هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

شمال !!!

 

از بچگی زمزمه کردی که دوستم داری . بزرگتر که شدیم  جرات پیدا کردی و فریاد زدی ! ......شمال که رفتی ، سکوت کردی ، اندیشیدی ! ویک تجدید نظر اساسی در عشق !

وقتی برگشتی ، دل آشوبه امانم را برید ! نگاه های اطرافیانت چه سنگین دوخته شد به من ! دل آشوبه امانم را برید ! باز هم کسی چیزی نگفت ! سکوت مصلحتی بود شاید !

زیاد طول نکشید که فهمیدم عاشق همسفر شمالت شدی ! اطرافیانت به چشمانم زل زدندو چیزی نگفتند .... بماند که یکی دو نفری سر هایشان را به زیر انداختند !

عشق بیست ساله ی کودکی تا امروز را به بزرگترین موج دریا سپردی و عشق نو پای یک هفته ای ات را به تهران برگرداندی ... مبارکت باشد ! اما نمیدانم چرا این روزها همش دل آشوبه امانم را می برد !!!!

پی نوشت :

١ - انگار این روزا کمتر به یادتم .... امان از این روزمرگی که داره میون منو تو جدایی میندازه ! اما خب ! میدوونی که من دوست ندارم  لحظه ای ازت غافل بشم .... سعی میکنم بنده ی خوبی باشم. خدایا منو ببخش !

٢- دوستای گلم  ببخشید که  با تاخیر آپ کردم . دلم واسه همتوون تنگیده بود ! قول میدم از این به بعد زود به زود آپ کنم. ممنون بابت نظراتون توی این مدت ...     دوستتون دارم . شاد باشید !  

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/٩/۱٠
تگ ها : عاشقانه