هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

محض ِ تنوع

از بلال حبشی میپرسن : تو اسمت بــلاله ؟

میگه : پــــَ نه پـــــَ  ذرت مکزیکیه :|

 

* با تشکر از همکار میم ِ عزیز و همسر ِ گرامیشان .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٩
تگ ها :

یه تجربه ی جدید

دیشب بعد از شام یهو هوس کردم یه چیزی بخورم . پا شدم رفتم یه دونه خیار با یه گوجه برداشتم و خردشون کردم . یک عااالمه نمک رووشون پاشیدم و دوباره رفتم سر یخچال یه نارنج برداشتم بچکونم تووش . از وسط قاچش کردم و بی اینکه به شکلش توجه کنم چکوندم توو ظرف . همون لحظه فهمیدم پرتقاله :|‌ دیگه ادامه ندادم . رفتم دوباره سر یخچال و یه نارنج ِ واقعی پیدا کردم آوردم از وسط قاچش کردم و یه برشش ُ چکوندم توو ظرف . همه رو مخلوط کردم و اومدم جلو تی .وی نشستم و مشغول خوردن شدم . چون اول پرتقال ریخته بودم کاملن مزه ی پرتقال هم میداد . اما نتیجه عالـــــی بود ، عالـــــی . یعنی اگه تا حالا همچین چیزی رو تجربه نکردین این بار حتمن امتحانش کنین . طعم پرتقال و نارنج با اون قطعه های خیار و گوجه خیلی خوب میشه .  

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٩/٢۸
تگ ها :

nature

یه روز ِ جمعه ی یه کم آفتابی .

یه دست لباس گرم .

یه فولدر از آهنگای قشنگ و مورد علاقه ت .

یه کوله یا یه کیف کوچوولووی کج ، با هر چی که لازم داری .

لاکای رنگی رنگی و درهم برهم و شاد .

دوربین عکاسی ت .

موزیکت ُ پـــِلـــی کنی و پا شی بری کوه . مهم نیست دقیقن کجا . مهم یه جائیه که از شهر یه کم دورت کنه .

 

X یـــهو دلم خواست . باید برم اینروزا .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٩/٢٧
تگ ها :

مشق :|

آقای قــــ همکارمه . از بابام خیلی بزرگتره . خوبیا و بدیای خاص ِ خودشو داره اما جزو معدود آدمائیه که توو محیط کار باهاش میتونم راحت ارتباط کلامی برقرار کنم .

حالا ! اومده بود توو اطاقم ، داشت به کتاب زبان و دیکشنری اینام یه نگاهی مینداخت . بهش گفتم : کلی مشق دارم هنوز هیچکدومو ننوشتم . یهو کتابو بست کــِر کـــِر خندید . گفتم : خب مشق دارم ، چیه مگه ؟؟ دستشو گذاشته بود جلو دهنش همینجوری ور ور میخندید . فمیدم به اون مشقه حساسه . گفتم : آقای قـــــ ، مشـــــق D:  دیگه غش کرده بود . گفتم الان این مشق کجاش خنده داره ؟ گفت : خیلی بامزه گفتی . باید بگی تکلیف . گفتم : نخیرم ، مشق .  

بیسکوئیت تعارفش کردم ، یه دونه برداشت و کــِر کـــِر کنان از اطاق رفت بیرون .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٦
تگ ها :

ما اینیـــم

دو تا فیلم دیدم چند روز پیشا . توو تی .وی ِ خودمون . یکیش آقای کیو بود [ اسم کوچیکشُ یادم نیس ] یکیشم خانه ای پر از امید [ یا همچین چیزایی ] .. و بسی هر دوتا فیلم سرشار از هنر ِ زیرکانه ی سانسور بود . چُنان که درست لحظه ای که صورت دو نفر با عشق به هم نزدیک میشد ناگهان تصویر به داخل اصـ[ســ]طبلی ، فروشگاهی ، داروخانه ای چیزی میرفت و اینجا بود که ما بیش از پیش دریافتیم که هنر نزد ایرانیان است و بس !!! 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/٢۳
تگ ها :

thinking positive

فــَ فــَ یکی از دوستای دوران دانشگاهمه .  کلن دیدش بدبینانه س به زندگی . یعنی امکان نداره باهاش حرف بزنم و این جمله ها رو بکار نبره : کلن من شانس ندارم . همینه دیگه بهترینا مال ِ بقیه س . به ما که میرسه اینجوریه . کاشکی اینکارو میکردم چار سال پیش . فلانی شانس داره که اینجوریه ! آخرم من راننده نمیشم .

