هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

چه زود گذشت

ماه ِ پیش با چند تا از همکلاسیای ِ زبانم تصمیم گرفتیم یه ماه مرخصی بگیریم . از فروردین هر روز میرفتیم کلاس و این خسته مون کرده بود . این شد که از اوایل آبان مرخصی مون شروع شد . حالا اینروزا باید بریم ثبت نام چون این یه ماهه مثه برق و باد گذشت . البته کلاسامون این ترم از دوازدهم آذر شروع میشه . خیلی خوب بود برام این تعطیلات . واقعن تا میتونستم ازش استفاده کردم . نه که حالا کار ِ خاصی کرده باشما ، اما خب استراحت ِ خوبی بود.  چند تا از کارایی که کردم توو این مدت ایناس :

 کمد ِ لباسام ُ مرتب کردم .

 قفسه کارای همه چی دوونُ تغییر دادم .

کتاب ِ خانه ی ترستون ِ دانیل استیل ُ خوندم .

کتاب ِ عشق ِ دوباره ی دانیل استیل ُ شروع کردم .

یه روز رفتم خرید و یک عالمه چیزایی که میخواستم ُ خریدم .

دو بار رفتیم کـــَن .

هَــــری پاتر دیدم .

دوستامو دعوت کردم خونه مون .

با همه چی دوون و دوستاش رفتیم سفــَـــرَک .

یک عالمه عکس انداختم .

یه آرایشگاه ِ جدید نزدیک ِ خونه مون پیدا کردم .

شرقی رو دیدم .

آشپزی کردم .

موهامو رنگ کردم .

کلن خیلـــی خوب بود دیگه . فقط یه ذره زمانش کم بود .  

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۸/۳٠
تگ ها :

ناگــــهان دوره همی !

خب من الان کلی هیجان زده م . زنگ زدم دوستامو برا فردا دعوت کنم خونه مون اما یکی شون فردا کار داشت اینه که افتاد به امروز عصر . الان داشتم لیست ِ خریدمو مینوشتم که به ذهنم رسید بیام شماهارَم توو هیجانم شریک کنم . امروز خونه تنهام .. البته کار زیادی برا انجام دادن ندارم تا دوستام بیان ، اما خب بالاخره کار هست دیگه . باید بدو بدو از شرکت برم یه کم خرید کنم و برم خونه . وااااااای یه کم استرس میاد سراغم . راستی ، دارم فک میکنم چند تا چیز میز ریزه میزه براشون بخرم با کارت پستال . خوبه ؟!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٩
تگ ها :

Maybe

 

life was much easier when APPLE and BLACKBERRY were just FRUITS

 

× وقتیکه اَپل* و بـــِلک بـــــِری* فقط میوه بودن ، زندگی ساده تر بود .

توضیح : ( قبل از این که این اسمها [ اَپل و بلک بــــِری ]  تبدیل به کمپانی های قــــــَدَر با تکنولوژی پیشرفته بشن و دنیا رو توو دستشون بگیرن )  

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۸/٢۸
تگ ها :

پـــــَــ نه پــــــــَــ

عمـــه ی من بجای پـــــَ نه پـــــَ  میگه :  نــــــَــ په نـــــــَـــ       ... بعد خیلی هم اصرار داره که اونی که خودش میگه درسته . یعنی یه جورایی داره فرهنگ سازی میکنه . نــــَ په نـــــَ سازی میکنه !

* بعله ، همچین عمه ای دارم من . کلن همچین خونواده ای هستیم ما .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۸/٢۳
تگ ها :

اینجا تهرانه یعنی شهری که .. [ 5 ]

یه مجله خبری برام ایمیل میشه .. باورتون میشه بگم امروز یکی از موضوعاتش این بود : عکس های جدید مهدی سلوکی در خارج از کشور با "شلوارک"  !!!!!!

خاله زنک بازی و سرک کشیدن توو خصوصی های مردم تا کــــــِــــی !

