هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

اول ِ هفته ی شلوغ پلوغ

بــــَرا آدمایی که همه روزاشون با کار پُر میشه ، معمولن آخر ِ هفته ها به تمیز کاری خونه و کارای شخصی و این چیزا میگذره . برا من این هفته اصلن این اتفاق نیفتاد . کل ِ پنج شنبه و جمعه م به کارایی مثل ِ دیدن ِ دوستم و خرید خونه و شام با همه چی دوون و  پارک پردیسان رفتن و بادبادک بازی و  نِشستن پای  آکادمی ِ موسیقی و دیدن ِ عمو های فیتیله و  اینا گذشت ، تازه دیشب ساعت دوازده یادم افتاده که چقـــــــد کار هست توو خونه . اما چاره ای نداشتم . چِشام از زور ِ خواب باز نمی شد .همه ی کارارو گذاشتم و رفتم خوابیدم . امروز که اومدم شرکت ، همش از صُب دارم برنامه ریزی میکنم که وقتی میرم خونه توو این یک ساعت و نیمی که وقت دارم تا کلاس زبانم ، همه کارا رو انجام بدم . هی دارم مرور میکنم که اول لباسارو بریزم توو ماشین و بعد برا آقای برادر که سرمای سخت خورده سوپ آماده درست کنم ، توو این فاصله ظرفای دیشب شامُ که همینجوری تلنبار کردم توو سینک بشورم .بعدش اطو مو و حوله و شارجرا و لباسامونُ که صُب از هولِ اول هفته بودن همینجوری پخش و پلا کردیم و اومدیم دنبال کار و زندگیامون جمع و جور کنم . بعد خونه رو جارو بزنم و گردگیری کنم . بعد یه دوش بگیرم و یه چایی داغ بخورم و آماده شم برم کلاس زبان که وقتی همه چی دوون شب خسته ی راه از دانشگا برمیگرده خونه همه چی مرتب باشه . خوبه ؟ یعنی وقت میکنم همه شو انجام بدم ؟ خدا کنه برسم و وقت کم نیارم . نتیجه رو بعداً براتون میگم . 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٧/۳٠
تگ ها :

فـــــ احشه ، ذهن ِ توست !

آقــــ ای فرج اله سلحشور ، کارگردان مجموعه [ پر هزیـــنـــــــه ] یوسف پیامبر ، فضای سینمای ایران رو به "فــــ احشه خونه " تشبیه کرده .

پنج بازیگر زن سرشناس سینمای ایران [ترانه علیدوستی .نگار جواهریان.هانیه توسلی.پگاه آهنگرانی و باران کوثری] در یادداشتی به اظهارات اخیر فرج‌الله سلحشور  پاسخ دادند :

«جناب آقای سلحشور، از اینکه می‌بینیم آن همه پرداختن به زوایای نورانی زندگی پیامبران و سرمشق قرار دادن منش ایشان تاثیری در کلامتان نداشته، و در نهایت شهرتتان را از نفرت‌پراکنی و بی‌ادبی در برابر هم‌نوعانتان به دست آورده‌اید، بسیار متاسفیم.»

«ای کاش لطف کنید سینمایی را که خجالت می‌کشیم بگوییم شما را یاد کجا می‌اندازد به حال خود رها کنید، شاید که رستگار شوید و آرامش و صلح و محبت به وجدان نگرانتان بازگردد.»

.. و انصافن که هر پنج تاشون از بازیگرای هنرمند و به دور از عشوه های مختص ِ سوپر استاری هستن و کلن من خودم به عنوان یه دختر کارشونو تحسین میکنم و واقعن لایک به غیرتشون بخاطر عکس العمل خوب و بجایی که نشون دادن .

