هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

اینجا بدون ِ من با یه پاکت پاپ کورن ِ کچــــــاپ

دیروز عصر که اولین روز تعطیلات کلاسم بود از فرصت استفاده کردم و رفتم دنبال چند تا کاری که از هفته ی پیش وقت نشده بود برم دنبالشون  . وقتی داشتم برمیگشتم دیدم سینما فرهنگ داره بلیط پیش فروش میکنه ، این شد که زنگ زدم به همه چی دوون و باهاش هماهنگ کردم و رفتم دو تا بلیط گرفتم واسه دوازده و نیم ِ شب تا دو . اونم چی ! فیلم ِ " اینجا بدون من "  که همش داشتم غصه میخوردم وقت نمیکنم برم ببینمش . اما وقت کردم ! بنظرم این وقت ِ شب فیلم دیدن خیلی خیلی کــِیف میده ، مخصوصن یه فیلمی مثل همین "اینجا بدون من" که بازیاشون واقعن فوق العاده س و آدم تمام ِ مدت فرو میره توو صندلیش و احساس ِ خوبی داره از دیدنش . فقط بدیش اینه که من الان خواب ِ خوابم . چشام قلمبه و قرمزه و همش دلم میخواد بخزم زیر پتو . اما کووو تا کارم تموم شه و برگردم خونه .. حالا اگه سینما نمیرفتم بازم تا همون ساعت دو و سه بیدار بودما . اما خب انگار الان دارم جو میدم که خیلی دیر خوابیدم و خسته ام و اینا ، اینه که هی احساس خواب آلودگی میکنم . برم یه آب ِ خنک بزنم به صورتم که خوابم بپره بعد بشینم مثه یه دختر ِ خوب کارامو انجام بدم .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٦
تگ ها :

بهای زن بودن

نمیدونم این مطلبو توو یه وبلاگی خوندم یا برام ای-میل شده بود . امروز توو مطالب ذخیره م چشمم افتاد به این یکی ، شانسش زد و عمومی شد :

در سرزمین من

هیچ کوچه ای

به نام هیچ زنی نیست

و هیچ خیابانی  .

بن بست ها اما

فقط زنها را می شناسد انگار...

در سرزمین من

سهم زنها از رودخانه ها

تنها پل هایی است

که پشت سر آدمها خراب شده اند...

 اینجا

نام هیچ بیمارستانی مریم نیست

تخت های زایشگاهها اما

پر از مریم های درد کشیده ای است

که هیچ یک ، مسیح را

آبستن نیستند ...

من میان زن هایی بزرگ شده ام که شوهر برایشان حکم برائت از گناه را دارد ...!!!

نمی دانم چرا شعار از

لیاقتم ،صداقتم ،نجابتم و ... می دهی

تویی که می دانم اگر بدانی بـ.کارتم به تاراج رفته ،انگ هرزه بودن می زنی و می روی

اما بگرد ،پیدا خواهی کرد

این روز ها صداقت و ،لیاقت و ،نجابتی که تو می خواهی زیاد میدوزند!!      

امروز پول تن فروشیم را به زن همسایه هدیه کردم ، تا آبرو کند ...

برای نامزدی دخترش !

و در خود گریستم ...

برای معصومیت دختری که بی خبر دلش را به دست مردی سپرده که دیشب ،

تن سردم را هوسبازاته به تاراج برد ...

و بی شرمانه می خندید از این پیروزی !!!!

روی حرفم، دردم با شماست

اگر زنی را نمی خواهید دیگر

یا برایش قصد تهیه زاپاس را دارید

به او مردانه بگو داستان از چه قرار است

آستانه ی درد او بلند است .

...یا می ماند

یا می رود!

هر دو درد دارد!

اینجا زمین است

حوا بودن تاوان سنگینی دارد...

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٥
تگ ها :

از اینور اونور ِ روزام

چهارشنبه ای که گذشت با همه چی دوون رفتیم فیلم ِ " ورود آقایان ممنوع " رو دیدیم . خیلی جالب بود . هم موضوعش جدید بود هم بازیاشون عالی بود . مخصوصن رضا عطاران .خلاصه خندیدیم دیگه . 

 دیگه اینکه همش دارم فک میکنم سامسونگ واقعن کوربی رو واسه آدمای تنوع طلب طراحی کرده ها ! از وقتی که کوربی خریدم دیگه هر وقت از رنگش خسته میشم سریع قابشو عوض میکنم ، یه روز صورتی میذارم ، یه روز مشکی یه چند وقت بعدش سفید اما زرده رو زیاد دوست ندارم ، یکی دو رو امتحانی گذاشتم و بعدش دلمو زد . اما کلن کوربی مو خیلی دوس دارم .