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٢
تگ ها :

به سفارش ِ همه چی دوون

با همه چی دوون اینا نشسته بودیم حرف میزدیم . نمیدونم حرفمون راجع به چی بود حالا ، ولی یه جاش من میخواستم بگم " حلالیت طلبید " زبونم نچرخید گفتم " طلالیت حلبید " اونوقت اینا کـــِر و کــِر به من میخندیدن . همه چی دوون که گووله شده بود وسط اطاق ، میخندیداااا ، منم خودم مُرده بودم از خنده . اما از اونجایی که میگن نباید هیچ وقت کسی رو مسخره کنین ، یه سه چار دقیقه بعدش که خنده مون تموم شد و صحبتامونو از سر گرفتیم ، همه چی دوون در اومد بگه " دچار خلاء فلسفی شده " زبونش نچرخید گفت "دچار  فلاء خــَلسفی شده  " آخ آخ ایندفه من ولوو شده بودم کف ِ زمین میخندیدم . آقای برادرم که کلن به هر دوتائی مون میخندید ، پایه بود . ولی اونروز کلی با همه چی دوون اینا  نتیجه اخلاقی گرفتیم که اینه آخر عاقبت ِ مسخره کردن ِ بقیه ، وقتی به یکی بخندی همون سر ِخودت میاد . بعلـــه .

* این پست به درخواست ِ همه چی دوون نوشته شد .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۸/٢۱
تگ ها :

کارآگاه هانـــــیه !

دیروز شبیه این احمق ها شده بودم . میدونی ؟ همین یکشنبه ای قرار بود برم > شرقی < رو ببینم . از اون دیدارهای بی شائبه که آدم همیشه یه حس ِ خوب داره بهشون .  اونروز وقتی دوش گرفتم اومدم لباسامو تنم کردمو موهامو محکم بالا سرم جمع کردم یه دسته ی کوچولوشم از گوشه ی راست بافتم . بعد رفتم سراغ لاکامو هی صورتی جیغ َرو برداشتم و هی کرم رنگِ ناخنَ رو برداشتم و هی گذاشتمشون سرجاهاشون . میدونی ؟ داشتم فک میکردم دوباره بعد از تعطیلی ِ یه روزه که میخوام بیام شرکت باید جیغ میغا رو پاک کنم و لااقل یه دونه رنگ ناخن بزنم . اینه که دوباره دستم رفت سمت ِ همون کرمه . اما یهو اون قرمز پررنگ ِ چشمک زد که بیا منو بزن ، بیا منو بزن . منم دل ُ زدم به دریا و از خیر ِ صورتی و کرم و اینا کلن گذشتم و همون قرمزه رو زدم . حالا دوشنبه ای ، آخره شب ، هی به دستام نگا کردم هی دلم نیومد لاکامو پاک کنم . بعدش تصمیم گرفتم همینجوری با لاک بیام شرکت . خب قطعن اگه منو با لاکِ قرمز ببین فاجعه میشه دیگه . بخاطره همینم من دستکش دستم کردم . حالا خوبه دستکشه یه کمی جیگیلی میگیلی م هست ، اما خب خیلی خنگ شده بود ظاهرم ، خودم میدونم ولی خب چیکار کنم مجبور بودم ، میفمی ؟ حالا دستکشامم زیاد کلفت نیستا که بهم بخندن اما خودم احساس میکردم دستام دو تا گوله آتیشه از گرما . بعد هی دیروز میدویدم میرفتم دستشویی ، دستکشامو درمیاوردم ، دستامو با آب یخ و کف میشستم . بعد دوباره دستکشامو دستم میکردم و لبخند ِ ملیح زنون از دستشویی میومدم بیرون . حالا الان هی دارم با خودم فک میکنم که نه ، آخه واقعن مجبور بودم ؟؟ واقــــعن ؟؟

 

* ولی امروزم هم همینکارو کردما . همین ماجراها دوباره تکرار شد .

* تازه شماها نمیدونین با دستکش نوشتن چقـــــده سخته !

* حتی نمیدونین با دستکش کیک شکلاتی خوردن چقد سخت تره ! واسه همین دستکشامو درمیاوردم سریع کیک مو میخوردم دوباره دستم میکردم ..

