هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

هیجانــــــــــــــ ِ کاذب

...بله اون ماجرای هیجانی که میخواستم براتون بگم مربوط میشه به همون سوغاتی که همکلاسیم برام آورده بود و من خیلی دوسش داشتم . چهارشنبه ی هفته پیش با چند تا از دوستام قرار گذاشتم که همدیگه رو ببینیم . بعد از کلاس زبان رفتم پیششون ُ اون موقه دیگه ساعت 9 بود و هوا تاریک . اونا رفته بودن یه جایی نشسته بودن و من باید میرفتم اونجا . همینجوری کیفمو انداخته بودم روو دستم و داشتم میرفتم که یهوویی یه موتوری دو ترکه اومد و عقبیه دست انداخت توو دسته ی کیفم و کیفمو کشید . بله ! به همین سادگی به همین خوشمزگی .. منم بالاخره محکم و استوار .همین جوری که نمیشه داد رفت ! بله . من کشیدم اون کشید . البته همه اینا توو چند ثانیه اتفاق افتاد اما چون موتوریه سرعت داشت فهمید که اگه بیشتر تلاش کنه حتمن دو تایی با موتور می افتن زمین . اینه که دیگه تقلا نکرد و دسته ی کیفمو ول کرد یه فحشم به اون دوست راننده ش داد که چرا اینقد تند میرفته و اینا ! بعدشم فرار کردن . بعد اینجا تازه من ترسیدم . همین جوری وایساده بودم اونجا ، کیفمم بغلم . بعد سریع رفتم توو پیاده روو و کیفمم دادم اون دستم . بعد با خودم فک کردم اگه موفق شده بودن من خیلی غصه میخوردم چون این کیفه یادگاری بود بعدشم گوشیمم که تازه خریده بودم خب . مدارکمم همه توو کیفم بود . پول زیاد نداشتم اما دو تا کارت اعتباری داشتم که همونا اسیرم میکرد. بعدش واقعن خیلی خدا رو شکر کردم که این اتفاق نیفتاد . 

این ماجرائه باعث شد یه عکس ازشون بذارم ، بعدشم میگم اینقد من اینارو دوست دارم میخوای ببرم بذارمشون توو موزه کلن ، نه ؟

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/۳٠
تگ ها :

سوغاتی

چند روز پیشا  از همکلاسی م یه پاکت ِ گنده هدیه (سوغاتی ) گرفتم .

توو این پاکت گنده یه کیف ِ louis vuitton  خیلی خوشگل بود با یه صندل بند بندی .

من یک عالمه ذوق کردم که به یاد من بوده و اینهمه با سلیقه برام انتخاب کرده .

من یک عالمه هم ذوق کردم از اینکه که فقط برا من هدیه خریده بود و بهم گفت تو رو مث ِ دخترم آرزو دوست دارم .

خانوم ِ دوست تقریبن همسن ِ مامانمه . یه خانوم ِ خیلی مهربون و تمیز و مرتب .

بعد من واقعن خیلی خوشحال شدم از این کارشا . یک عاااالمه .

 

to be continued

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٦/٢٧
تگ ها :

change

خب من تصمیم گرفته بودم موهامو رنگ نکنم تا دوباره به همون مشکی ِ طبیعیه خودم برسم . از عید به این ور هم یه مدتی رو با مو و ابروی مشکی گذروندم . اما ناگهان هفته ی پیش خسته شدم و پریدم رفتم موهایم و ابروهایم را چُکلاتی کردم . از آن چُکلاتی های نرمال نه تیره ی تیره و نه روشن ِ روشن . بعد الان شکل جدید خودم را میپسندم ... و از شما چه پنهون هی دلم دوره همی میخواد !

× در پست ِ بعدی نه ، در بعدی اش یک ماجرای هیجان انگیز داریمــــــــــــــــــ  !

