هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

اول تبریک و بعد قصه های من وبابام !

سلام . قبل از هر چیز یه تبریک خیلی خیلی صمیمانه از ته قلبم به عزیزترین موجود دنیا ...مامانم  ! و همه ی مامانای گل . و یه تبریک از راه دور هم به مادرایی که در قید حیات نیستن . امیدوارم همه ی ما قدر مامانامون رو بدونیم و براشون بچه های خوبی باشیم.

 

 

برای مطالعه داستان من و بابام لطفاْ به ادامه ی مطلب بروید.....

 


آشپزی بابام!!

رفتم توی آشپزخانه و به بابام گفتم: بابا جان من خیلی گرسنه هستم .ناهار چی داریم؟

بابام گفت: یک آش خیلی خوشمزه پخته ام.

بابام آش را توی دو تا بشقاب گود کشید و روی میز گذاشت.خودش دو سه تا قاشق آش خورد. از صورتش معلوم بود که از آشی که پخته است خوشش نمیاید. من هم همان طور به آش نگاه کردم و به آن لب نزدم.آش بوی دود میداد .رنگش سیاه شده بود.

بابام مرا دعوا کرد که چرا غذایم را نمیخورم؟ قاشق را برداشتم اما هر کاری کردم ، دیدم از آن آش نمیتوانم بخورم.بلند شدم و بشقاب آش را جلوی سگمان ریختم.

بابام ، باز هم دعوایم کرد.ولی وقتی دید که سگمان هم از آش بدش آمده ، آرام شد.آن وقت آش خودش را هم دور ریخت  و گفت: راستی راستی که آش بد مزه ای شده است!

بابام مرا به یک رستوران برد.دو تا غذای خوب و خوشمزه خوردیم و بعدش هم دو تا بستنی.با خودم گفتم: ای کاش غذاهایی که بابا میپزد، همیشه  بوی دود بدهد!!!!

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/٤/٢
تگ ها : جوک کده