* تازه امروز منشی مون آخر سر طاقت نیاورد ، بهم گفت : لاک قرمزَتو زدی ؟گفتم : آره ، معلوم شد؟! بعد که اومدم توو اطاقم هی دارم با خودم فک میکنم کلن من کار ِ مخفی نکنم . نه ؟! بهتر نیس اینجوری ؟

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/۱۸
تگ ها :

غیر ِ منتظره و هیجانی مثل ِ بــرف

امروز از خونه که زدم بیرون یک عالمه برف همه جا نشسته بود . هم ذوق زده شدم هم تعجب کردم . اینهمه برف ، وسط ِ پائیز ؟!! معرکه س . همچین برفی و همچین هوایی جون میده واسه پشت ِ پنجره نشستن و چای داغ خوردن با شکلات . ممممم ، دیگه اینکه امروز باید به همکلاسیای زبانمم زنگ بزنم ، چن وقتیه ازشون بیخبرم  . یادم باشه ماجرای کلاس زبانمم براتون تعریف کنم بعداً . الان کلن خوشالم بخاطره برف ِ غیر منتظره . شُمام خوشال باشید لطفن .  

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۸/۱٧
تگ ها :

life

در میان ِ مردمی که می دوند برای زنده ماندن ..

تو آرام قدم بردار برای زندگی کردن .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۸/۱٧
تگ ها :

Dinner party

یکی از دوستای بابا الان بهش مسیج داده که شب شام همگی باهم بریم بیرون . ولی ما نمیتونیم بریم چون همه چی دوون دیر برمیگرده از دانشگاه . پس قرار شد بابام دوستشو دعوت کنه خونمون شام . اینجوری هم دوره همیم ، هم یه تنوعی داریم با دفه های قبل . آخرین بار همگی با همین دوست بابام رفتیم فرحزاد . حالا توو فکر ِ یه شام ِ خوشمزه هستم با یک عالمه چیز میز. بابام آخه خیلی دوست داره این دوستشو .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/۱۱
تگ ها :

چکیده ی توضیح المسائل

کـُلن اگر طوری بشود که انسان خوشش بیاید ، "حرام" است .   بــــعله !

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/۱۱
تگ ها :

قانون ِ دوستی هام

برای دوستیهام در دنیای واقعی  قانون گذاشتم  :

× توقع ندارم از کسی ، کسی هم از من توقع نداشته باشد .

× دوستی های نزدیک که به موئی بندند نمیخواهم . دوستی های دور اما مداوم را ترجیح میدهم .

× هیچ وقت ِ هیچ وقت ِ هیچ وقت به کسی هـــــِی مدام نگفتم بیا برویم فلان جا . بیا . بیا . بیا [ گیر ندادم ]  و توقع دارم برای جایی رفتن مدام بهم نگویند بیا. بیا. بیا.

× اینکه فقط وقتی با کسی کار دارم ، ازش خبر بگیرم توهین مسقیم است . دوستیهای این مدلی را خط زدم .

× انتظار نداشته باشند هرچی را که از بقیه میدانم بهشان بگویم . شاید یک راز باشد .

× خیلی جاها را دوست ندارم بروم ، یکی از آنها تولدهای آدم های سالی یکباری ست . نمیروم و رک میگویم : "نــــــه"

× دردِ دل ممــــــــــــــــنوع . خیلی وقت است که که قدغنش کرده ام برای خودم .

× دروغ ِ اول که شد دروغ ِ دوم ، معطل نمیکنم ، آن رابطه تعطیل است . تمام .

× من مدل ِ زندگی ِ خودم را دارم ، بقیه هر جور که میخواهند زندگی کنند .

× برای هر رابطه ای همانقدر انرژی میگذارم که ازَش انرژی میگیرم . نه کمتر ، نه بیشتر .

× دیگر حرفم را توو دلم نگه نمیدارم و همان موقع میزنم که هی مدتها بهش فکر نکنم .. که چرا نگفتم .