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٦
تگ ها :

امر ِ خیر

یه دونه کیف توو حراج ِ بنتون دیدم .. مشکی بود پر از گلای رنگ و وارنگ با دسته ی صورتی . خوشگل بود اما اون موقع خیلی چشممو نگرفت . فک کنم پنجاه درصدم آف خورده بود . نخریدمش اما بعدش مُدام بهش فک کردمو باهاش چیز میز ســـِت کردم . دیروز که رفتم بنتون حراجش تموم شده بود و از اون کیفه هم خبری نبود . بله ! در امر ِ خیر حاجت ِ هیچ استخاره نیس . همون لحظه که دیدمش باید میخریدمش دیگه .

* خرید کردن هم نوعی امر خیر میباشد . نمیباشد ؟

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٢
تگ ها :

شانســـــــــــــی

چند روز پیش با همه چی دوون رفتیم شهروند . لیست خریدامون که تموم شد ، همینجوری داشتیم میرفتیم سمت کَشیـــــِر که یهوویی چشمم افتاد به یه قفسه که پر از لاکی باکس بود . لاکی باکس ُ که یادتونه همون شانسی گنده ها که چند ماه پیش مدام ماهواره تبلیغ میکرد . من خیلی دنبالش گشتم ، سوپرمارکتا نداشتن ، شهروندم تازه آورده بود . خلاصه با همه چی دوون کلی ذوق کردیم و یکی از اون باکسارو که طرح رووش خوشگلتر بود انتخاب کردیم . چیز میزامونو حساب کردیم و اومدیم بیرون . تا خونه کلی ذوق کردیم و بازش نکردیم که برامون هیجانی باشه . رسیدیم خونه با هیجان رفتیم بالا و به همه نشونش دادیم و شروع کردیم باز کردن ..

یه چیز ِ پارچه ای ِ صورتی تووش بود که از خود باکس یه کم گنده تر بود و در نمی اومد .. هی من بکش همه چی دوون بکش حلاصه اون چیز ِ صورتی دراومد . حدس میزنین چی بود ؟ خودم بهتون میگم ، فکرشم نمیتونین بکنین . یه دونه پارچه ی صورتی که چار تا برش داده بودنشو مثلن شده بود لباس پرنسسی برا دختر بچه ها !!! اونوقت زشتا .. نه که حالا فک کنی یه لباس خوشگل بود که بچه هارَم خوشحال کنه ها .نه ! این لبخند ما دو تا خشکیدا ، یعنی ماسیــــد . چار تا دونه استیکرم تووش بود .. همه چی دوون اون چار تا رو بر داشت و با ذوق بهم گفت اینا خوشگلنا . گفتم آره ولی اینا رو با پونصد تومن میخریم ، لازم نبود پنج تومن بخاطرش پول بدیم D:

خب اینا فک نکردن ممکنه دو نفر ادم همسن و سال من و همه چی دوون دلشون لاکی باکس بخواد ؟ فک نکردن همه ی ذوق ما با دیدنِ اون لباس بیریخت ِ بچه های شیش هفت ساله سرکوب میشه ؟ نمیشد مثه kinder چند تا چیز میز ریز میریختن تووش ؟ واقعن که بی تربیت و بی فکرن . حداقل رووش محدوده سنی میزدن خب .

باکسش اما خوشگله ها . هم گرافیک ِ لاک پشته قشنگه هم رنگش خوبه . از این همه ذوق و هیجان ِ ما دو تا این باکس خالی نصیب ِ مون شد که گذاشتیمش روو قفسه ی کارای دانشگاه همه چی دوون که به عنوان باکس کاغذ کالک و کاتر و این چیزا ازش استفاده کنه. بله ! همیچین آدمای مستعدی هستیم ما دو تا ..

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٦/٢٠
تگ ها :

مُـــــــ.ثبت ِ هــــــــ.ــیجـــده

خوندن ِ پست پریسا باعث شد منم راجع به این موضوع یه چیزایی بگم از دید ِ خودم .

احتمالن شما هم خبر ناراحت کننده ی خودکشی ِ پسر بچه ی 12 ساله رو شنیدین که به تقلید از سریال ماه رمضون خودش ُ حلق آویز کرد تا روح بشه و بفهمه بقیه در موردش چیا میگن . گویا پدرش میخواد شکایت کنه از این فیلمسازه .