من خیلی سعی کردم بهش بفهمونم اینهمه جمله ی منفی و بدبینانه مسلمن تاثیر میذاره روو روزای زندگیش . اما خب باز دوباره فرداش همون جمله ها رو تکرار میکنه .

همین طرز فکرش باعث شده همیشه پارتنراش هم آدمای درستی از آب در نیان . و اون فک میکنه توو بی اف هم شانس نداره ! اگه شانس داشت فلانی اونروز توو رستوران فلان حرف ُ نمیزد بهش .

خب ، فــَ فــَ حسابرس یه شرکت خصوصیه و هر چند ماه یه بار میره توو یه شرکت واسه حسابرسی . درس خونده س . ظاهر نرمال و خوبی داره . با یه خونواده ی خوب . اما هیچوقت ِ هیچوقت اینارو نمیبینه و همیشه منفی گراس .

با اینکه من زیاد اهل تلفنی حرف زدن و مسج بازی و اینا نیستم اما گاهی فک میکنم دوستی با آدم منفی گرا زیاد سرگرم کننده و انرژی بخش نیست . مخصوصن که فــَ فــَ عادت داره صبای زود [ اون موقعی که من توو مسیر خونه به شرکتم ] تلفن کنه و از اتفاقای منفی و بدشانسی های عجیبش حرف بزنه !!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٢
تگ ها :

سیب زمینی و تخم مرغ پخته + گوجه + خیار + نان

یادم باشه که امروز یه شال ِ ساده ی قرمز [1] بخرم و چند تا روان نویس ِ رنگی [2] و کاغذ چسبی و یه اتود .

 

 [1] : شال ِ ساده ی قرمز ، همینطوری برای تنوع .

 [2] :  روان نویس رنگی رنگی هام بود ؟!چند وقت پیش که داشتم توو خونه برا بچه ها شعبده بازی [3] میکردم :| چــارتا از روان نویسام خشک شدن .

 [3] : شعبده بازی رو از آقای شعبده باز ِ من و تو وان یاد گرفته بودم .  

 

[*] و آخر سر هیچکس نفهمید چرا من گاهی وبلاگمو با دفتر یادداشتهای روزانه م اشتباه میگیرم !

 

[ برای کامنت گذار ِ ناشناس ِ مهربونم : خوشحالم که هستی دختر . و خوشحال ترم که منو میخونی . امروز یه دنیا انرژی گرفتم از خوندن ِ کامنتت . حالا که همین دور و برایی احساس ِ خوبی دارم ]

x عنوان  ِ پست ناهار ِ امروزم بود ..

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٩/٢٠
تگ ها :

آنچه گذشت

* یکشنبه مرخصی مو گذاشتم روو میز ِ رئیسم . وسائلمو جم و جور کردم و رفتم کلاس . سمانه ایران بود این چند شب . بعد از کلاس دوتائی با هم رفتیم بیرون که یهو وسط راه ماشین ترمز خالی کرد . به رووم نیاوردم بی ترمز رفتیم بی ترمز اومدیم .

* دوشنبه شب با همه چی دوون و دوستش رفتیم چرخیدیم و بعدشم مراسم . آخر شب همه چی دوون و دوستش رفتن توو ماشین نشستن سردشون بود . من و آقای برادر یه دو دقیقه بعد با هم رفتیم سمت ماشین دیدیم کارگر کبابی که همون بغل بود سرشو  چسبونده به شیشه و داره یه چیزایی میگه :| آقای برادر دستمو ول کرد و دوئید سمت ماشین . بهش گفتم کاری نداره باهاشون لابد داره چیزی میپرسه . آقای برادر رفت جلو و یه چیزایی گفت و همه چی دوون دراومد گفت میخواست بهمون سنگ بده ماشین توو سراشیبی نره یهو ! ولی من از چشمای همه چی دوون فمیدم یه چیزی بوده . خلاصه آقای برادر نشست توو ماشین و رفتیم . بعداً فهمیدم که اومده به همه چی دوون و دوستش گفته اگه سردتونه بیاین توو مغازه :| ساعت دو نصفه شب ! بی فرهنگ ِ فلان . بعد اونشب کلی با همه چی دوون خدا رو شکر کردیم که آقای برادر نفمید وگرنه همونجا آقای کبابی رو !!! خب باید این همیشه یه راز بمونه بین من و همه چی دوون و دوستش و شماها !

* سه شنبه دم دمای ظهر رفتیم هیئت . شبم با همه چی دوون رفتیم شیرکاکائو خوردیم و آرزو کردیم و شمع روشن کردیم و برگشتیم خونه . بفرمائید شام دیدیم و جدول حل کردیم .