× فقط با آدمهای صاف و ساده دوست میمانم . زیر و روو کشیدن را نه بلدم و نه تاب میآورم .

 

[ قـــــــانون هام برای دوستی م با دخترهاس . اون یکی قطعن قانونهاش فرق میکنه ]

 

 

 * روز ِ تولد من دو روز تعطیل است . رسمی . تمام مملکت تعطیل میشود بخدا . من مدام اینجام ، شرکت . روز تولدم هر دفعه برنامه ای دارم با خانواده م یا هر چی. اینـــــــــقد دلخور میشوم هی میگویند مهمانی بگیر . برویم پارک . حتمن باید ببینیمت  .چون اگر بتوانم حتمن مهمانی میگیرم یا هر چی . این روند هر سال از چند روز قبل از تولدم شروع میشود و تا چند روز بعد هم همیـــــــــشه ادامه دارد ..

 

** این یک مورد خاص هست که نشد نگم ، با اینکه قضیه مربوط به چند ماه قبل است اما هی خودم را یک چیزهایی فرض میکردم .. حواسم هست که مهمانی میروند ، نه اینکه چرا من نبودم [ چون خودشان خوب میدانند تا جو ِ مهمانی و همـــــــــــــه ی آدم هاش را نشناسم نمیروم ، میدانند که اهل هرجور مهمانی نیستم ، پس این قضیه منتفی ست ] اما آنها میروند و بعد یک جای کارشان میلنگد و من ناچاراَ میفهمم که گروهشان کلن منهدم شده ، دخالتی نمیکنم همه چیز بین خودشان بوده از اول . من خیلی وارد جزئیات نمیشم در دوستی هام . اما کسی توضیحی نمیدهد و انگار همه چیز عالی ست . من اما فراموش نمیکنم که کسی در همان مهمانی پارتنری داشت که همه ، همه ، همه میدانستند بجز من . نه اینکه نمیدانستم ها . میدانستم . اما خودم فهمیده بودم از همه متنها و جمله ها و شنیده ها و گفته ها . اما گفتم لابد خصوصی است یا هر چی !! اما دلم نمیخواد کسی فکر کند حواسم نیست . [حالا دلخورم نه از اینکه چرا به من نگفته ها ، بخدا نه . فقط از اینکه اگر خصوصی بود چرا همه میدانستد و من نه ! ادعای الکی که نمیشود کرد برای دوستی ]

 

X من دیگر رودروایستی نمیکنم در دوستیهام . حالا بعد از نوشتن ِ این پست آرامش ِ خوبی دارم ..

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۸/٩
تگ ها :

اینجا تهرانه یعنی شهری که .. [ 4 ]

دو روز پیش یکی از متصدیای بانک که یه دختر ِ جوونی بود ، وقت گذاشت و برا کارت هدیه ای که میخواستم بخرم و برام مهم بود که ظاهرش قشنگ باشه ، کلی راهنمائیم کرد . چند تا بانک ِ دیگه رو غیر ِ خودشون معرفی کرد و گفت کارت هدیه های اونا خوشگلتر از مال ِ بانک ِ خودشونه . راهنمائیش واقعن مفید بود برام .    [  +  ]

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۸/٩
تگ ها :

Healthy Fruits and Vegetables

there are four types of food that are very effective for reducing weight in fall and winter:   apple    -  pear -    zucchini  and   pumpkin

 

use and enjoy *  

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۸/۸
تگ ها :

یه قولـــــ ِ یه هفته ای

دیروز وقت نکردم برم آرایشگاه ، واسه همین آخر ِ شب همه چی دوون ناخنای دست و پامو برام سوهان کشید و مرتبشون کرد . قبلشم لاکامو پاک کردم که رنگشونو عوض کنم . اما همین جوری که همه چی دوون برام ناخنامو درست میکرد ازم قول گرفت که تا یه هفته لاک نزنم رووشون و بذارم هوا بهشون برسه . منم یه لحظه تحت ِ تاثیر جو قول دادم خب . اما امروز هی به دستام نــــِگا میکنم هی فــــِک میکنم یه چیزی کــــَمه  رووشون ..

