هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

کردار نیک

سلام. نمیدونم شما چه قدر معتقد به قانون عمل و عکس العمل هستید.... یا اصلاْ   شعر  :   ( تو نیکی میکن و در دجله انداز       که ایزد در بیابانت دهد باز  )  رو قبول دارین یا نه؟

به نظر من مطلب زیر مصداق عینی همین شعره. با هم بخونیمش....

در اسکاتلند کشاورز فقیری زندگی میکرد که فلمینگ نام داشت.

یک روز در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده اش بود از باتلاقی در آن نزدیکی صدای درخواست کمک شنید.وسائلش را بر روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید...

پسری وحشت زده که تا  کمر در باتلاق فرو رفته بود فریاد میزد و  تلاش میکرد تا خودش را آزاد کند.

فارمر فلمینگ او را از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.

روز بعد کالسکه ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمینگ رسید. مردی اشراف زاده از کالسکه پیاده شد و خود را پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمینگ او را نجات داده بود.

اشراف زاده گفت: میخواهم جبران کنم. شما زندگی پسرم را نجات دادی.

کشاورز اسکاتلندی جواب داد : من نمیتوانم برای کاری که انجام داده ام پولی بگیرم.

در همین لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.

اشراف زاده پرسید : پسر شماست؟

کشاورز با افتخار جواب دا د: بله  .

اشراف زاده کمی فکر کرد و گفت : با هم معامله میکنیم . اجازه بدهید او را همراه خودم ببرم تا تحصیل کند . اگر همانند شما باشد به مردی تبدیل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد.

کشاورز پذیرفت و پسرش را با اشراف زاده راهی کرد....

سالها بعد! پسر فارمر فلمینگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصیل شد و همین طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سر الکساندر فلمینگ کاشف پنسیلین مشهور شد!

مدتی بعد .. پسر اشراف زاده به ذات الریه مبتلا شد.

چه چیزی نجاتش داد؟ پنسیلین!!!!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/٢/٢٩