هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

چقدر دلم گرفته...

امروز حس خیلی خوبی دارم. هوای صبح عالی بود و من ازش لذت بردم. اما دلم گرفته.یعنی دلم تنگ شده. یه حس عجیب و غریب دارم. شاید با نوشتن بتونم خالی بشم:
ای دیر به دست آمده بس زود برفتی

آتش زدی بر جانم و چون دود برفتی

 حال عجیبم را فقط تو میدانی و بس همدم تنهایی هایم. مدتها درددل هایم را شنیدی و سنگ صبورم بودی. اشکها و لبخندهایت هنوز هم برایم تازه است. تازه ی تازه. مثل روزهای اول. چه شد که نامهربان شدی .نمیدانم. چه شد که رفتی؟ چه شد که دل شکستی؟ حالا چه شده که برگشتی با یک دنیا پشیمانی؟ هیچکدام را نمیدانم .فقط میدانم که دیر آمدی.انقدر دیر که با خودم هم غریبه ام. وقت آمدنت حالا نیست.آن زمان که در سکوت و تنهایی اشک ریختم تو پی عشق دیگری بودی.و حالا که تو آمدی من غرق در روزمرگی های خود هستم.چه خوش می آیی و می روی...بدان که این رفتن ها و آمدن هایت تلخ است چون عسل!!!!!! 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/۱/۳۱
تگ ها : دلتنگی