هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

آنچه گذشت

* یکشنبه مرخصی مو گذاشتم روو میز ِ رئیسم . وسائلمو جم و جور کردم و رفتم کلاس . سمانه ایران بود این چند شب . بعد از کلاس دوتائی با هم رفتیم بیرون که یهو وسط راه ماشین ترمز خالی کرد . به رووم نیاوردم بی ترمز رفتیم بی ترمز اومدیم .

* دوشنبه شب با همه چی دوون و دوستش رفتیم چرخیدیم و بعدشم مراسم . آخر شب همه چی دوون و دوستش رفتن توو ماشین نشستن سردشون بود . من و آقای برادر یه دو دقیقه بعد با هم رفتیم سمت ماشین دیدیم کارگر کبابی که همون بغل بود سرشو  چسبونده به شیشه و داره یه چیزایی میگه :| آقای برادر دستمو ول کرد و دوئید سمت ماشین . بهش گفتم کاری نداره باهاشون لابد داره چیزی میپرسه . آقای برادر رفت جلو و یه چیزایی گفت و همه چی دوون دراومد گفت میخواست بهمون سنگ بده ماشین توو سراشیبی نره یهو ! ولی من از چشمای همه چی دوون فمیدم یه چیزی بوده . خلاصه آقای برادر نشست توو ماشین و رفتیم . بعداً فهمیدم که اومده به همه چی دوون و دوستش گفته اگه سردتونه بیاین توو مغازه :| ساعت دو نصفه شب ! بی فرهنگ ِ فلان . بعد اونشب کلی با همه چی دوون خدا رو شکر کردیم که آقای برادر نفمید وگرنه همونجا آقای کبابی رو !!! خب باید این همیشه یه راز بمونه بین من و همه چی دوون و دوستش و شماها !

* سه شنبه دم دمای ظهر رفتیم هیئت . شبم با همه چی دوون رفتیم شیرکاکائو خوردیم و آرزو کردیم و شمع روشن کردیم و برگشتیم خونه . بفرمائید شام دیدیم و جدول حل کردیم .

... و سه روز بعدی سرماخوردگیم شروع شد و روزام شد : پرتقال . آب جوش . چای سبز . دی وی دی . یه مهمونی نصف شبی کوچوولو . بازی کامی و یه تمیز کاریای جزئی .. و الان من موندم و یه جفت چشم ِ ریز و کوچوولو و یه صدای آنچنانی ، از اونا که فقط به درد آکادمی گوگوش میخوره و بس .  

 

 

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٩
تگ ها :