 

* چه بارونی بارید این چند روز . امروزم صـــُبم که واقعن هوا بینظیر بود . همچنان هم داره بارون میباره ..

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۸/٧
تگ ها :

امـــروز ِ من

امروز فاینال دارم  . کتابامو با خودم آورد شرکت تا یه نگاهی بندازم بهشون . اما تا همین الان کار داشتم و هنوزم دارم . حالا وقتی برم خونه یه کمی میخونم و میرم امتحان .

دیگه اینکه خوشـــــالم  که آخر هفته س و دو روز تعطیلی دارم .

دلم یه بافت ِ ‌رنگ و وارنگ میخواد با یه شال گردن ِ رنگ و وارنگ . یعنی رنگ و وارنگا ، باید همه ی رنگای شاد دنیا تووشون باشه . باید بگردم  دو تا شو بخرم . یه جفت م از این جورابای بلند ِ بلند باید بخرم که راه راهای رنگی رنگی داره ، خیلی دوسشون دارم اونارو . آخه من اکثرن توو خونه هم که هستم نوک انگشتای ِ پام همیشه یخ ِ یخ ِ مخصوصن این موقه ها که دیگه بیشتر میشه .خب اگه اون جورابارو بخرم میتونم با یه شلوار کوتاهی چیزی ست ش کنم واسه خونه .

امروزم قبل ِ اینکه برم کلاس ، دوش میگیرمو موهامو فرفری میکنم . لاک قـــــــــرمزمو میزنم با همون انگشتره که یه گـــُله کـــِرم و قرمزه . بعد رژ ِ قرمزمو میکشم رو لبم ُ و بدو بدو میرم که به امتحان برسم .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/٤
تگ ها :

اینجا تهرانه یعنی شهری که .. [ 3 ]

مــَردُم به صحنه بوسه دو عاشق با نفرت بیشتری نگاه میکنند تا صحنه ی اعدام !!!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۸/٢
تگ ها :

بازی وبلاگی

بازی وبلاگی که دعوت شدم اینه : همین الان سرتو میچرخونی و اولین کتابی رو که چشمت بهش خورد برمیداری و میری صفحه 13 و اولین جمله ی کامل اون صفحه رو مینویسی .

خب البته من توو شرکت کتاب زیاد ندارم ، اما اولین کتابی که چشمم بهش خورد و فارسی هم بود،آئـــین زندگی [ دیل کارنگی ] بودش .

صفحه 13 کتاب :

یک دانشجوی جوان در بهار سال 1871 خودش را برای گذراندن امتحانات پایان دوره پزشکی آماده میکرد ، او در بیمارستان عمومی مونترال دوره ی بالینی را میگذراند و در آنروزها درگیر این مساله بود که چه باید بکند و عاقبتش چه خواهد شد .

 

* مرسی از کرفس ِ عزیزم بخاطر ِ دعوتش  .

* شرکت توو این بازی رو به همه پیشنهاد میکنم . یه جورایی هیجان انگیز و غافلگیر کننده س .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۸/۱
تگ ها :

من امتحان کردم ، شــــُد !

خــُب من تونستم برنامه ریزی ِ دیروزمو انجام بدم . البته با چند تا تغییر . اول اینکه وقتی رسیدم خونه آقای برادر نبود و سوپ درست کردن براش ، کنسل شد . دوم اینکه داشتم توو یکی از قفسه ها دنبال یه چیزی میگشتم که کلی بهم ریختمش ، بعد نـــِشستم اونو از اول مرتب کردم . بقیه ی کارا خوب پیش رفت ، فقط از شما چه پنهون که .. جاروبرقی کشیدم ، اما نه از روی وسواس و خیلی دقیق . اصلن زمان نداشتم واسه همین تند تند جارو کشیدم و رفتم دووش گرفتم . دیگه اینکه به چایی خوردنم نرسیدم البته . همـــــــین  .

 

* به یه بازی وبلاگی دعوت شدم . خیلی م دوسش دارم . همین امروز انجامش میدم .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۸/۱
تگ ها :