هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

دل نوشته

عصر روز شنبه ، ١۴/٠٧/٨٧ ..... کافی شاپ صاحبقرانیه .. من ! دفترم ، قلمم و دلتنگی هام... دوباره دوست داشتم بنویسم ! و نوشتم :

بی اجازه آمدی ..... بی اجازه رفتی ! این چه رفت و آمدی بوود که قلبم را شکست و سکوت را بر لبانم مهمان کرد و من دوباره هم آغوش  تنهایی شدم. دوباره درد کشیدم و اشک ریختم اما چه فایده ! تو رفتی و من چشم به جاده رفتنت دوخته ام هنوز..... که برگردی؟ نه ! که روزی بفهمی این آمدن و رفتن بی جواب نخواهد بود .... بفهمی کسی که روی خرابه ی آرزوهای دیگری آشیانه بسازد باید به زودی منتظر طوفان باشد . ویرانه ی آرزوهای من ! جای امنی برای تو و دلبستگی جدیدت نخواهد بود . گرچه دعای خیرم را بدرقه راهت کردم ... که خوب باشی و عاشق اما ! عجیب از بازی روزگار هراس دارم .که نکند روزی تو در هم بشکنی و من نظاره گر باشم .... که نکند کسی که امروز تو را از من گرفت ، فردا بر آشیانه ی دیگری بنشیند و من دوباره از بازی روزگار متعجب شوم.... گناه من عشق بود ! گناه تو اما ...... ! خب ! تو بی گناهی ... هنوز هم مثل قبل بی گناهی . خوب و نجیب و مهربان . مهم نیست  که بی دلیل و بی خبر رفتی . همچون برگی بودی که از درختت خسته شدی اما بی رحمانه پاییز را بهانه کردی و رفتی !!!!! .... به سلامت !!!!

 

تصویر عاشقانه

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/٧/۱٤
تگ ها : دلتنگی