هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

عشق+ بی نهایت

فهمیدن عشق را چه مشکل کردند

ما را ز درون خویش غافل کردند

انگار کسی به فکر ماهی ها نیست

سهراب! بیا که آب را گل کردند

*******

 

توی این دنیای بزرگ یه دختر و پسری بودن که خیلی همدیگه رو دوست داشتن. اونا مدتها باهم بودن و روزای خوبی رو با هم داشتن . تا اینکه یه روز پسره متوجه میشه که مبتلا به سرطان شده و دکترا هم بهش گفتن که تا ۲ ماه بیشتر زنده نیست... پسره از طرفی روحیه خودش رو باخته بود و از طرفی نگران دوست دخترش بود. اونقدر درمونده شده بود که نمیدونست باید چیکار کنه.



به هر حال بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش.. تصمیم نهایی رو گرفت. یه روز رفت پیش دوست دخترش و بهش گفت: همه چی تمومه. دیگه نمیخوام باهات باشم.دختر نمیدونست چی باید بگه.. چیکار باید بکنه. ازش توضیح خواست. گریه کرد. شکست... اما حرف پسر همون بود. همه چی بین ما تموم شده!
اونا از هم جدا شدن و هر کدوم دنبال زندگی خودشون رفتن. پسره روز شماری میکرد برای مرگش. روزا یکی یکی اومدن و رفتن. ۲ ماه شد ۴ ماه اما پسره هنوز زنده بود! یه شب خواب عجیبی دید .. یه فرشته اومد توی خوابش و بهش گفت: یه آرزو کن تا برآوردش کنم.
پسر فقط یه سوال ازش پرسید:
- فقط میخوام بدونم چرا من که قرار بود بعد از ۲ ماه بمیرم.. هنوزم زنده ام؟
فرشته بهش خندید و گفت: یه نفر هست که با اینکه تنهاش گذاشتی و دلشو شکستی اما بازم برات دعا میکنه. هر روز از خداوند میخواد که تو سلامت و خوشحال باشی.
اینو گفت و ناپدید شد...
پسر به فکر فرو رفت.... تصمیم گرفت برگرده و همه چی رو از نو شروع کنه.
هر جوری بود دخترک رو پیدا کرد و باهاش صحبت کرد و  راضیش کرد که برگرده. اون دختر اونقدر عاشق بود که همه چی رو بخشید و از نو شروع کرد.
اونا با همدیگه ازدواج کردن . پسرک از روز اول زندگیشون شروع به یه کار قشنگ کرد. اون هر روز قبل از اینکه از خونه بیرون بره برای همسرش توی یه دفتر جملات عاشقانه مینوشت. و دخترک عادت کرده بود هر روز صبح قبل از هر چیز بره سراغ اون دفترچه. خوشحالم که تورو دارم ! تو مهربون ترین همسر دنیایی!  به اندازه تموم خوبی های دنیا دوستت دارم! 

اینا جمله هایی بودن که اون هر روز برای همسرش مینوشت. بعد از ۲ ماه زندگی مشترک ..صبح که دخترک از خواب بیدار شد دید که همسرش هنوز از خونه بیرون نرفته و خوابه. صداش کرد ! اما جوابی نیومد... دستش رو شونه ش گذاشت و تکونش داد اما! بدنش سرده سرد بود... پسرک مرده بود!
بعد ها که دختر به سراغ آخرین صفحه دفترچه رفت این نوشته رو دید:
خوشحالم که در کنار تو و با عشق تو زندگی کردم. تو به من عمر دوباره دادی....

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/٢/٢٢
تگ ها : عاشقانه