 بماند که اون سریال یک عالم انتقاد رووش هست و فک نکنم روحا اینقـــــــــد آزادانه بتونن بچرخن و توو هر سوراخی وارد شن و سرک بکشن .حالا چی ! اینکه میچرخن واسه خودشون هیچی ، تازه اخلاق اسلامی رم رعایت کنن . به نامحرم نگا نکنن . توو اطاق ِ دختر نامحرم نرن ! که چی ؟ که اونجا مثلن دختره روسری نداره و موهاش پیدا س ؟ اونوقت وقتی که نِشسته داره با خونواده ش شام میخوره موهاش پیدا نیست ؟! یا وقتی مامان ِ دختره داره توو آشپزخونه غذا درست میکنه چادر روسری سرشه ؟لباس توو خونه تنش نیست ؟ کسی توو خونه ش پارتنرشو نمیبوسه؟ کسی حمام نمیره ؟ روحا اگه سرشونو بندازن پائین هی برن توو این خونه مونه ها که خیلی چیز میزای ناجور ممکنه ببینن !! هیجان ضرر داره براشون خب . حالا همه ی اینا به کنار که این سریال قانع کننده نبود ،  اما مطمئنم ما خودمون هنوز عادت نداریم یه چیزایی رو رعایت کنیم . مثلن :

ما مملکتی هستیم که اگه بالای شبکه واسه یه فیلمی بنویسن 12+ میگیم عیب نداره بذار بچه بشینه با ما نیگا کنه "چیزی" نداره که فیلمای خودمون ! فک میکنیم چون ما سانسور داریم و همه چی در ظاهر خوب پخش میشه، پس بچه مون هم میتونه بشینه با ما مثلن قهوه تلخ نگا کنه و هزار تا تیکه ی خلاف ادب یاد بگیره .

ما مملکتی هستیم که وسط ِ روز و عصر و سر ِ صُب کانالای فارسی زبون ِ ماهواره مون تبلیغ ِ لارجــ.ر باکس و فلان و فلان میکنه . بعد بچه حق داره کنجکاو شه و بخواد بدونه ماجرا چیه و هی توو جمع از مامان باباش سوال کنه و هی مامان باباش سرخ و سفید بشن خب .  

ما مملکتی هستیم که فک میکنیم مثبــــ.ت ِ هــ.یــجده فقط برا عکس و فیلم ِ پـــ.ورنوئه و وقتی یه روحانی توو تی.وی خودمون راجع به روابط حرف میزنه دیگه مجبور نیستیم بالای شبکه بنویسیم  مثبــــ.تِ هـ.یجده . میدونی ؟ آخه برامون فرقی نداره یه پسر بچه ی شیش هفت ساله هم ممکنه اون شبکه رو با مامانش نگا کنه و هزار تا سوال بی جواب بیاد توو ذهنش که چار سال دیگه یه جور ِ دیگه ای جوابشو میخواد پیدا کنه .

ما مملکتی هستیم که ماهواره ، اینترنت ، موبایل ، بلوتوث داریم . داشتن ِ اینا یعنی آگاهی از "همه چیز" توو هر سنی . یعنی ممکنه یکی ماهواره رو رد کنه چون معتقده که بچه ش جوونه ! اما بچه ش حتمن موبایل داره و موبایل یعنی بلوتوث . بچه ش حتمن گه گاهی یه سری هم به اینترنت میزنه . ما همه ی اینا رو داریم اما کلاب نداریم . اختلاط نداریم که هر کی راه ِ خوب یا بدو خودش انتخاب کنه . اینه که وقتی توو یه نقطه ی دور افتاده و کوچیک ، ماهواره و اینهمه اطلاعات هست و اون جوون ِ بیست و پنج شیش ساله یک عالم اطلاعات و دیدنی داره اما از اون طرف محدوده ، خب ! بالاخره یه روز بلند میشه میره کنار ِ جاده و هزار و یک اتفاق ِ بعدی ..

