هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

چیزی شبیه عشق

روزی نگاهم با نگاهت درگیر شد و قلبم با عشق تو پیوند خورد.روزها آمدند و رفتند ... و جدایی بی مفهوم ترین واژه ی زندگی ام بود. یک روز نسیم وار به زندگی ام آمدی و دیروز طوفان گونه رفتی...امروز بی تو چه ناجوانمردانه تازیانه های روزگار بر پیکرم فرود می آید. و تو! آدمک چشم سیاه زندگی ام ! روزی همچون چشمانم به تو اعتماد داشتم غافل از این که چشمها هم گاهی خیانت می کنند!!!  
 
اگر مایل به خواندن ادامه دل نوشته های من هستید لطفاْ به ادامه مطلب بروید.


********************* 

بهانه هایت برای رفتن چه بچه گانه بود.چه بی قرار بودی که زودتر بروی از دلی که روزی بی اجازه واردش شده بودی.رفتنت را پذیرفتم با همه ی بهانه های کوچک و بزرگ.هیچگاه نخواستم که دوباره برگردی چون میدانستم که همچون برگی هستی که از درخت دلم خسته شدی و پائیز را بهانه کردی تا بروی... و بر درخت دیگری سبز شوی!!!!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/۱/۳۱
تگ ها : دلتنگی