جمعه بعد از افطار دو سه  ساعت بدمینتن بازی کردم . یعنی اکتیوا ! حریفم ضرب دستش زیاد بود ، وادار میشدم بیشتر واکنش نشون بدم . کلی هیجان داشت بازیمون . خوش گذشت .  

چند روز پیشم رفتم یک عالمه روان نویس رنگی رنگی خریدم با کاغذ چسبیای رنگ و وارنگ  ، واسه زبان که روحیه م عوض شه دیگه . فردا هم فاینال دارم . بعدش دوباره پنج روز تعطیلی دارم تا شروع ترم جدید . هووورررراااااا . 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢۳
تگ ها :

فستیوال ِ خز بازی

یعنی بخدا همین چند روز پیشا داشتم فک میکردم چرا یه " خز پارتی " دعوت نمیشیم بریم یه کم بخندیم ، شاید برنده هم بشیم تازه . اون وقت امروز فهمیدم هفته ی پیش توو پارک پردیسان فستیوال ِ " خز بازی " بوده . رفتم عکساشو سرچ کردم واقعـــــــــن بینظیر بود ، خز به معنای واقعی ِ کلمه . کلی خنده دار درست کرده بودن خودشونو . تازه لابد کلی هم شهامت و اعتماد بنفس داشتن که رووشون شده اونجوری برن بیرون .

پیشنهاد میکنم یه سرچ توو گوگل بکنین عکسارو ببین چند تا شون واقعن جالبن . تازه چون توو فضای شهری بوده نمیتونستن زیاد مانور بدن ، مخصوصن دخترا . اما یه نگا بندازین حتمن .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٢
تگ ها :

بابت ِ پست ِ قبل *

خیلیا هستن که قبل ِ اینکه ماه رمضون بیاد گرسنگی و تشنگی رو تجربه میکنن .. انگار که اونا همیشه روزه هستن ، براشون ماه رمضون فرقی با ماههای دیگه ی سال نداره چون اکثر وقتا گرسنه هستن و نمیتوونن اون چیزایی که دلشون میخوادُ داشته باشن . توو این ماه حواسمون بیشتر به آدمای فقیر و گرسنه باشه ، اونایی که دل و آبرو دارن ولی پول نه ..

 

2y8m4lfx52yaebi6ady4.jpg

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/۱۸
تگ ها :

Under the pretext of Ramadan

.For some, the fast goes beyond Ramadan

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٧
تگ ها :

آماده ؟ یک دو سه ، چیک چیک

باید یکی از این همین روزا دوربینمو بردارم برم یه گوشه ای هزار تا عکس بندازم از اینور اونور ، این کار بهم انرژی میده .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٦
تگ ها :

مخاطبینی خاص* میدارد

دیدین آدمایی رو که خیلی ادعای رفاقتشون میشه ؟ بعد یه دفه یه جاهایی گاف میدن که  می مونی به کی اعتماد کنی . مثلن یهو توو خیابون گوشی ِ موبایلشون زنگ میخوره و از تو فاصله میگیرن و یه جوری با طرف معذب حرف میزنن که تو سکه ت می افته ! و به رووت نمیاری .  یا هزار بار  گوشی شونو رو چک میکنن به هوای اس ام اسی چیزی ، اما هیچ وقت توو همه ی این مدت به تو نگفتن که بی افی چیزی حالا هر چی هست توو زندگیشون . اما تو خودت حدس میزنی از رفتارای تابلو مشکوکش ، حس شیشم داری خب ، چشمم داری ، گوشم داری که بشنوی ، بالاخره دوست مشترکی م هست این وسط . وقتی بفهمی همه میدونستن جز تو ،‌ اونوخته که هی دلت میخواد فاتحه ی دوستیای این مدلی رو بخونی چون کلن آدمای پیچیده و مرموز حس ِ خوبی بهت نمیدن .

* شایدم هیچ وقت مخاطبــ [ین] این پست گذرشون به دنیای وبلاگی نیفته . اما خب ارزششو داشــــــــــت !!

* پنهان کار با دروغگو هیچ فرقی نداره . تازه این یکی بدترم هس بنظرم !

* اینروزا دوستیا  fake شدن .