... و سه روز بعدی سرماخوردگیم شروع شد و روزام شد : پرتقال . آب جوش . چای سبز . دی وی دی . یه مهمونی نصف شبی کوچوولو . بازی کامی و یه تمیز کاریای جزئی .. و الان من موندم و یه جفت چشم ِ ریز و کوچوولو و یه صدای آنچنانی ، از اونا که فقط به درد آکادمی گوگوش میخوره و بس .  

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٩
تگ ها :

ببخشید ، شما یادتون میاد ؟

... مانتوی اِپـــُل دار !

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٩/۱۳
تگ ها :

داستان ِ کوله اَم و چند ماجرای ریز ِ دیگر !

از امروز کلاس زبانم شروع میشه . دوباره کوله* مو پر وسائل کردم پا شدم اومدم شرکت .این ترم تایم کاریمم تغییر کرده !  تا ساعت 4 اینجام و بعدش کم کم جمع و جور میکنم میرم کلاس . اینوسط یک ساعت فقط زمان دارم . پس به خونه رفتن و دوش گرفتن و لباس عوض کردن نمیرسم . 

* خوشحالم دوباره کلاسم شروع شد . این خوشحالی ِ من ارتباط مستقیم داره به کوله م . هر وقت زبانم شروع میشه و من خوشحال میشم ، هی کوله برمیدارم میارم با خودم . توو این یه ماهه که مرخصی بودم همه ش کیف دستی میاوردم . اما اینم خوبه دیگه . واسه تنوع بد نیست .  

 

امیدوارم که بتونم چارشنبه رو مرخصی رد کنم . تعطیلیا رو بچسبونم به هم بشه 5 روز . البته که این دو روز تعطیلی دوشنبه سه شنبه یه غم ِ خاصی داره و آدم واقعن نمیتونه خوشحال باشه اون روزا .اما خب بازم تعطیلیه و البته استراحت ِ روزای بعدش خیلی میچسبه .

و یه تشکر ویژه از آقا پسره بی ام دبلیوئی که دیشب موقعی که یهو گیر افتادم توو شلوغیه دور دور ِ نیاوران و اون تیک و تووک بازیا و اینا :|  اومد بغل به بغلم ُ بهم یه لبخند ِ ته دلی زد . از اونایی که هیچی پشتش نیست ، واقعن هیچی . اگه میتونستم، جای اینکه توو اون لحظه لبخندش ُ با لبخند جواب بدم ، واقعن میپریدم پائین و ازش تشکر میکردم همونجا . از بس که انرژی ش مثبت بود .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٢
تگ ها :

داستان ِ مقاومت ِ من

امروز یه جوره عجیبی گرسنه مه . از صُب یه چایی خوردم با یه دونه ساقه طلایی ، یه چایی با خرما ، یه چایی خالی . ناهارمم کلم و گوجه فرنگی و خیار بود . بعد الان باز گرسنه مه . یعنی اگه تصمیم سالم سازی نداشتمم شاید همین قد چیز میز میخوردم ، ولی الان چون دارم هی به خودم تلقین میکنم همش دلم غذا میخواد . حتی همین چند دقیقه پیش به یه ساندویچ بزرگ و خوشمزه فک کردم . حتی داشتم وسوسه میشدم یه زنگ بزنم دلیوری اما مقاومت کردم تا اینجا . اینچنین آدم ِ مقاومی هستم من .

* امروز به مافین شکلاتی ِ گنده هم فکر کردم .

* آخ جون آقای چایی دوون داره چایی میاره . صدای پاش اومد .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها :

تصمیم ِ کـــــُـــبریـــــــ !

تصمیم گرفتم توو برنامه غذایی م یه تغییراتی بدم . اولش میخواستم شامو حذف کنم که دیدم نمیشه ، چون شبا همه مون دوره همیم و تازه توو طول ِ روزم کلی انرژی مصرف کردم دیگه اصلن نمیتونم شاممو حذف کنم . این شد که تصمیم گرفتم ناهارامو تبدیل کنم به یه وعده ی کوچیک و سبک . برنامه ریختم برا خودم . یه روز سالاد کاهو و کلم ، یه روز سالاد میوه ، یه روز نون پنیر و گوجه و از این چیزای کوچیک . از شنبه دارم طبق این برنامه میام جلو . تا اینجا که خوب بوده ، البته خیلی سخت بوده ولی خب فعلن که شده خدارو شکر . البته این برنامه فقط برای شنبه تا چارشنبه هستش ، پنج شنبه و جمعه ها به خودم استراحت میدم . شاممونم که اگه برنجی باشه کلن یه کفگیر برنج میخورم . نوشابه رم که از اون وقتی که اینجا نوشتم، حذفش کردم . دیگه اینکه ... اهل ِ سس زدن به سالادم نیستم کلن . فقط می مونه عادت چیپس و پفک خوری م که البته خیلی دفعاتش کمه ولی باید کمترش کنم . شکلاتم که اصلن حذف نمیکنم چون یه جای زندگیم میلنگه اونوقت . آخه من واقعن به معجزه ی شکلات ایمان دارم ، وقتایی که کار فکری میکنی و مغزت خسته میشه یه تیکه شکلات [بخصوص تلخ] میتونه دوباره ذهنت ُ فــــِرش کنه .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۸
تگ ها :

