک میریختی و حرف میزدی یادم افتاد که غمت از اون غمای بزرگیه که دلداری برنمیداره . از اون غمائیه که واسش فقط باید سکوت کرد و سکوت ..

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٧
تگ ها :

از شما چه پنهان

از شما چه پنهان دلم یک جای دنج ِ دور میخواهد یک جایی در بلندی ها، که بخزم یک کنج اش ، سرم را بگذارم روی پاهام و بلند بلند گریه کنم . آنقـــــــَــدَر گریه کنم تا هیچ بغضی یواشکی تووی دلم نماند . دلم میخواهد سیر که گریه کردم بلند شوم ، دستم را دراز کنم و دستای خدا را بگیرم ..

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٤/٢٥
تگ ها :

i hope

i hope you always find a reason to smile

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٢
تگ ها :

?? why

چرا ما آدمها اینجوری هستیم و چرا ما خردادی ها اینجوری [تـَر] ! که در لحظه ، در یک چشم به هم زدن همه چیز را خراب میکنیم و بعد زودی میخزیم توی غار تنهایی مان و هی ورقها را میچینیم و آنچه را که خودمان از خودمان دریغ کردیم لابلای یک مشت کارت جستجو میکنیم .. چشم میدوزیم به کارتها ،‌دنبال یک جفت تک میگردیم مُدام . دل تووی دلمان نیست که نکند یک جفت بی بی روو شود که نکند فلان باشد ، نکند ... بعد هی مرور میکنیم ،‌ هی آهنگ سلکت میکنیم . بهانه گیر میشویم و نیمه شب میزنیم بیرون که مثلن ما خیلی هم خوبیم و هیچ چیمان هم نیست اصلن ! بعد دل و دماغ کاری نداریم .. کرختیم انگار .. گرچه تظاهر میکنیم خوبیم . هی دارم فکر میکنم که چرا ، که چرا ، که چرا ما آدمها یکهو پایمان را میذاریم روی گاز و در یک چشم بهم زدن خودمان را میرسانیم ته ته های مسیر .. تو میدانی چرا ما آدمها اینجوری هستیم و چرا ما خردادی ها اینجوری [تـَر] ؟؟!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٩
تگ ها :

( + ) ( ـــ )

از وقتی که داره تکرار برنامه های بفرمائید شامو میده موجی از شادی و هیجان خانواده ی ما رو فراگرفته . اونقــــــد که میشینیم برنامه های تکراری رو واسه بار چهارم پنجم میبینیم و اظهار نظر میکنیم .

هر روز که میخوام برم کلاس زبان مجبورم از جلوی تندیس رد بشم . گش.ت ارش.اد هم همونجا روبروی تندیس وایمیسه . البته که من میام از اینور خیابون میرم که توو چشمشون نباشم . البته که تا جایی که بتونم سعی میکنم چیزایی بپوشم که یه آدم هیچی ندار نتونه بیاد حتی بخواد بهم تذکر بده . اما بازم با هزار تا استرس میرم و با هزار تا استرس برمیگردم . توو ماشین سمیرا هم که هستیم روسریامونو میکشیم جلو و ساکت میشینیم که گیر ندن یه وقتی . بعد سمیرا از کنارشون که رد میشه بوق میزنه هی ، منم میزنمش یواشکی میگم نکن دختر حوصله داریا . الان میشه یکی منو هل بده برم چند تا مانتوی گ.شت ارش.اد پسند بگیرم ؟! به افتخارم یه کف ِ مرتــــــــــب !!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٤/۱۸
تگ ها :

change your mind

تصمیم بگیر که از زندگی ات لذت ببری ، از همه ی اتفاقات ریز و درشت ِ روزمره ات . کافیست خودت بخواهی که خواندن ِ یک کتاب جدید ، گوش کردن به یک موسیقی ِ آرام ،‌ دیدن ِ شادی ِ آدمها تو را شاد کند . آنوقت تمام ِ لحظه هایت آرام میشود . حتی آنوقتهایی که میدانی غمی هست ، میدانی جایی توی دلت دردی هست .. اهمیتی ندارد .. دیگر تو سرشاری از لحظه های خوبی که خودت برای خودت ساخته ای با همان چیزهایی که کوچکند اما تو را غرق در خوشی های بزرگ میکنند  .  