متن خبر اینجا و اینجا .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/٢٦
تگ ها :

Motivation

انگیزه خیلی مهمه ، کلن وجودش توو زندگی لازمه . آدم اگه میخواد انگیزه درس خوندن پیدا کنه باید پا شه یه سر بره دانشگاه همه چی دوون اینا . بعد اونجا همین جوری انگیزه سرازیر میشه طرف ِ آدم . من خودم پارسال که واسه دفه اول اونجا رو دیدم به سرم زد برم درسمو ادامه بدم ، انگیزه س دیگه ، آدم نمیتونه مقاومت کنه خب . همه چی دوون اینا خودشونم خیلی دوس دارن دانشگاشونو . اونقـــــد زیاد .. که پیکسل میخرن ، رووش مینویسن : "دانشگاه آزادِ باراجین از آکســـــفورد بهتر است ! "

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٥
تگ ها :

نقطه سر ِ خط

بــــُـگذار تا شیطنتِ عشق ، چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید.
هرچند حال آن جز رنج و پریشانی نباشد
اما کوری را هرگز به خاطر آرامش
تحمل مکن!

[ دکتر شریعتی ]

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٤
تگ ها :

my shoes

یه کفش صورتیایی دارم . از این اسمارتیزیا . خیلی معمولین ها . خیلیم ساده ن . اما من خیلی دوسشون دارم . خیلــــــــــــــــی زیاد . یعنی تو نمیدونی ، وقتی اینا رو میپوشم اعتماد به نفسم میچسبه به سقف .حالا نمیدونم خاصیت ِ کفشه س یا من جنبه م بالا پائین شده !!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٧/٢۳
تگ ها :

پــــــَ نه پـــــــَ

همه چی دوون از دانشگاه اومده خونه،برگشته بهم میگه : اسفند داریم؟ میگم : میخوای دود کنی ؟ میگه :پـــــــــــــ َ نه پــــــــــــــــ َ میخوام بریزم توو چائیم شیرین شه با کیک بخورمش ..

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٠
تگ ها :

Autumn

پائیـــــــز یعنی یک دنیـــــا رنـــــــگ

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/۱٩
تگ ها :

تــــــــــَــرین ها

نـــِشستی داری "خاطرات یک مــــُـــغ" میخونی که تلفن ِ خونه زنگ میزنه و دست ِ بر قضا تو جواب میدی .بعد ِ یه ثانیه نفست حبس میشه ، انگار که نفسی که فرو دادی دیگه بیرون نمیاد . میشینی رو مُبل و صحبت میکنی باهاش از همه چی ، از همه جا .. همه ی اون یازده دقیقه و پنجاه و هشت ثانیه ی تماس رو زندگی میکنی .. همــــه شو . وقتی میری تلفن ُ بذاری سرجاش یه نگا به تایمر تلفن میندازی .. دقیقن یازده دقیقه و پنجاه و هشت ثانیه تماس میره توو لیست ِ تــــــــرین های زندگیت ..همــــــــه ی ترین های زندگیت ، خوبترین .. دوست داشتنی ترین.. دردناک ترین .. محال ترین ! و تو شمرده شمرده برمیگردی ، میشینی روی مبل و خاطرات یک مـــُـــغ میخونی . اما نه ، دیگه نمیخونی ، فقط نگا میکنی به سطرایی که انگار دارن بهت دهن کجی میکنن . تو دقیقن چــــــار بار صفحه ی 72 و 73 رومیخونی بی اینکه حتی یه کلمه شو بفهمی . حالا تو یه حس ِ خوب داری ، خوب ِ خــــوب . کتابو میبندی میذاری یه گوشه و پـــــرت میشی توو زمان .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٧/۱۸
تگ ها :

اینجا تهرانه یعنی شهری که .. [ 2 ]

همین الان بی اینکه خودم بخوام شنیدم که خانوم منشی مون داشت به وضوح و با اصرار زیر آب ِ یکی از خانومای شرکتُ پیش یکی از اعضای کمیسیون تخلفات میزد . به راحتی ِ سَر کشیدن ِ یه لیوان آب .

برای اینکه ما هم جایگاه داشته باشیم ، واقعن لازم نیست جای کسی رو بگیریم ..

