هرچه میخواهد دل ِ تنگت!

[ لُطفَن مثبت بیاندیش ]

عینک بدبینی رو بردارید لطفاً !

 سلام سلام ... من اومدم با یه عالمه حس خوب و مثبت . جاتوون خالی تعطیلات خیلی خیلی خوب بود. به یاد همتون بودم ! با اینکه تهران بودم و جایی نرفتم اما خب ، بازم پر از حس های عالی شدم. امروز که دارم پست میزنم خیلی دلتنگم ! خدا یه چیزی رو بهم داد بعد از سه چهار روز گرفتش !!! منم به خودم گفتم : خدایا به داده و نداده و گرفته ت شکر ! اما راستشو بخواین بازم همش آویزون خدا شدم که دوباره بهم برش گردونه ! همش یواشکی دارم دعا میکنم .  !!!میدونم به زور نمیشه چیزی رو از خدا گرفت ، چون اینقدر خوبه که از سر مهربونی  بهمون میده ، اما یه روزی یه جایی دوباره میگیرش چون اون از اول هم واسه ما نبوده !!!!!  حالا شماهام واسه من دعا کنید لطفاً ، که هر چی صلاحمه همون بشه .

حالا نوبت مطلب امروزه ... نوع نگرش ما به زندگی میتونه کل زندگیمون رو بازسازی یا برعکس ! نابود کنه!!! قبول ندارین؟ پست امروزو بخونین :

لطفاً واسه خوندنش به ادامه مطلب برید .... خنثی


انیشتین می‌گفت: " آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند." استفان کاوی (از سرشناس‌ترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالا با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید: "اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید." او حرف‌هایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:
" صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریبا یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند یا سرشان به چیزی گرم بود و در مجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میان سالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد.
 بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقا در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلا به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود.
 بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض باز کردم که: آقای محترم! بچه‌هایتان واقعا دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟ مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد کمی خودش را روی صندلی جابه‌جا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعا متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها نیم ساعت پیش در آن جا مرده است. من واقعا گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.
" استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می پرسد: صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ و خودش ادامه می‌دهد که: راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعا مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....
 اگرچه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد، اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم. "حقیقت این است که به محض تغییر برداشت، همه چیز ناگهان عوض می‌شود.
 کلید یا راه حل هر مساله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آن‌ها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم." آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است که به آن معنا و مفهوم می‌دهد.

  
نویسنده : نیم پوندی ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/٩/٢٤