هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

دل نوشته!


امروز یه حس عجیب دارم. بغضی توی گلومه که نمیتونم توصیفش کنم....نه! شاید بشه توصیفش کرد... تلخ و سوزناک مثل تلخی دودی که بازمونده ی یه عصر سیگاریه! یه کمی هم گس ! مثل طعم زجر آور خرمالوی کالی که نمیدونی باید بخوریش یا زیر پا لهش  کنی!!!!
مثل زخمی که روی لبت داری و یه دفعه سر باز میکنه و تو می مونی و طعم شور خون توی دهانت.امروز عجیب هوای گریه دارم....
عبور از کوچه های تکراری این شهر !
قدم زدن در پیاده روی خیابون ولی عصر...
صدای موسیقی عذاب آوری که توی گوشم می پیچید...
دیدن آدمای خوب و بد توی خیابون بی هیچ حسی...
خسته شدن از این همه پیاده راه رفتن! اولین تاکسی!!!
همچنان صدای موسیقی! صدای آدمهای شلوغ! صدای قلبهای شکسته ای که پشت نقاب بودند...صدای بی صدایی..
رسیدن به مقصد! پارک وی-
امروز حس عجیبی دارم.... طعم تلخ سیگار.... مزه ی گس خرمالوی کال و شاید شوری خون و هزاران هزار طعم تلخ دیگر.....
امروز عجیب هوای گریه دارم!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/٢/۱٥
تگ ها :