ما میتونیم امیدوارم باشیم نسل ِ بعدی اصلاح شده باشه ؟

 

× اَ ، چقد حرف داشتم توو دلم . انگار یه ریز حرف زدما نه ؟! ببخشید چــــِش و چال ِ تونو درد آوردم .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٦
تگ ها :

ماجرای تغییر ذائقه م

قبل ترها من فقط مرغ میخوردم. غذاهایی که با مرغ درست شده بود ُ به گوشت ترجیح میدادم . الان یه مدتیه که  ذائقه م چرخیده . یعنی اساسیا ! خب من دیگه مرغ دوست ندارم . نه اینکه نخورما اما دیگه جزو مورد علاقه هام نیست . حالا عوضش از اون ور عاشق گوشت شدم . قاشق میندازم توو ظرف خورشت و گوشتایی که قشنگ ترن برا خودم جدا میکنم . فکر کنم سمانه یادش بیاد که اون بار شب ِ‌قبل از پروازم که داشتیم با همدیگه شام میخوردیم من حاضر نشدم لب به استیکش بزنم و فقط یکی دو تا سبزیجات کنارشو امتحان کردم . حالا باید بگم که من عاشق استیک شدم . تازه یه جایی رو هم توو دربند پیدا کردم که میگن استیکاش عالیه . البته هنوز خودم اینجارو امتحان نکردم اما منتظر فرصتم که حتمن برم ببینم راس میگن یا نه . این رستوران ِ توو حکمت !* هم هست ، اونم استیکاش بینظیره ، حالا هر چی دارم فک میکنم اسمشو یادم نمیاد رومانا بود رومنس بود ، یا یه چی دیگه ..  هنگ کردم !

 

* نرسیده به قیطریه .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٤
تگ ها :

رَتـــــتوولی

یکی از لذت بخش ترین کارایی که این چند روزه انجام دادم این بود که نشستیم با همه چی دوون  "موش سرآشپز" دیدیم . با اون گرافیک بینظیر و شخصیتای جالبش اگه صد بار دیگه م ببینمش بازم خسته نمیشم . ما بهش میگیم " رَتــــــَتوولی " شما رو نمیدونم چی صداش میکنین !

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/۸
تگ ها :

کاشکی حرفای توو دلمو قبل ِ‌ اینکه بری بهت میگفتم خاله

اون قاب ِ عکس ِ بزرگ روی میز ، با یه روبان ِ مشکی گوشه ی چپ مُدام یادم میاره که خاله م دیگه نیست . هر ور ِ خونه وایمیستَم انگار بازم داره به همون ور نگاه میکنه . ببین ، باورت میشه من هنوزم یه وقتایی یادم میره خاله م دیگه نیست ! تا پریشب که دختر خاله م و شوهر خاله م اومدن خونه مون . انگار یه نفر سومی هم باید می اومد توو .. باید می اومد .. اون شب اولین باری بود که خونواده ی خاله م بدون ِ‌ خاله م مهمون ِ ما شدن .. خیلی غریب بود .. از شما چه پنهون ، من دلم هوای خاله مو کرده ...

x راستی ، برای خاله ی سارا هم دعا کنین . دعا کنین روحش آرامش داشته باشه .

سارا ، خاله شو هم از دست داد متاسفانه .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٦/٧
تگ ها :

حاشیه های رمضان کریم

  این ماجرا یکی دو هفته پیش ، عصر ِ‌ یه پنج شنبه اتفاق افتاد :  

 

کلید ُمیچرخونم توو در که میبینمش و سلام میکنم . جوابمو میده و میگه روزه ای ؟

میگم : بله . چطور ؟

میگه : دخترم ، آدما که روزه میگیرن باید حجابشون کامل باشه .

لبخند میزنم  و چیزی نمیگم .

میگه :نباید مانتوی آستین کوتاه بپوشی .

میگم: این نظر شماس خب . من به چیزای محکمتری معتقدم .

میگه : نه دخترم تو الان باید موهاتو بذاری توو و روی منو زمین نندازی .