* جریان مال ِ صد سال پیشه نمیدونم چرا الان مینویسمش آخه ! لابد میخوام بگم هـــِی دختر ، من هنوزم یادم نرفته ! heh

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٥/۱٥
تگ ها :

fall

هیچ وقت توو زندگیم اینهمه ذوق و شوق واسه پائیز نداشتم . از پارسال شروع شد که من از پاییز خوشم اومد . امسال عجیب دلم میخواد زودتر پائیز شه . درسته که عاشق ِ میوه های رنگ و وارنگ و روزای طولانی و آفتابی ِ تابستونم اما دلم تنگ شده واسه پاییز .. که برم یه جای دنج مثه پارک طالقانی و روو برگا راه برم و صداشونو زیر ِ پام بشنوم . بعضیارم اینقد که خوشرنگن دلم نیاد لگد کنم و از رووشون بپرم . دلم برا کلم بروکلی ِ‌ تازه هم تنگ شده .. با نارنگی یافا ... کلن با همه ی احترامی که برا تابستون قائلم ! امسال دلم میخواد زودتر گره بخوریم به پایــــیز .  

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٠
تگ ها :

تپل ِ دوست داشتنی

فــِک کن همیشه تمیز و مرتب باشی . موهات یکدست رنگ شده باشه . لباسای شیک و خوشگل بپوشی . ناخنای بلند و مرتبت با اون پوست سفیدت همخونی داشته باشه . همیشه بخندی حتی وقتایی که یه مشکلی داری ... فک کن یه تپل ِ دوست داشتنی ِ خوش پوش باشی ... حتی وقتی بچه هات همه بزرگ شدن تو بازم انگیزه داشته باشی مثه روز ِ اول .

 *رفت برا خودش ست قهوه ای خرید . کیف و کفششُ میگم برا عید .با لباسای قشنگ .  عطر و کِرم و لوازم آرایش جدیدش توو کشوی میزش بود . مُبلا رو با اشتیاق عوض کرد و دکوراسیون خونه رو تغییر داد .

اما هیچ وقت ست قهوه ایش ُ نپوشید . حتی نتونست یه بار رو مبلای جدید خونه ش بشینه . شب ِ عید تو بیمارستان بود آخه ...

" خاله" بخدا هنوز یه روزایی زنگ میزنم خونه تون . هی صبر میکنم تا گوشی رو برداری . هشت تا .. نه تا .. ده تا بوق ِ آزاد میخوره ... باورم نیست که الان چهل و چهــــــــــــــــــــــار روزه که نیستی .. باورم نیست که دیگه نیستی که وقتی بـــِت زنگ میزنم گوشی رو برداری و بگی : " الــــو هانی جان ؟؟ سلــــام خانوووم ... "

حالا مامانم دیگه دل و دماغ نداره . تو نیستی که وقتی دلش میگیره بت زنگ بزنه یا بلند شه بیاد پیشت .. گریه نمیکنه باورش نیست که رفتی . یه وقتایی میگه یعنی "میم" واقعن رفت ؟ اونوقت من چی بگم بهش ، وقتی هنوز خودمم باور نکردم "خاله"  .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٩
تگ ها :

اینروزای من

شما به فنگ شوئی اعتقاد دارین ؟ واقعن ِ واقعن به نظرم وقتی یه سری وسیله یه مدت طولانی جاشون عوض نشه انرژی شون منفی میشه بعد از یه مدت . امروز میخوام یه تغییراتی توو محیط دور و برم بدم . یه فکرایی دارم که جالبن .

دیشب کتاب "یازده دقیقه" رو واسه دومین بار خوندم . هر کتابی رو که تموم میکنم ، یه جایی گوشه کناراش تاریخ میزنم . روو اینم نوشته بودم آذر ماه 1387 ... دیروز با یه روان نویس ِ دیگه کنار تاریخ قبلی نوشتم 3- مرداد -1390 ..

امروز " خداحافظ گاری کوپر " ُ شروع میکنم . خیلی هیجان دارم برا خوندنش .

میخوام بیشتر از هر وقت ِ دیگه ای سالاد درمانی ! کنم . پیاده روی رم سفت و سخت شروع میکنم . البته از اینی که الان هستم راضی ام . اما اینروزا هی دارم فک میکنم اگه حفظش نکنم خب همیشه که همینجوری نمی مونم !

کمتر خبر میخونم .. کمتر تی.وی نگا میکنم . دلم میخواد زندگی ِ خودمو داشته باشم .یه وقتایی بهتره یه چیزایی رو ندونی و آرامش ِ‌ خودتو داشته باشی ..  بی خبری ، خوش خبریه . مگه نه ؟  

 

پیشنهاد ِ نیم پوندی : آهنگِ  peurto rico_e  از  گروه ِ 25  .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٤
تگ ها :