هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

دل نوشته های هانی !

سلام به همه ی دوستای عزیزم. امیدوارم همتون خوب و خوش باشید . چند هفته ای درگیر بودم بخاطره همین نتونستم آپ کنم !!! بنابراین امیدوارم منو بابت تاخیرم ببخشید.

جمعه ای که گذشت خیلی دلتنگ و بی حوصله بودم ... با خودم فکر کردم که خیلی نیاز به تنهایی دارم.... ساعت 8 صبح خونه رو به قصد بام تهرام ( توچال ) ترک کردم.... 30/8 بام بودم، تنهای تنها . یه کمی پیاده روی کردم تا رسیدم به رستوران شقایق ( شقایق جاییه که همیشه با دوستام اونجا دور هم جمع میشیم و واسم پر از خاطره س ) . یه جای دنجی از رستوران یه میز خالی پیدا کردم و نشستم.هوس سیب زمینی سرخ شده کردم !!! رفتم سفارش دادم و تا آماده شدنش یه کمی واسه دل خودم نوشتم و یه کمی هم کتاب دکتر شریعتی خووندم. اینقدر هوا اون روز عالی بود که واقعاً باید خودتون اونجا بودید و حسش میکردین.  جای همتون خالی بود. یکی دو ساعتی بالا بودم. خیلی حس خوبی داشتم .... وقتی سرشار از طبیعت شدم ، وسائلمو جمع کردم و راه افتادم سمت پایین. خیلی با خودم فکر کردم ، خیلی ! همه ی روزای زندگیم به سرعت از جلوی چشمم رد شد ، وقتی به خودم اومدم جلوی در پایین بام بودم. 20 دقیقه بعد خونه بودم... سریع دوش گرفتم و اومدم یه کمی استراحت کردم ، بعدازظهر با خواهرم باید میرفتیم زمین بدمینتن ، مسابقه ! روی هم رفته روز خیلی خوبی بود برام.  لبخند

 

تو ای معنای انتظار ، یک لحظه بایست !!

دیوانه شدن بخاطرت کافی نیست ؟

لطف کن یک لحظه بایست و فقط یک جمله بگو...

تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست ؟؟؟

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۸/۸
تگ ها : دلتنگی ، عاشقانه