هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

the secret

یه جاهایی احساس میکنم پشتم خیلی خالیه . راستش ، انگار که توو زندگی ، من خودمم و خودم . اون جاهایی که نیاز دارم یکی یا یه کسائی باشن و با قدرت و رفتارشون بهم دلگرمی بدن ، میبینم که نیستن ، میبینم که من تک و تنها وایسادم وسطِ یه ماجرائی و دارم حقمو میگیرم . با این حساب من همیشه یه خلاء ِ گنده دارم که به این راحتیا پر نمیشه .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/۸/۳٠
تگ ها :

فرستادنِ رئیس روسا به بهشت فقط در عرض چند دقیقه !

رئیسم از حج برگشته . همکارام که همه مرد هستن با همدیگه مشورت کردن و تصمیم گرفتن پول جمع کنن برا رئیس هدیه بخرن . واسه این پول سقف در نظرگرفتن 10 هزار تومن که از1000 تا 10 هزار هر کی هر چقد بخواد بذاره ، بعد بنظر میاد وضعاشون هم اونقدری بد نیست که سقف بذارن 10هزار تومن .

حالا اون هیچی . با هم تصمیم گرفتن که با یه بخشی از این پوله برا رئیس شیرینی بخرن .با باقی مونده شم ( که اگه هر نفر10 هزار تومن بذاره میشه 50 هزار تومن ) یه هدیه ی معنوی بدن بهش . حالا شما فک میکنین هدیه ی معنوی چی میتونه باشه ؟ میخوان پول به محک کمک کنن فیش ِ محکُ بیارن بدن به رئیس :|

بنظرم قشنگ نیومد که بخوایم زور زوری برا یکی که خودش دستش از دنیا کوتاه نیست کار ِ خوب کنیم . این یه جور توهینه . اون آدم اگه بخواد خودش کمک میکنه ، دیگه نیازی به این کارا نیست .

خلاصه من خودم ُ از این تصمیم ِ خیرخواهانه [ ! ] کشیدم کنار .

بنظرتون اگه من برم برا رئیسم کتاب ِ حج ِ [ دکترشریعتی ] رو بخرم با یه کارت که یه متن ِ مرتبط تووش نوشتم و با یه بسته شکلات ، بعدش اینارو بذارم توو یه ساک تزئینی ساده وشیک بهش بدم بد نیست ؟

لطفن نَگین بــــَـــده . چون در واقع من اینکارو کردم D: الان چند روز از اون ماجرا گذشته :|

* البته دیگه کارت مرتبط پیدا نکردم . فقط یه متن توو صفحه اول کتاب برا رئیس نوشتم .

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/۸/٢۸
تگ ها :

از سری کارهای یهویی م

 " با جانی دپ در فتوشاپ " عالی بود . یه تئاتر ِمحیطی توو کافه ِ تئاتر شهر . اگه آخرین  روزای اجراش ندیده بودمش واقعن دلم میسوخت . خیلی اتفاقی دوشنبه هفته پیش تونستم بلیط رزرو کنم و پا شم برم تئاتر شهر . تک و تنها . اما ارزششُ داشت .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/۸/٢٧
تگ ها :

thanx god

نظمی که اینروزا توو زندگیم جاری ِ رو خیلی دوست دارم . یه جوره خوبی همه چی سر ِ جای خودشه .  

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/۸/۱٦
تگ ها :

fear

از همین میترسم که به کسی یا چیزی عادت کنی ، آنوقت آن کس یا آن چیز قالت بگذارد . آن موقع دیگر هیچ چیز برایت باقی نمی ماند . میفهمی چه میخواهم بگویم ؟

از کسانی که میگذارند میروند خوشم نمی آید ، برای همین هم اول از همه خودم میروم . اینجوری خیالم راحت تر است  ..

 "رومن گاری"

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/۸/٩
تگ ها :

تنوع از نوع محیط کار !

دو تا همکار جدید دارم که از اومدنشون خیلــــی خوشحالم . آخه قبلن اکثر اوقات توو اطاقم تنها بودم . اینجوری بهتره ، ترجیح میدم دور و برم شلوغ باشه و همیشه یه حرفایی برا گفتن داشته باشم ..

حالا با هم کار میکنیم و خوراکی میخوریم و حرف میزنیم ، اینطوری زندگی لذت بخش تره .

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/۸/٦
تگ ها :

myself

من عوض نشدم ..

 هنوزم یکی از لذت بخش ترین کارام اینه که رو نیمکت بشینم و رفت و آمد آدما رو نگا کنم و ازشون توو ذهنم داستان بسازم . 

هنوزم هر فیلمی دستم بیاد میشینم میبینم و وسطاش هله هووله میخورم .

هنوزم کوله انداختن بهم احساس ِ سر خوشی میده .

هنوزم آیس پک برام خوشمزه ترین بستنی ِ دنیاس .

من عوض شدم ..

دلم دیگه این ناخنای کاشته شده رو نمیخواد . دلم میخواد برم بردارمشون . دلم برا همون ناخنای مرتب ِ نیمه کوتاهه خودم تنگ شده آخه :|

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/۸/۱
تگ ها :