هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

نامه ای خطاب به همه !

 سلام به همگی. پیشاپیش عید سعید قربان رو به همه ی دوستای عزیزم تبریک میگم... و یه تشکر از همه ی دوستای گلم که پست قبلی رو با دقت و تفکر خوندن و بهم جواب دادن . خوشحالم که نظر همگی موافق بود و البته گروهی انتقاد داشتن به این که گفتم بهتره قبل از اینکه پدر و مادرا به بچه هاشون بگن موهاتو از نامحرم بپوشون ، ازشون بخوان که اصول دیگه ای رو رعایت کنن. !!! خب ! باید بگم که این جای مطلبم یه کمی شخصی بود ، همیشه اعتقادم بر درست زندگی کردنه! و انسان بودن ( البته از دیدگاه من ) صرفاً به سر داشتن روسری نیست ... بلکه این رفتار و اعمال درست یا غلط آدماس که بهشت و جهنم اونارو براشوون به تصویر میکشه و چیزی که همگی بایدداشته باشیم حیاس و این حیا صد البته لازمه ی پاک زندگی کردنه ...به هر حال هر کس نظری داره و نظر هر کسی هم در جای خودش عزیز و قابل احترامه!!  ما هم چنان با عقاید خودمون به دوستی های وبلاگی مون ادامه میدیم . باشد که از این دوستی ها درس های بزرگ و ارزشمند بگیریم.

قبل نوشت : چند روزی به خودم استراحت دادم ! از فردا تا آخر هفته شرکت نمیام. دلم یه تحول اساسی میخواد ... ( آفرین آفرین ! منظورم از تحول همون خوابه.. کمبود خواب دارم و تفریح و خرید !! ) بنابراین ترجیح میدم یه کمی از یکنواختی خارج بشم. شاید نت هم نیام ! اما دلم براتون تنگ میشه و به یادتونم .

مطلب امروز یه نامه س  !!!! این مطلب واسم ایمیل شده بود ، دلم نیومد براتون اینجا نذارمش.... این نامه رو خداوند برای یکی از بنده هاش نوشته .... گذاشتمش توی ادامه مطلب.

لطفاً برای خوندن نامه به ادامه ی مطلب مراجعه کنید !!!


امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!

موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خونواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!

دوست دار تو ، خداوند !!!!

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/٩/۱٧