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٧/۱٧
تگ ها :

مـــُــشتری مداری

رفته انگلیس ، توو یکی از فروشگاهها یه تیکه الماس کوچوولو دیده و اشتباهی فک کرده قیمتش 9 پونده ! خلاصه با خوشحالی گذاشتش توو سبد خریدش ، وقتی رفته پیش ِ کشیـــِر تازه فمیده 9  پوند نبوده و حالا مثلن900 پوند بوده یا 90 پوند ، نمیدونم ! میگه اگه ممکنه اینو از صورتحساب من حذفش کنین چون من اشتباهاً فک کردم قیمتش 9 پونده . متوجه صفراش نشدم . بهش میگن چون گذاشتیش توو سبد خریدت یعنی ازش خوشت اومده و چون اشتباهی فک کردی 9 پونده ، ما بهت همون 9 پوند میفروشیم . اینجاس که خانومِ خریدار مرام کُش میشه و اون یه تیکه دایمونده 9 پوندی رو برمیداره و شلنگ تخته اندازوون میاد بیرون ..

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٧/۱٦
تگ ها :

BiRtHdAy

یه روز اگه تولد عزیزامونو فراموش کنیم [منظورم خونواده مونه] اونوقت باید به خودمون شک کنیم چون یا محبت بین مون داره کم میشه و داریم از هم دور میشیم یا اونقـــــد افتادیم روو دور ِ زندگی که روزای به این مهمی هم توو ذهن مون نمی مونن .

توو این سه ماه پشت سر ِ هم سه تا تولد داریم ، میخوام یه کاری کنم با هر سال فرق داشته باشه براشون . نمیدونم چی ! اما هی میشینم تقویم ُ ورق میزنم و اونروزا رو نگا میکنم و هی برنامه میریزم توو ذهنم . دلم میخواد یه هیجان ِ خاصی باشه توو هرکدومش . یه جوری که هیچکدومش شبیه اون یکی هم نباشه .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/۱٢
تگ ها :

اینجا تهرانه یعنی شهری که .. [ 1 ]

ارشد عمران*قبول شده تازگیا . میخواد تا دکترا ادامه بده  . همه مون براش خوشال شدیم و تشویقش کردیم که تا هر جا ممکنه ادامه بده . فرداش برامون شکلات آورد . یکی هم خودش برداشت . از دَر که اومدیم بیرون پوست ِ شکلاتش ُمُچاله کرد انداخت توو جوب !!

 

* عمران : آباد کردن ، آبادی ، سازندگی . 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٧/۱٠
تگ ها :

آقا ما دیشب رفتیم جبهه*

دیشب با همه چی دوون قیطریه بودیم . روو یه نیمکت نشسته بودیم و داشتیم با هم حرف میزدیم. کنارمون چند تا چادر زده بودن و نمایشگاه دفاع مقدس برگزار کرده بودن. ما هم تصمیم گرفتیم بریم ببینیم . اولش البته دو دل بودیم که اصلن بریم یا نریم ، یه وقت بهمون نگن که مثلن شما حجابتون کامل نیست و اینا . خلاصه کنجکاوی مون غالب شد و رفتیم داخل . کسی نبود اونجا که آدما رو چک کنه ، این اولین نکته ی خوبش بود . بعدشم روو در ودیوار ِ اونجا یه پوسترایی از خاطرات شهیدا رو زده بودن که خیلی جالب بودن . یه گوشه هم عکسهای جبهه رو زده بودن . یه چند دقیقه ای اونجا بودیم و خاطراتُ خوندیمو اومدیم بیرون . جلوی در یه دفتر گذاشته بودن که ما نظراتمون ُ بنویسیم . منم براشون نظرمو نوشتمو ازشون تشکر کردم و یه پیشنهادم دادم. داشتیم میرفتیم که یه دفه یه حاج آقایی که مسئول اونجا بود اومد جلو و گفت اگه ممکنه یه جمله یادگاری روو این پارچه بنویس . نگا کردم دیدم یه پارچه ی سفید بزرگ اونجا هست که هر کی یه چیزی رووش نوشته . منم خوشم اومد . حاج آقائه بهم یه ماجیک قرمز داد و منم با همه چی دوون مشورت کردم و یه جمله نوشتم که دقیقش این نبود اما مضمونش این بود که اون همه آدم که شهید شدن بحث اصلی شون انسانیت بوده و دنبال یه سری ارزشای انسانی بودن قبل ِ هر چی . بعد آدمایی که اونجا بودن خوششون اومده بود انگار. حاج آقا هم یه لبخند تحسین آمیز زد و رفت اون گوشه و با یه گردنبند ِ " وان یکاد " برگشت و گفت این هدیه رم از ما قبول کنین به عنوان یادگاری . بعد تو نمیدونی که چقـــــــــــــــــد حسای مثبت بود توو اون لحظه . هدیه مونو گرفتیم و ازش تشکر کردیم و اومدیم . موقع برگشت گردنبندُ آویزون کردم زیر ِ آئینه ی ماشین . خوشحال بودم ..

