هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

ماجراهای من و آقای چایی دوون

آقای چایی دوون ِ شرکتمون خیلی مردِ خوبیه . همیشه هوای آدمو داره و حواسش به همه چی هست . وقتایی که سرما میخورم ُ گلوم درد میگیره به جای چایی همش برام نشاسته ی داغ میاره و اصرار میکنه که بخورم همشو .  کلن این اخلاقاشو خیلی دوس دارم . اما روو یه چیزی حساسه دیگه کلن . یعنی روو چایی هاش تعصب داره . خدا نکنه چایی بذاره روو میزت ُ وقتی برمیگرده ببینه نخوردی ! بعد می ایسته زل میزنه توو چشات میگه چرا چاییتو نخوردی ؟ کمرنگ بود ؟ پررنگ بود ؟ طعمش فرق میکرد ؟ بعد حالا هی تو بهش بگو نه بابا اصلن هیچ مشکلی نداشت ، فقط من میلم نبود به چایی ! مگه باورش میشه ، بیا و ثابت کن . خلاصه خیلی آدم ِ جالبیه . خدا کنه هیچ وقت از واحدمون نره خب . بعد جالبیش اینجاس من تا قبل ِ کارم اصلن چایی خور نبودم ، یعنی صب به صب فقط صبحانه چایی میخوردم اما از وقتی اومدم شرکت همین آقای چایی دوون منو تبدیل کرد به موجودی که خستگیش فقط با چایی در میره !  

 

x چون همه تون به ساندویچ کاغذ کاهی علاقه نشون دادین ، پایه باشید ایندفه قرار گذاشتیم دیگه نریم کُنج . دسته جمعی پا شیم بریم انقلاب ساندویچ کاغذ کاهی بخوریم ، خیلی خوش میگذره دوره همی .

 

x بعد تو باورت میشه همین الان ِ الان هوس سالاد کردم با کلم بروکلی و گوجه فرنگی ریزه میزه و روغن زیتون با یه عالمه آبلیمو ی تازه  . یعنی روو مخمه ها . الان همه جارو سبز و قرمز میبینم ، عین ِ سالاد !

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٢
تگ ها :