پست ِ مخلوط

* حس ِ خوبی ُ که بعد از رفتن به خانه و کافه گالری بهم دست میده ، توو اون لحظه با هیچی حاضر نیستم عوض کنم . انگار که یه گوشه ایه که اصلن توو این کره خاکی نیست . یه جوره خوبی دِنجه .

* من مرده ی این پنج شنبه جمعه هایی م که از صب تا شب برنامه پیش میاد و باید کلی برنامه ریزی کنی تا به همه شون برسی [ مثه دیروز و پریروزم ] بعد از طرفی م مرده ی اون پنج شنبه جمعه هایی م که هیچ کاری نداری انجام بدی ، هیچ جای خاصی قرار نیست بری ، حتی یه دونه دی وی دی ِ جدیدم نداری که ببینی . و البته که من اولی رو ترجیح میدم .

* خب ، واقعن یه تصمیمایی واسه برنامه غذایی م دارم که ازش حتمن مینویسم براتون . اول منتظرم ببینم چند روز دووم میارم با این برنامه هه .

* اگه بهتون بگم چند تا کتاب هست که شروع کردم بخونمشون و نصفه نیمه رهاشون کردم باورتون نمیشه . اصلن باید یه پست درمورد ش بنویسم . عادت بدی پیدا کردم انگار .

* یه فان ِ جدیدی که ما توو خونه پیدا کردیم جدول حل کردنه . پریشبا ساعت 11 شب از بابا خواستیم بره برامون مجله جدول بخره . یعنی درواقع ازش خواستیم بره برامون "یه" مجله جدول بخره . بابا هم رفت و ده دقیقه بعد با شیش تا جدول برگشت خونه . حالا از اون شب تا وقت گیر میاریم یکیشو برمیداریم و میشینیم به حل کردن . واقعن که خیلی کــــِــیف میده .

* نون سحر یه کیکایی درست کرده شبیه همین کیک درنا و اینا مثلن . اما مزه ش بینظیره . یه چیزی شبیه پای . با تیکه های گردو و کشمش ، یه کمی هم ته مزه ی دارچین شاید . خیلی عالیه .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٩/٥
تگ ها :

دزدان دریائی

یکی از همکارام چند روز پیش تلفن زد بهم گفت دزدای دریایی به یکی از شناورامون حمله کردن و چند تا کالا رو بردن حالا فروشنده پولشو میخواد و از این حرفا . اونروز ذهنمُ نذاشتم روو این قضیه چون هنوز مطمئن نبودیم بهش .حالا امروز نامه ش رسیده دستم . دقیق و با جزئیات توضیح داده که وقتی شناور توو 11 مایلی جزیره ی فلان بوده یه دفه یه قایق تندرو با 3تا سرنشین مسلح میاد و اقدام به پهلو گیری به شناوره میکنه و تا ناخدا آلارم ُ به صدا درمیاره اونا فرار میکنن . البته قبل از فرارشون چند تا کالای قابل حملُ با خودشون میبرن .    

حالا دارم هی فک میکنم چقد کار اون ناخدا و دوستاش هیجانیه . چقد اتفاقای عجیب غریب براشون می افته حالا هر چند که خطراتش بیشتره اما خب منم دلم میخواد شغل هیجان انگیز داشته باشم و دزدای دریائی بهمون حمله کنن . بعد من برم ببینم رئیسشون یه پاش چوبیه ؟ یا اصلن بفهمم اونا همه شون یه چشمی هستن و از اون چشم بندا دارن یا نه . همه شونم لابد لباسای راه راهی و ترسناک تنشونه . کلن امروز دارم تصویر سازی میکنم هــی برا خودم .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/٢
تگ ها :

ممـــــنوع

از امروز نوشابه رو دوباره قــــدِغن کردم برا خودم . ببینم تا کی میتونم دووم بیارم .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱
تگ ها :