X  شب که ماجرا رو واسه بابام تعریف کردم خیلی استقبال کرد . بعد ازش پرسیدم که خوب جمله ای نوشتم ؟ گفت : "بلـــــــــه . بهترین چیزُ نوشتی" ، خوشحالیم دو برابر شد ..

* اولش عنوان ِ پست بود : حتمن این "دفـــــاع" مقدس بوده ..

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٧/٩
تگ ها :

یکروز به پائیز مانده

 .. فضا خارجی ..  نزدیکی های خیابان شریعتی

آمده برای اولین باری که جدی جدی قرار است هم را ببینیم . معذرت خواهی میکند که شلوار ورزشی پاش کرده ، میگویم خیلی با ورزشی پوشیدن موافقم . میگوید قرار ِ سالن داشته و اگر میرفته به من نمیرسیده  ... صندلی عقب را که نگاه میکنم کوله ی آدیداس ِ مشکی اش را میبینم که همان گوشه جا خوش کرده . حرف که میزند حس ِ من خوب است . او خوب است . استایلش عالی ست . لباس پوشیدنش هم . خوش اخلاق هم که هست . او مدام تکرار میکند که آنروز بیشتر از هر چیز از بی توجهی ام به خودش خوشش آمده ، از اینکه هی مثل بقیه ی بچه ها زیر زیرکی نگاهش نمیکرده ام . از اینکه هی منتظر بوده تا من برگردم ببینم چه میگوید ، از اینکه آخر سر خودش آمده و سر صحبت را باز کرده . اما او حرف که میزند من به چیزهای مهمتری فکر میکنم . من او را با آن چشمهای مشکی و آن لبخند ِ بینظیر هم نمیخواهم . او که حرف میزند من به پایان فکر میکنم . به آن روزی که دیگر حتی یادش هم نمی آید که یکروز جذب بی توجهی ام به خودش شد و جلو آمد . به روزی که لبخند نمیزند حتی .. بهانه میتراشد .. من یک آدمی فراتر از او میخواهم ، آدمی که مطمئن تر باشم به رابطه اش . از آن آدمهایی که حرف که میزنند تو صداقت را لابلای حرفهاشان بوضوح حس میکنی ، که میتوانی با دل ِ قرص بروی توی رابطه . آنها مطمئن ترند .. انگار کمتر ریسک پذیر میشود رابطه ات . من او را با استایل خوبش ، با آن لبخند بینظیرش نمیخواهمـــــــ  .. 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/٥
تگ ها :

پُست ِ اکسپرس !

فقط اومدم بگم توو این چند سالی که از عمر ِ کار کردنم میگذره ، هیچ روزی به اندازه ی الان شلوغ نبودم . هیـــــــــــــچ روزی ! یه چیزی در حدود دوازده تا نامه توو باکس ِ رئیسم مونده بوده از شهریور تا حالا . رئیسم هیچکدومو چک نکرده بوده که بفرسته توو باکس ِ من . همه ی اینا امروز یهوویی رسیده دستم ! هر کدوم جداگونه باید بررسی بشه و کاراش انجام بشه و نامه بخوره . بعد اینا به کنار یک عالمه کار هست که باید سند بزنم براشون . امروز رسمن ماجرایی دارم تو شرکت . گفتم شماهارَم توو غم ِ خودم شریک کنم . حالا برم شروع کنم شاید برسم سریع جمع و جورشون کنم .

 

X پائیز بالاخره رسید . همه مون یه جورایی منتظرش بودیم انگار . پائیزتون مبارکــــــــــ ..

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٧/۳
تگ ها :