میگم : من الکی دل ِ کسی رو خوش نمیکنم به چیزی که میدونم نمیخوام انجامش بدم .

 میگه : حالا بازم خود دانی دخترم من باید میگفتم که گفتم !! 

اون لحظه خیلی دلم میخواس بهش بگم از نگاه کنجکاوش متنفرم . از دری که به محض شنیدن ِ صدایی باز میشه و سری که مدام از پنجره بیرونه !  از ابروهاش که تا روی پلکش رسیده . از بلوز آستین کوتاهی که زیر چادرش میپوشه .. از موهای کوتاه و نا مرتبش که همیشه از زیر چادر بدون روسری ش می افته بیرون . دلم میخواس بهش بگم بره مسواک بزنه . دلم میخواس بگم از خودت شروع کن ! ولی نگفتم . راحت یه سی و پنج سالی ازم بزرگتره به هر حال .

 

* همه ی نوشته های بالا [ فقط و فقط ] در مورد یک مخاطب ِ خاص ، یک همسایه ی پیگیر و سمج ِ‌ تقریبن شصت ساله بود ، همه ی توصیف ها هم واقعی !

* با احترام به همه ی آدمــــــــــ [ با پوشش یا بدون پوشش ] ــــــــــها با هر طرز فکر و عقیده ای که دارن . آدمهایی که به خودشون اجازه ی سَرَک کشیدن توو خصوصی های دیگران رو نمیدن .

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٦/٥
تگ ها :

این چند روز

این چند روزی که تعطیلات کلاسم بود واقعن قدر لحظه های خالی مو دونستم یعنی باید توو شرایطش قرار میگرفتم تا میفهمیدم از ساعت 6 تا 8 شب چه کارایـــــــــــــــــی میشه انجام داد . توو این چــــار پنج روز کتاب " خداحافظ گاری کوپر " رو تموم کردم . بعدشم " تلافی " رو خوندم ، یه رمان ِ ایرانیه که تازگی از نمایشگاه کتاب ِ‌ شرکت خریدمش اما اصلن دوسش ندارم و از موضوعش خوشم نیومد نویسنده خیلی غرض ورزانه و کاملن خشکه مذهبی نوشته بود .. بعد کلن توو ده بیست صفحه ی اخر همه ی دارو  ندار ِ‌ شخصیت اول ِ داستان ُ به باد ِ فنـــــــــــا داد !!  از اون کتابائیه که صفحه به صحفه ش لج ِ تو درمیاره اونقـــــدر زیاد که دلم میخواست شخصیت اول و مثلن قهرمان ِ کتابُ میکشیدم بیرون ُبــِش میگفتم : باشه تو خوبـــــــی ، تو آخرشی . بالاخره هر جوری بود تمومش کردم . الانم "ماهی ها در شب میخوابند" ُ شروع کردم . این یکی بنظرم جالب میاد . از همین اول حس خوب دارم بهش .

دیگه اینکه این چند روزه یه مهمونی افطار رفتم و دایناسور بازی کردم و تا دلم میخواست خوابیدم و فیلم دیدم . سه تا دی وی دی ِ جدیدم گرفتم . اُگی و دوستان ، فیلم سینمایی ِ‌ تام و جری با یه دونه دیگه که اسمش رویای نیمه ی تابستون یا یه همچین چیزیه . اینو هیچ شناختی نداشتم یه انیمیشن ِ با مزه س که از عکس روو جلدش خیلی خوشم اومد . حالا میبینمش اگه خیلی خوب بود به شما هم پیشنهاد میکنم . 

از امروزم کلاسم شروع میشه ، خوشالم . اما دیگه اذان زودتر شده ، بدو بدو تا از کلاس برمیگردم خونه اذانُ گفتن ، زودی نماز میخونم و افطار میکنم . بعد من عاشق ِ لحظه های بعد افطارم که میشینم تی . وی میبینم و میوه میخورم و هیچ کار ِ مفید ِ دیگه ای انجام نمیدم که نمیدم .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/۱
تگ ها :