هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

لبخند خدا

سلام به همه ی دوستای گلم.  امیدوارم حال همتون خوب باشه. پست امروز یه داستانک در مورد بخشش خداونده... امیدوارم خوشتون بیاد:

لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس و نگاهی غمگین. روزی او وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد.به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و بچه های کوچکشان بی غذا مانده اند.

جان لانگ هاوس ,صاحب مغازه با بی اعتنایی از او خواست مغازه را ترک کند. زن نیازمند در حالیکه اصرار میکرد گفت: آقا شما را به خدا ! به محض این که بتوانم پول تان  را می آورم.

جان گفت نسیه نمیدهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آنها را می شنید به مغازه دار گفت: ببین خانم چه میخواهد؟ خرید این خانم با من.

خواروبار فروش با اکراه گفت: لازم نیست! خودم میدهم. لیست خریدت کو؟

لوئیز گفت: اینجاست.

- لیست خرید را روی ترازو بگذار. به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر .

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد سپس از کیفش تکه کاغذی در آورد و رویش چیزی نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت. خواروبار فروش باورش نشد....مشتری از سر رضایت خندید.

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند. در این موقع خواروبار فروش با تعجب و دل خوری ,تکه کاغذ را برداشت تا ببیند روی آن چه نوشته شده است!!!

کاغذ لیست خرید نبود .. دعای زن بود که نوشته بود: ای خدای عزیزم ,تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن.

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد!!!

لوئیز خداحافظی کرد و رفت. مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت : فقط خدا میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است !!!!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/٤/٩