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٥
تگ ها :

اِســــــ [ تــــَــلخ ] *

حتمن شما هم ماجرای حمله به یه استخر توو تهران رو شنیدین . حتمن بعد از شنیدنش هم کلی متعجب و متاسف شدین و ساعتها فک کردین که چرا باید همچین اتفاق ِ وحشتناکی بیفته اونم توو روز روشن . نکنه حتی تصمیم گرفتین که دیگه استخر هم نرین ! چرا میترسین ؟ واسه چی ناراحت میشین آخه ؟ باید به مسائل ریشه ای نگاه کنیم خب . من خیلی بررسی کردم ،‌خیلی ماجرا رو مرور کردم ، دست ِ آخرم علت اتفاق افتادنش ُ فهمیدم . بله ! خانومایی که توو اون استخر بودن هیچکدومشون حجاب نداشتن ، حتی نجات غریقا !  تازه حجاب که نداشتن هیچی همه شونم بیکینی های رنگارنگ و [بــــیب]  تنشون بوده خب . بله ! بله ! کاملن واضحه . دیگه دلیل از این محکمتر میخواین ؟ همچین جامعه ای هستیم ما !!

 

* خیلی خیلی تَلـــخ .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٢
تگ ها :

if

داشتم فک میکردم که اگه یه زندگی ِ دیگه داشته باشم دلم میخواد توو یه جزیره باشم .بدونِ تکنولوژی. یه جزیره ی آرووم و کوچیک و بی حاشیه با آدمای خوب . وقتی میخوام با دوستام قرار بذارم برم روو بلندترین نقطه ی کوه آتیش درست کنم با دود بهشون علامت بدم . بعد همه مون جمع شیم توو ساحل آووکادو بخوریم مثلن .

یا اینکه توو عصر دایناسورا زندگی کنم  اما دایناسورا دیگه خشن نباشن ، مهربون باشن و آدما به جای ماشین ازشون استفاده کنن بعد حرفم بزنن با آدما . بعد من برم بگردم ببینم دایناسور ِ شاسی بلند پیدا میکنم یا نه !‌

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٤/۱۱
تگ ها :

از کجا معلوم ؟!!

وقت ِ خریدنِ لباسهای پائیزی دقت کنید .. لباسهایی بخرید با جیب های بزرگ به اندازه ی دو دست .. شاید همین پائیز عاشق شدید !!

برگرفته از وبلاگ ِ miss mo0n

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/۸
تگ ها :

زندگی جریان داره

یه وقتایی زندگی اونجوری که تو دوست داری پیش نمیره . فقط اونجوری که تو دوست داری پیش نمیره اما هنوز جریان داره . اینروزا وقت کافی نداشتم ،به اجبار روزانه هام تکراری میگذشت . مجبور بودم چار ساعت توو شبانه روز بخوابم . الان که دوباره زمانمو دارم دلم میخواد برم چند تا کتاب جدید بخرم . یه سی دیه بودابار بخرم . برم پیاده روی کنم . یه شبم برم جیگر بخورم . باید چند تا رستوران و کافی شاپ جدید کشف کنم . یه روزم برم آفتاب بگیرم توو این هفته ، این یکی مطمئنم خیلی خیلی بهم انرژی میده .

سارا ، نمیدونم اینجا رو میخونی یا نه . اما هر روز وبلاگتو باز میکنم شاید دوباره ثبتش کرده باشی . دلم واسه نوشته هات تنگ شده دختر . همین الان باید بهت یه اس ام اس بزنم . از اون اس ام اس یهووییا !

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٦
تگ ها :